تبليغاتX
شوق پرواز

 

 

شوق پرواز
دلنوشته هایی برای آنان که شوق پریدن دارند

دیار یار (16)

هوالرحمن
سلام

ادامه خاطره سه شنبه ۲۵ / ۲ / ۸۶ :

سعی صفا و مروه هم تموم میشه

الان روی کوه صفا ایستادیم باید تقصیر کنیم

نیت می کنیم و قسمتی از موی سر و ناخن خودمون رو می چینیم

 

نمی دونم فلسفه تقصیر چیه ! چرا مو  و ناخن ؟! هر چقدر هم فکر می کنم یادم نمیاد  جایی خونده باشم یا شنیده باشم !

خانمی کنارم ایستاده نمی دونم کجاییه ؟...خودش داره تند تند ناخن هر 10 تا انگشتش رو می گیره !!! ( می دونید که اشکال داره نباید ناخن همه انگشت ها رو گرفت ! ) من مقداری از مو رو می چینم ...بهم یه جوری می فهمونه که کمه ! ...بیشتر ! بیشتر !

نمی دونم خودش چه بلایی سر موهاش آورده !!

 

 

خب الان دیگه نسبتا از حالت احرام خارج شدیم فقط مونده طواف و نماز نساء

دوباره راهی خود صحن و کعبه میشیم ...و دوباره 7 دور طواف انجام میدیم مثل دفعه قبل اما این بار به نیت طواف نسا ء

 

خدا ! فکر می کردم بیام اینجا با خودم می خونم :

 

می گردم و می چرخم و می نوشم از این جام            بیخود شده از خویشم و از گردش ایام

 

اما ...پس این چه حالیه ؟ چرا این طورم ؟ نه جامی ! نه بیخود شدن از خودی ! ...نه ....؟!

فقط تحیر ....حواسم فعلا فقط به اینه که اعمالم رو کامل انجام بدم ...اینکه چقدر درسته و...نمی دونم !

اصلا هنوز درست مقام ابراهیم و حجر اسماعیل و ناودان طلا و مستجار و...رو ندیدم !

 

اذان نماز شب رو مدتیه گفتن و همه عجله دارن تا نماز صبح شروع نشده طواف و نمازشون رو انجام بدن تا موکول به بعد نشه

طواف تموم میشه

صف های نماز جماعت تقریبا تشکیل شده و فقط یه قسمت کوچولو ! به خانم ها اختصاص داره ! که اونم زود پر شده !

نمیذارن پشت مقام ابراهیم نماز طواف نساء رو بخونیم ! هر چقدر به شرطه می گیم باید نماز طواف بخونیم اجازه ایستادن نمیده ! ...و کلی هم چیز میگه که زن ها نباید اینجا باشن و...!!

هی خدا ! چی بگم !

به ناچار میریم عقب و مجبور میشیم با فاصله نماز رو بخونیم ....زود قامت می بندیم که بهمون چیزی نگن ...نماز رو می خونیم و...باید زود بلند بشیم دیگه !

 

 

خب اعمال تموم شد ! هول و استرس و فکرش بیشتر از خودش بود !...هر چند ....بگذریم !

 

میریم بالا توی ایوان های اطراف و توی صف نماز جماعت می ایستیم . تا میان اذان و اقامه رو بگن و نماز رو شروع کنن می ایستم و زل می زنم به کعبه ! خدااااااا

من اینجام ! منم ... بنده ات ! صدام زده بودی کارم داشتی حتما ! من اینجام خدا !

بالاخره کمی بغضم می شکنه و یه مقدار از اون حالت بهت درمیام !

 

خدایا ! با این جسم خاکی و تو این دنیا بالاخره به زیارت خونه اومدم ...

اما کمکم کن حقیقتا با جسم و روح با دلم به زیارت خودت بیام ....

 

 

 

نماز صبح شروع میشه ...تا حالا به سمت قبله نماز می خوندم ...حالا کنار خود قبله ...نمی دونم با چند متر فاصله !

هر چی که هست خود قبله الان روبرومه ! از هر نژاد و قومی اطرافم ایستادن !

اینجا باید سیاه و سفید , عرب و عجم , زن و مرد فرقی نداشته باشن و فرقی هم ندارن اگه بنده های خدا دخالت بیجا نکنن و.....!!!

 

اینجا از هر طرف بایستی مهم نیست فقط باید کعبه روبروت باشه . اولین باریه که صف های نماز جماعت همه در یک امتداد نیستن  بعضی مستقیم بعضی به راست بعضی به چپ اما همه به یک سمت ....به سمت کعبه !

 

چقدر امام جماعت سوره ها رو زیبا می خونه رکعت اول عبس , رکعت دوم بینه ...اما انگار حس می کنم بیشتر دارم قرآن گوش میدم . ترتیل خیلی زیباییه ...اما بیش از اینکه حس کنم دارم نماز می خونم انگار حس می کنم توی جلسه تلاوت قرآنم !!!

به هر حال خیلی زیبا می خونه !

 

 

نماز تموم شد و همه راهی هتل شدیم ....همه بهم تقبل الله و مبارک باشه ان شا ء الله و...می گفتن !

صبحانه رو خوردیم و ....بیهوش شدیم ....تا ظهر خواب بودم !

 

بعدازظهر ساعت 4 توی سالن اجتماعات جلسه داشتیم ...اولین جلسه توی مکه

روحانی کاروان کمی راجع به مکه و اعمالی که انجام دادیم صحبت کردن و اشکالات رو برطرف کردن

راجع به صفا و مروه می گفتن که :

 

موقعی که آدم و حوا نافرمانی کردن و از بهشت رانده شدن , آدم روی کوه صفا (صفی) و حوا روی کوه مروه ( مرأة ) قرار گرفتن و 200 سال از دوری هم روی این دو کوه گریه می کردن !! و از خدا خواستن توبه شون رو بپذیره

 

میگن روی کوه صفا باید نشست و قرآن و...خوند و دنیا رو خواست و روی کوه مروه آخرت رو

نمی دونم این هم به آدم و حوا ربطی داره یا نه ؟!!

 

بعد هم مدیر ثابت هتل و مدیر کاروان صحبت کردن و....برای نماز مغرب راهی مسجدالحرام شدیم

 

 

با اینکه یک ساعتی زودتر رفتیم اما برای نماز جماعت صف بسته بودن و دیگه اجازه نمی دادن بریم پایین اطراف کعبه

ما هم رفتیم سمت کوه صفا و نشستیم روی کوه و شروع کردیم به خوندن سوره انعام ...که اذان رو گفتن و بلافاصله نماز شروع شد !

هر کسی هر جا ایستاده بود الله اکبر می گفت و نمازش رو شروع می کرد ...وسط سعی ...کنار کوه و...!!! به قول مامان خیلی قشنگه ...اما آخه این نماز جماعت نیست ! یک عالمه صف نصفه نصفه ! بدون هیچ اتصالی !

ما هم در ظاهر با بقیه , ولی در حقیقت فرادی نمازمون رو خوندیم ...چون اصلا معلوم نبود به کجا متصلیم !!

بعد از نماز بقیه انعام رو هم خوندیم ....قرآن خوندن اینجا یه صفای دیگه ای داره !

 

برمی گردیم هتل و کمی استراحت می کنیم ...

ادامه دارد ....

 



دیار یار (15)

هوالرحمن
سلام

فرارسیدن ماه رجب رو تبریک عرض می کنم . انشاءالله که طاعات و عباداتتون مورد قبول درگاه حضرت حق قرار بگیره و همه مون توفیق این رو داشته باشیم که از رجبیون به شمار بریم !
ضمنا فردا لیله الرغائب یا شب آرزوهاست و از همه تون التماس دعا دارم

 سه شنبه 25 / 2 / 86 :

 

 

4-5 ساعت تو راهیم تا بالاخره ساعت 12 و نیم می رسیم هتل ساک ها رو میذاریم ...اونهایی که می تونن همراه روحانی و مدیر کاروان راهی حرم میشن !

سوار اتوبوس میشیم...

رسیدیم ! از زیرگذر محل توقف اتوبوس ها با پله برقی بالا میریم و....

 

اینجا مسجدالحرام !

 

 

از باب ملک فهد وارد میشیم . سرم رو انداختم پایین ...استرس شدیدی دارم ...یه دلهره غریب...خدایا کمکم کن, خودت مهمونم کردی  , خودتم هوای مهمونت رو داشته باش ! ربنا....

وای ...می خوام سرم رو بلند کنم و کعبه رو ببینم ...اما نمیشه ! نمی دونم چه اتفاقی می افته ؟ فکر می کنم اگه چشمم به کعبه بیافته اونقدر ضجه می زنم و اشک می ریزم که... فکر می کنم ...اما........

 

سرم رو بلند می کنم .....وای خدا !.....کعبه !...من !.....

پس چرا اتفاقی نیفتاد ؟!

شوکه شدم !.....

این کعبه است ؟

یه مکعب مستطیل سیاه پوش ساده ساده که نسبت به اون چیزی که فکر می کردم خیلی کوچکتره !!

خدایا ! اینجا مسجدالحرامه ......اما انگار توی تصور من باید خیلی بزرگتر می بود !......چقدر ساده ...چقدر...

وای خدا !....منو چه شده ؟! نمی دونم الان چه حسی دارم ! گیج گیجم !

خونه ات همینه دیگه ؟ ....

من اینجام.......... کنار کعبه !

کعبه !............جایی که یه عمر به سمتش نماز خوندم .........حالا درست کنار قبله ام !.....

انگار ایستادم مرکز عالم !......خدایااااااا

این شعر میاد تو ذهنم :

 

کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود              حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست !

 

آره خدایا ! این به نظرم فقط یه سنگ نشانیه ....تو ...خدا ! عظمت خیلی خیلی خیلی بیشتره که این مکعب ساده سنگی سیاه پوش خونه ات باشه !

چی دارم میگم ؟ نمی دونم !....

 

به سجده می افتیم .....شکرا لله !...

 

میگن باید 3 تا دعا بکنم....اونقدر گیج و مبهوتم که نمی دونم چی میگم ...اللهم عجل لولیک الفرج ...

 

 

باید اعمال رو انجام بدیم خیلی تا اذان صبح وقت نداریم :

 

طواف !

چقدر خلوته اینجا  می تونم برم دستم رو به کعبه بزنم ...می تونم بچسبم به خونه خدا ...اما نمیشه ! باید طواف کرد ! باید چرخید دور خانه اش ! 7 دور !

می رسیم جلوی حجرالاسود ....هنوز توی شوکم و فعلا همه به فکر انجام اعمال !

دست راستمون رو می بوسیم و به سمت حجر اشاره می کنیم

همه الله اکبر میگن و دور اول شروع میشه ...

شونه سمت چپمون به سمت کعبه است و نگاهمون به روبرو و همه با هم دورش می چرخیم ...همه با هم اما هر کسی تو حال خودش و....همه مات و مبهوت !

 

نمی دونم هنوز کسی متوجه شده کجاست ؟!!!....شاید اون هایی که بار دوم ...سوم و...است که میان متوجه شده باشن !

 

خدایا ! همچنان داری امتحانم می کنی ...می دونم !

توکل به خودت ! سخته ! اما راضیم به رضای تو ...فقط نمی دونم تو هم از من و اعمالم راضی هستی ؟

اگه تو راضی باشی هیچ چیزی مهم نیست !

خدایا ! هر طور تو می پسندی ...فقط ای کاش دلم مطمئن می شد از اینکه تو پذیرفتی ازم ...از اینکه تو همین طور هم ازم راضی هستی !...

 

خدایا ! می دونم همه این اعمال ...همه شون ...نشونه ان ...همه اشاره و رمزن ! می دونم باید از این ها گذشت و به باطن رسید !

می دونم اصل چیز دیگه ایه ! رشته همه امورم رو به دست خودت می سپارم

و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد

تو بینایی به همه احوال ما , آگاهی بر همه اسرار ما , همه گفته ها و ناگفته هامون رو می دونی , تو دانایی , تو قادر علی کل شیء یی!

 

تو هر دور طواف دعاهای طواف رو خوندیم ...اما دعاها زود تموم میشن ....اللهم عجل لولیک الفرج ....المستغاث بک یا صاحب الزمان ....دعای فرج  و.....

هر بار که می رسیم مقابل حجر و یک دور تموم میشه همه بلند الله اکبر میگن و....دور بعد !

 

فکر کن ریحانه ! فکر کن یه روز میاد که حضرت بقیة الله (عج ) میان و به این کعبه تکیه می زنن . اون وقت صداشون تو همه عالم می پیچه :

                                                      انا المهدی !

 

وای خدا کی اون روز میاد ؟ من باشم و ببینم خدا ! العجل العجل العجل !

 

 

طواف بالاخره تموم میشه ( خدایا امیدوارم که ازم قبول کرده باشی !) میریم پشت مقام ابراهیم ...پشت جاپای حضرت ابراهیم (ع) می ایستیم و 2 رکعت نماز طواف می خونیم

انگار همچون حضرت ابراهیم رو به کعبه کردیم و خدا رو صدا می زنیم ...

باز هم رکعت اول توحید و رکعت دوم قل یا ایهاالکافرون ...

 

خیلی تاکید کردن حواسمون باشه حمد و سوره و...این نماز رو صحیح بخونیم ....اما اصلا حواسم نیست !!

فقط می خونم ! ....بعد از نماز سجده شکر .....اشکام سرازیر میشه !........

 

باید بریم برای سعی صفا و مروه ...

می رسیم بالای کوه صفا هر چند خیلی به اون صورت اثری از کوه ها نمی بینیم بجز مقداری از سنگ کوه که اون بالا قرار داره !

اینجا دیگه دقیقا مثل صحرای محشره ! جمعیت زیادی در حال حرکت از صفا به مروه ان و جمعیت دیگه ای از مروه برمی گردن ...اون هایی که نمی تونن روی صندلی چرخ دار نشستن و هلشون میدن تا از بقیه جا نمونن !

یه قسمتی از مسیر مردها هروله می کنن  و اوج اضطرار و حیرانی رو به یاد آدم میارن ...حیرانی هاجر !

 

نمی دونم اگه این عمل منشأش از جریان سرگشتگی و تلاش هاجر برای یافتن جرعه ای آب برای اسماعیلش بوده ...چرا مردها باید هروله کنن ؟! ( البته منظورم اینه که چرا بهتره مردها هروله کنن ؟ ) برام عجیبه !

 

طواف با وجود اینکه قبلا فکر می کردم خیلی طول می کشه خیلی کوتاه بود و زود تموم شد چون خلوت هم بود ....اما بر خلاف اون مسیر صفا و مروه خیلی طولانیه و در دو انتها سربالایی و...

صدای الله اکبر الله اکبر و لله الحمد و......مرد و زن بلنده !

مهتابی های سبز نشون دهنده محل هروله هستن و.....

 

پاهام درد گرفته ولی خسته نشدم ....فقط هنوز متحیرم !....هاجر دنبال آب برای اسماعیلش بود ....من دنبال چی این طور پای برهنه و متحیر 7 بار از صفا به مروه و از مروه به صفا میرم ؟!

من دنبال چی هستم ؟

 

متی ننتقع من عذب مائک فقد طال الصّدی ؟

 

شاید منم دنبال آبم ! شاید دنبال سقایی می گردم که آبی بهم بده که حقیقتا سیرابم کنه !

 

بنوشان یارا از آن می مارا               که در جان مشتاقان شرار اندازد ....

 

نه اصلا :

 

روز تویی , روزه تویی , حاصل دریوزه تویی            آب تویی , کوزه تویی , آب ده این بار مرا !

ادامه دارد ....

 



دیار یار (14)


هوالرحمن
سلام

ادامه خاطره روز دوشنبه ۲۴ / ۲ / ۸۶ :

 

خیلی زود به مسجد شجره می رسیم خیلی فاصله ای تا مدینه نداره

کاروان های مختلفی به اینجا اومدن همه سفیدپوش ! انگار صحرای محشر برای آدم تداعی میشه

همه یه شکل و یه جور...هر کس حواسش هست تا گم نشه ! و همه حیران و مضطرب ...اتفاق کمی نیست !

قراره محرم بشیم !

 

 

 

وارد مسجد می شیم ...اینجا جاییه که پیامبر موقع رفتن به مکه برای حج زیر سایه نخلی استراحت کردن و بعد حضرت علی (ع) لباس احرامشون رو آوردن ...محرم شدن و لبیک گفتن ...

به گفته روحانی کاروان امام حسن مجتبی (ع) فقط از اینجا 22 بار محرم شدن و با پای پیاده و حتی بدون نعلین به سمت خانه دوست حرکت کردن !!

 

و حالا ما همون جاییم ! یعنی توی مسجد شجره !

2 رکعت نماز احرام می خونیم رکعت اول توحید و رکعت دوم قل یا ایهاالکافرون ...و بقیه نماز مثل نماز صبح ! ( یا در عوض اون 3 نماز 2 رکعتی شبیه نماز صبح )

 

چه خبره ! اصلا دیگه جای نشستن نیست ! داخل مسجد پر شده از زائران سفیدپوش ...مهمان های خداوند رحمن !

خدایا ! تک تک این مهمون ها رو می بینی ؟ صداشون رو می شنوی ؟ حتما همین طوره ! حتما !

 

یکی از خانم های ایرانی که از بعثه اینجا حضور دارن میان و برامون نیت و ذکر تلبیه رو میگن و ما هم باهاشون تکرار می کنیم :

 

محرم می شوم به احرام عمره مفرده قربة الی الله

 

لبیک !

اللهم لبیک !

لبیک !

لا شریک لک لبیک !

ان الحمد والنعمة لک والملک !

لا شریک لک لبیک !

 

اجابت می کنم تو را پروردگارا !....

 

خداوندا ! لبیک ! اومدم !

صدام زدی...منم اومدم ! نمی دونم دیر اومدم یا ... ولی الان اینجام ...در راه رسیدن به خونه ات ...

می بینی منو ؟

 

توی فضای مسجد منتظر می مونیم ...وسط درخت های نخل روی زمین نشستیم ...

حالا دیگه محرم شدیم ! و بعضی کارها برامون حرام شده

انگار حتی موقع آب خوردن هم فکر می کنم : بخورم ؟ چطور بخورم ؟ اشکال نداره ؟!!!!!

خیلی از این کارها رو باید از قبل هم مراقب می بودیم انجام نمی دادیم و...ولی خب فراموش کردیم ! ...عادت نکردیم ...

واسه همین الان سخته !

اینکه حواست حتی به یه مورچه هم باشه , به همین گیاه های کوچولوی زیر پات ...اینکه حتی گربه ای که به سمتت میاد رو نزنی ! از خودت دور نکنی !

گربه ! ...یاد جانورشناس های دانشگاه و برسا افتادم ! انگار این گربه هم با هدفی اینجاست ! با پیامی !

 

خدایا قسمت همه مشتاقان بکن بیان و از نزدیک ببینن و حس کنن !

 

صدای اذان مغرب بلند میشه و هر کسی برای خودش نماز می خونه ....البته آقایون به جماعت می خونن !

 

و حالا سوار اتوبوس شدیم ...آقایون جلو و خانم ها عقب نشستن ...فعلا همه به هم نامحرمن انگار ! فقط یه محرم واقعی وجود داره ...هیچ رابطه ای نیست جز رابطه خالق و مخلوق , میزبان و میهمان , رب و مربوب , معبود و عبد و.....

 

همه با هم لبیک میگیم  و در دل شب زیر آسمون پر ستاره راهی شهر مکه , دیار یار , مرکز عالم می شیم !

جایی که یک عمر به سمتش نماز خوندیم ....

 
ادامه دارد ...

 

 



مادر زینب خوش آمدی !

 

 

 

شــادابی حـــیات ز انفاس فاطــمه ست

دور فــلک ز گردش دستاس فاطمه ست

فضه خجل ز دست پر آماس فاطمه ست

از گل لطیــف تر دل حساس فاطمه ست

 

دست تو بوســــه گاه لبان محـــمد است

جان تو نیز بسته به جان محــــــمد است

 

 

فرارسیدن سالروز تولد حضرت زهرا (س) رو به همه دوستان تبریک عرض می کنم

امید که ما رو از محبان و پیروان طریقتشون بدونن

 

 

و

 

یه تبریک هم به مناسبت فرارسیدن روز زن و روز مادر به همه خانم های محترمه و همه مادران دلسوز و مهربان

بویژه مادر عزیز خودم میگم

 

 

 

 در پناه حق

 



دیار یار (13)

هوالرحمن
سلام

دوشنبه 24 /2

 

امروز آخرین روزیه که توی مدینه ایم ...

صبح ساعت3 و نیم ( یعنی تقریبا نزدیک سحر ) با مامان راهی مسجد میشیم ...چقدر حال و هوای مسجدالنبی قشنگه ! صدای اذان نماز شب بلند میشه ...بالاخره به مصلای نساء می رسیم

اذان صبح رو میگن ...

عجب نماز صبحی ماشالله ...! یه سوالی برام پیش اومده دوباره ! درسته که بهتره تا جایی که می تونیم نماز رو طول بدیم و عبادت کنیم و....اما آیا سنت پیامبر هم توی نماز جماعت همین بوده ؟ یا اینکه باید امام جماعت مراعات همه جمع رو بکنه ؟ این پیرزن ها این بچه هایی که از اول تا آخر نماز فقط گریه می کنن و...!

 

توی مصلا نشستم و برای آخرین بار به در و دیوار مسجد نگاه می کنم ...انصافا برای ساختن این مسجد خیلی فکر و تکنولوژی و سلیقه و...به کار رفته ! و شاید لازمه چنین مسجدی باشه با این جمعیت و...خب بالاخره مسجد پیامبره ! الله اعلم !

یه دفعه همه چراغ ها خاموش میشه و چند لحظه بعد ( در حالیکه ما منتظر باز شدن درب حرم هستیم ) سقف کنار میره و آسمون آبی با ابرهای پراکنده بالای سرمون پدیدار میشه ...

همه مسجد صلوات می فرستن !

 

یکی از خانم های عرب میاد بهمون میگه : ایرانی مستقیم باب 5 , بعدا گریه نیست !!!

 

بلند میشیم میریم پشت باب 5 , مثل ایرانی های دیگه ...

ولی انگار گولمون زدن !! چون باب 4 رو باز می کنن !!

و سیل جمعیت وارد حرم میشه ! این آخرین بارمه ! دلم می خواد کلی حرف بزنم با حضرت رسول , با فاطمه زهرا (س) ...اما دلم خیلی گرفته ! خیلی خیلی !

یه کم با خدا درد دل می کنم یه کم شکوه می کنم یه کم...

خدایا ! ما هکذا الظن بک !!

 

نمی دونم روز آخره , شاید نباید این طور حرف بزنم ...شاید ...اما نمیشه ...این لحظات آخره و باید حرف بزنم !

مقداری قرآن و...می خونم ....اما عجیب خوابم گرفته !

توی حرم نزدیک منبر پیامبر حدودا یک ساعتی می خوابم ! هیچ کس هم چیزی نمیگه ! با وجود اینکه اون طرف خانم هایی که وارد میشن رو هل میدن ! و حتی اجازه نمیدن بایستن و نماز بخونن !!

 

قبل از ظهر دیگه برمی گردیم و برای ظهر نمی مونیم چون باید تا ساعت 2 کلید اتاق رو تحویل بدیم و لباس احرام بپوشیم و ان شالله سوار اتوبوس بشیم و...

 

موقع برگشتن همه اش چشمم به قبة الخضراست .............برخلاف کل مسجد چقدر این گنبد ساده است ! ...اما چه عظمتی داره !