هوالرحمن
سلام
اول. اجازه بدید در آغاز , توی این شب قشنگ با هم یه سر بریم زیارت , اذن دخول بخونیم و سلامی بدیم و...( حالا که صدامون نزدن و نشد... از دور سلامی کنیم ) :
...ءَاَدخُلُ یا رسولَ الله ءَاَدخُلُ یا حجّة الله ءَاَدخُلُ یا ملائکة الله المقرّبین...
السلام علیک یا ولیّ الله السلام علیک یا حجّة الله السلام علیک یا نورالله فی ظلمات الارض ...
اشهدّ انّکَ قد اقمت الصّلوة و اتَیتَ الزّکوة و اَمَرتَ بالمعروف و نَهَیتَ عن المنکَر و عبدتَ الله حتی اتیکَ الیقین
السلام علیک یا ابالحسن و رحمة الله و برکاته
دوم . تبریک میگم فرارسیدن سالروز ولادت حضرت ثامن الحجج , امام رضا (ع) رو . و امید که به پیروی ازمولایمان رسیدن به مقام رضا را تجربه کنیم !
سوم. اجازه بدبد بعد از زیارتی که کردیم (انشالله !) قسمتی از دعای پس از زیارت رو هم با هم زمزمه کنیم ...
...ربّ انّی
استغفرکَ استِغفارَ حــیاءٍ
و استغفرک استغفار رجـاءٍ
و استغفرکَ استغفار انـابةٍ
و استغفرک استغفار رغـبةٍ
و استغفرک استغفار رهـبةٍ
و استغفرک استغفار طـاعةٍ
و استغفرک استغفار ایمـانٍ
و استغفرک استغفار اقـــرارٍ
و استغفرک استغفار اخلاصٍ
و استغفرک استغفار تقــوی
و استغفرک استغفار تــوکلٍ
و استغفرک استغفار ذلــــةٍ
و استغفرک استغفار عاملٍ لک
هاربٍ منکَ الیک
فصل علی محمد و ال محمد
و تب علیّ و علی والدیّ بما تبتَ و تتوبُ علی جمیع خلقک
یا ارحم الراحمین
یا من یُسمّی بالغفور الرحیم
یا من یُسمّی بالغفور الرحیم
یا من یُسمّی بالغفور الرحیم
...
چهارم . توی این وبلاگ(شیخ جعفر مجتهدی) خوندم که حضرت آقای مجتهدی عنایت خاصی به این غزل حضرت حافظ داشتند و معتقد بودن که لسان الغیب اون رو در وصف حضرت ثامن الحجج سروده :
ای آفــــــــتاب آیــنهدار جــــــــــمال تـــــو
مشـــك سیاه مجمره گردان خــــــال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود
كاین گوشه نیست در خور خیل خیال تو
در اوج ناز و نـــعمتی ای پادشـاه حســــن
یا رب مــــباد تا به قـــــیامت زوال تــو...
و مخصوصا این بیت :
این نقــطه ســــــیاه كه آمــد مــدار نـــور
عكسی است در حدیقه بینش زخال تـو
توصیه می کنم حتما توضیحاتی که در ادامه نوشته شده و اینکه چرا این غزل و چرا این بیت رو بخونید ...جالبه !
پنجم . کم کم موسم حج تمتع هم داره از راه می رسه ....انگار تازه امسال دارم متوجه حال بعضی دوستان توی این ایام میشم ... نمی دونم یعنی قسمت ما هم میشه ؟! عمرمون کفاف میده ؟ اصلا دیگه صدامون می زنن ؟! قبلا می گفتم ...بهمون میگن : " که برون در چه کردی که درون خانه آیی ؟" ...حالا می بینم حتی یه بار امتحانی صدام زدن ...اما......![]()
![]()
انشالله حج همه حاجیان مقبول باشه ...و انشالله همه مون احرام دگر ببندیم و ببینیم یار کجاست !
ششم . خیلی محتاج دعاتون هستم !.....بنابراین شدیدا التماس دعا ! ( البته بعد از دعای تعجیل در فرج حضرت و بعد از دعا به نیازمندتر ها !
)
هفتم. شاید یه مقدار این روزا کمتر سر بزنم , جواب نظرات رو بدم و.....خلاصه همین جا عذر ما را بپذیرید !( میگم شاید, چون خیلی کارام معلوم نیست !
ضمنا ...شوق پرواز هستم یک مسافر!
)
هشتم . اجازه بدید این پست رو با حدیثی از نور هشتم به پایان ببرم :
به خدا حسن ظن داشته باشید , زیرا خداوند می فرماید که : من مطابق ظن بنده ام , درباره اش عمل می کنم . ( از کتاب کلیات حدیث قدسی/ باب امام رضا (ع) )

در پناه حق
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
به نظرم مناسب اومد که در آستانه هفته حج و بعنوان حسن ختامی برای سفرنامه , این بار وبلاگ رو با متن زیبایی از جناب سید مهدی شجاعی به روز کنم :
حج حسین (ع)
از میان تمامی فروع تنها حج حسین – جان عالمی به فدایش – به ظاهر نیمه کاره مانده. و او – روحی فداه – آن را رها کرده و به کربلا آمده است.
اما حسین – درود خدا بر او – در شرایطی است که حج عادی نمی تواند گزارد. او با خانه راز نمی تواند گفت . او با منزل معاشقه نمی تواند کرد . چاره ای نیست جز آنکه از خانه به صاحبخانه درآید.
او از کعبه راه را کج می کند اما نه به این دلیل که حج نکند یا نیمه کاره کند. او در جایی ایستاده است که حجی چون دیگر حاجیان او را راضی نمی کند.
او باید حجی کند که چشم بنیانگذار خانه خیره بماند و انگشت حیرت حج گزاران تاریخ در دهان .
او به دنبال کاملترین حج می گردد . برای کسی که خدا به زیارتش می آید و بر او سلام می کند , زائر خانه بودن قانع کننده نیست . استلام حجرالاسود هر چند دست دادن با خداست اما نه برای آنکه دستهای خدا ملتهب در آغوش گرفتن اوست . او مشتاقانه به دیدار صاحبخانه می شتابد بی آنکه هیچ یک از رموز دیدار خانه را فرو گذارد.
زیارت خانه را به لباس احرام در باید آمد .
حسین – سلام محرمان واقعی بر او – در میقات نینوا به لباس سرخ نادوخته عشق محرم می شود و تازه این احرام نیز همه احرام او نیست . آن لباس کرباسی سپید که از فاطمه (س) به یادگار مانده است چطور ؟
شاید , اما او را غیر از همه این احرام ها احرام دیگری است . احرام سرخی که در قتلگاه تن پوش حسین می شود .
حاجیان لبیک را از میقات آغاز می کنند و کعبه را که می بینند لب فرو می بندند.
شاید بتوان دریافت که حسین – سلام دلسوختگان بر او – لبیک را از کجا آغاز کرده است , اما کسی نمی داند که او در کجا لب از لبیک فروبسته است . چه دیده است که نیاز به لبیک را مرتفع دانسته است .
حاجیان به خانه که می رسند پاسخ آمدم – به درخواست بیا – را که دیگر تکرار نمی کنند. او در کجا , به کجا رسیده است که آمدم را در حنجره فروخورده است . او چه دیده است ؟ این را نمی دانم و طواف حسین را – سلام الله علیه – یا بیانش را نمی توانم.
بعد از طواف و قبل از سعی نوشیدن از آب زمزم مستحب است . این را هم نمی دانم او چه کرده است .
حسین – جان ساعیان مخلص به فدایش – در میان صفا و مروه سعی نمی کند . سعی او میان خیمه و میدان است , در زیر شعله های سوزان آفتاب.
زمان کوتاه است و خدا در انتظار , و عاشقی که چنین معشوقی را در انتظار دارد چگونه چون همه و همیشه عمل کند ؟ بوی معشوق آنچنان در شامه عاشق پیچیده است که ترتیب و توالی نمی شناسد چه باک اگر قربانی و حلق قبل از وقوف در عرفه باشد.
اگر از اصطکاک پای اسماعیل آب جاودانه زمزم جوشیده است ; از اصطکاک پای اصغر تشنه در کربلا خون جاودانه می جوشد . اینجا نه زینب و اصغر و حسین – سلام الله علیهم – به آب متقاعدند و نه خدا راضی می شود که بر آتش عشق دلسوختگان , آب بریزد . حسین به یاد دارد که خدا قربانی را از ابراهیم نپذیرفته است و یکی از نگرانیهای عظیم حسین در عاشورا همین است . به همین دلیل آنگاه که اسماعیل حسین – روحی فداه – از آغوش پدر به آغوش خدا عروج می کند و قربانی قبول درگاه می افتد حسین – سلام فرزانگان تاریخ بر او – شاید از شعف , خون گلوی کودک شش ماهه برمی دارد و به آسمان می پاشد .
و اکنون نوبت تقصیر است. زدن موی سر و گرفتن ناخن , حلق و تقصیر من و شماست.
حسین – درود ابراهیم بر او و سلام اسماعیل – آنچنان عاشق است که ناخن نمی گیرد انگشتر می گیرد – یا می دهد , نمی دانم – انگشتری مزین به خون و انگشت .
نعوذ بالله زنان مصری با دیدن یوسف بجای ترنج دستها ببرند و این عاشقترین تاریخ در دیدار با خدا به جای ناخن انگشت ندهد ؟ حاشا و کلا .
حلق من و شما تراشیدن موست , آنکه آتش عشق جانش را گداخته و خاکستر کرده است که موی از سر نمی شناسد . او از حنجره حلق می کند و محاسن سپید به سرخی خون حلق می آراید.
حسین حلق و تقصیر هم کرده است اما سعی هنور نیمه کاره است. آتش اشتیاق , جگر حسین – سلام الله علیه – را کباب کرده است . بار آخر سعی را چگونه به انجام برساند ؟! ملکوتیان خیمه حسین – جان عالمی به فداش – گمان برده اند که حسین در صفای قتلگاه مانده است , آنگاه که بار آخر سعی را ذوالجناح بی حسین آمده است.
ولی...اما...آن لحظه که سر حسین هروله کنان بر بالای نیزه ها درخشید دریافتند که نه , بار آخر را حسین – شمع جاودان آفرینش – سر جدا , پیکر جدا , اخگر جدا , مجمر جدا , سعی می کند . بند از بند استخوان عاشق دلسوخته در این سعی جدا گشته است .
يا ليتنی کنت معک فافوز فوزا عظيما
(از کتاب خدا کند تو بیایی/سید مهدی شجاعی )
التماس دعا
هوالرحمن
قسمت اول
................................................. زیباترین پاسخ ...از مهربانترین مهربانان
قسمت دوم
(دیار یار 1)................................... لحظه دیدار نزدیک است.....
قسمت سوم
(دیار یار 2)................................... سلام من به مدینه به آستان رفیعش
قسمت چهارم
(دیار یار 3)...................................اولین نماز جماعت در مسجدالنبی!
قسمت پنجم
( دیار یار 4).................................روضه رضوان !
قسمت ششم
(دیار یار 5)..................................سلام من به بقیع و چهار قبر غریبش!
قسمت هفتم
(دیار یار 6)..................................به دنبال جای پای رسول الله در سالروز تولدم !
قسمت هشتم
(دیار یار 7)..................................بین الحرمین! نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو
قسمت نهم
(دیار یار 8)..................................این بقیة الله التی لا تخلوا من العترة الهادیه
قسمت دهم
(دیار یار 9)................................. مسجد شیعیان
قسمت یازدهم
(دیار یار 10)................................مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو
قسمت دوازدهم
(دیار یار 11)................................مسجدالنبی...باب علی...روضه رضوان ...
قسمت سیزدهم
(دیار یار 12)................................وداع با بقیع ! و آخرین نماز مغرب !
قسمت چهاردهم
(دیار یار 13)...............................خداحافظ ای بهترین سرزمین ...

قسمت پانزدهم
(دیار یار 14)................................لبیک اللهم لبیک...
قسمت شانزدهم
(دیار یار 15)................................اینجا مسجدالحرام !
قسمت هفدهم
(دیار یار 16)...............................می گردم و می چرخم و می نوشم از این جام
قسمت هجدهم
(دیار یار 17)...............................سیدی ! عبدک ببابک !
قسمت نوزدهم
(دیار یار 18)...............................کعبه ...یک نشانه...شروع آسمان !
قسمت بیســــتم
(دیار یار 19)...............................زیارت دوره ...دعای کمیل ...
قسمت بیست و یکــــم
(دیار یار 20)...............................به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم ...
قسمت بیست و دوم
(دیار یار 21)...............................جده.........امتحان !
قسمت بیست و سـوم
(دیار یار 22)...............................استغفرالله ....الحمدلله !..!!
قسمت بیست و چهارم
(دیار یار23)................................وداع ....بازگشت به زمین !
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
سفرنامه دیار یار هم بالاخره به آخر رسید !... ۶ ماه گذشت ! اصلا باورکردنی نیست !
وقتی این قسمت های آخر رو تایپ می کردم... درد دل هام رو با خدا می خوندم ... یاد اون حال و هوا می افتادم و بعد نگاهی به حال و هوای فعلیم می کردم .......![]()
خداااااا...
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من !....![]()
انگار سفر مجازیمون هم داره تموم میشه...التماس دعا !
![]()
دوشنبه 31 / 2 / 86
امروز دیگه روز
آخریه که توی مکه ایم ...اونم فقط تا ظهر !...دیگه سفرمون داره تموم میشه !![]()
صبح بعد از
نماز و صبحانه راهی مسجدالحرام شدیم ...برای آخرین طواف , آخرین نماز , آخرین
حرفها و...توی مسجدالحرام و توی این سفر !
خدایا سلام
!....دیگه دارم میرما ....مهمون خوبی بودم ؟
اول رفتیم دور
خانه خدا ...چقدر خلوت بود ! می شد دستم رو بگیرم به دیوار خانه اش و دور بزنم !
اما طواف این
دفعه یه فرقی با دفعات قبلی داره :
طواف وداع !
دیگه مهمونی
تموم شد ...باید رفت !
باز هم نتونستم
حجرالاسود رو ببینم ....از بس اطرافش شلوغه ! ...بعضی هر طور هست میرن که دستشون
حَجَر رو لمس کنه و ببوسنش و...اما ...اصل رو رها کردن و چسبیدن به فرع !
ما که نشد حتی
ببینیمش !![]()
![]()
بعد مقداری توی
حِجر اسماعیل نشستیم و نماز و زیارت نامه و...
امروز خیلی
عجیب غریب بود که دور تا دور کعبه و توی حِجر و...شرطه ها ایستاده بودن و اصلا
اجازه نمی دادن خیلی توقف کنیم و دستمون با کعبه تماسی پیدا کنه و..!
" تبرک
نیست ! خانم برو ! یالا ! قال رسول الله ....." و نمی دونم
تند تند چه احادیثی می خوندن و..!!![]()
رفتیم طبقه
بالا روبروی درب خانه خدا و مقام ابراهیم نشستیم ...مقداری با خدا درد دل کردم :
خدایا ! داره
تموم میشه دیگه ...کم کم این جسم خاکی داره از خانه ات از شهر مکه جدا میشه ...اما
به قول بایرام لودر !!
) تو فیلم اخراجی ها
)" خیلی
دلم با شما می ماند
! "
انشالله روح و
قلبم همین جا یعنی با صاحب خانه می مونه !
شاید فردا دیگه
نتونم به ظاهر دور خونه ات بگردم اما ازت می خوام در تمام لحظات دلم در حال طواف
به دور خودت باشه![]()
قرآن رو باز می کنم ...اول دلم کمی می گیره
...خدایا نکنه
مهمون خوبی نبودم ...ازم راضی هستی ؟ نکنه این سفر اون طور که باید نبوده ؟!
پایین رو نگاه
می کنم ....خود صحن خیلی خلوته اما تعداد طواف کننده ها در حال زیاد شدنه
اینجا سرزمین
وحیه ! محل نزول قرآن , قبله مسلمین ....شاید هر کدوم از تک تک این طواف کننده ها
به نوعی بتونن مخاطب این آیات باشن که :
و انااختَرتُکَ فاستَمع لِما یوحی. انّنی اناالله لا اله الّا انا فاعبُدنی و اقِمِ الصّلوة لِذِکری
( آیات 13و14 سوره طه )
خداوندا ! به حق این لحظات ِ آخر ِ بودن در مکه و
مسجدالحرام نور قرآن رو در
سینه مون قرار بده!
ما رو با قرآن مانوس کن ! و باطنش رو بر ما بنما
خدایا ! به لحظات و ساعاتمون
برکت بده
! خدایا
محبت خودت
رو در دل هامون روزبروز و لحظه به لحظه افزون کن !![]()
الـــــهی ســــینه ای ده آتش افـــــروز
در آن سینه دلی وان دل همه ســـوز
خداوندا! لحظه
ای اندازه یک چشم بر هم زدن ما رو به حال خودمون وا مگذار !
آمین !
خداوندا ! من
این بار هم خیلی برای اومدن اصرار نکردم ....آرزوش رو در دل داشتم اما حقیقتا خودت
اسبابش رو فراهم کردی و الا من اصلا فکر نمی کردم حالا حالاها قسمتم بشه !
الان هم از
خودت می خوام بازم قسمتمون بکنی ...اما ...نه اینکه عادتم بشه اومدن و دیدن کعبه و
حال و شور و....همین !
خودت کمکم کن
این سفر اول یه نقطه
عطفتوی زندگیم باشه ...اونوقت اگه
خواستی بازم دعوتم کن ...
از همون بالا
یه بار کعبه رو دور زدیم و آخرین حرف ها و....
خدایا دلم
نمیاد اسمش رو بذارم وداع !....این باید یه شروع
باشه ....من هنوز هدیه تولدم رو نگرفتما !...شایدم گرفتم اما بعدا متوجه میشم !
نمی دونم ! به هر حال منتظرم !
میگن سفر اول
هر چی ازت بخوایم میدی ....منم امید دارم...امید ! توکل به خودت !
آخرین نگاه ها
به کعبه و....ساعت 10 برگشتیم هتل ...ناهار و نماز و ...راهی فرودگاه جده شدیم
حدودا ساعت 3
رسیدیم به فرودگاه ....چقدر گرم بود ! آب و هوای شرجی ....انگار توی سونا نشسته
بودیم !
ساعت پرواز
5:45 اعلام شده بود اما الان ساعت 6:40 است و ما تازه سوار هواپیما شدیم ...خدا
کنه بیش از این تاخیر نداشته باشه و به موقع و به سلامت به وطن برگردیم ...اما با
دست پر ! منظورم ساک های سنگین و سوغاتی و...نیست که اون رو الحمدلله اغلب با
خودشون برمی گردونن !!![]()
![]()
با یه کوله بار
معنویت , خدایا هنوز فرصت هست ...تا موقعی که برسیم به خونه هامون ! خودت گفتی
!...مگه نه ؟
منتظریم !
فعلا هم منتظر
پرواز !( این بار کنار پنجره ام !)
ساعت حدودا
6:50 است که هواپیما شروع به حرکت می کنه ....دیگه داریم برمی گردیم !
ساعت 7:15 ...الان
دیگه توی
آسمونیم و انگار تازه چشم های من
متوجه شدن که دیگه مهمونی تموم شده ...که از کجا داریم برمی گردیم ...مسجدالنبی,
بقیع , مسجدالحرام , کعبه !![]()
![]()
کم کم نزدیک غروب
آفتابه ...خدایا ما رو همین طور دست خالی برمون نگردون ! خدایا
شوق پرواز بعد از سفر متفاوت از قبل از سفر باشه ! کمکم کن همیشه در حال حضور باشم
!
الان تو دل آسمونم چقدر
به ابرها نزدیم ! می دونم همه جا هستی اما اومدم این بالا توی آسمون تا حرف های
آخرم رو یه بار دیگه خصوصی تر و آسمونی تر بهت
بگم
...
خدایا ! دستم رو بگیر ...هوای دلم رو داشته باش ....تنهاش نذار خدا ....![]()
الان از ابرها هم بالاترم ...اما بازم پرواز نکردم خدا ![]()
...کبوترای بقیع هم بهم یاد ندادن!
شایدم خودم یاد
نگرفتم !...شاید وقتش نبود....
اما اگه پریدن
رو یاد گرفته بودم هیچ وقت به این اندازه پرواز رضایت نمی دادم !
الان دقیقا
داریم روی ابرها میریم این بالا با این حال و هوای فعلی ما عجب رویاییه !...فکرش
رو بکن از این بالاتر چه خبره ! اینجا آسمان دنیاست ....فکر کن !
انگار راستی
راستی داریم از آسمان میریم سمت زمین . هر چند اونجا هم زمین , دنیا رهامون نکرده
بود و شاید زیباییش هم همین بود که زندگی و نیاز به زمین و..هم ادامه داشت اما
اکثر دل ها تمایلشون بیشتر به آسمون بود....باید همیشه همین طور باشه !
زمین جاییه که
باید زندگی کنیم و خدا این طور ازمون خواسته ...اما باید حداقل گاهی هم به آسمان نگاه
کنیم !
بماند که بعضی
ظاهرا روی زمینند و در واقع در آسمان ها سیر می کنن !![]()
ساعت 21 :
خانم ها آقایان
در حال کم کردن ارتفاع برای فرود در فرودگاه اصفهان هستیم لطفا...
ساعت 21:15 :
هم اکنون در
فرودگاه اصفهان هستیم...
انگار به قول
خانمی که کنارمون نشسته , خلبان گازش رو گرفته بود تا به موقع برسیم و تاخیر اولیه
جبران بشه !!....
البته حتی
زودتر از زمان اولیه هم رسیدیم ! یعنی فقط 2 ساعت توی راه بودیم
ولی در عوض یک
ساعت , یک ساعت و نیم منتظر اومدن ساک ها و پیدا کردنشون شدیم !
اصلا فکرش رو
هم نمی کردیم اینقدر استقبال کننده داشته باشیم !
دیگه رسیدیم !
خونه چقدر شلوغ
بود...پرچم و چراغ و سبزه و اسفند و...
خدایا شکرت که
به سلامتی رسیدیم خونه...شکرت که خانواده , فامیل , دوستان و آشنایانی داریم که
دوستمون دارن و دوستشون داریم !![]()
توی برسا چه خبر بود ! : حاجیه
خانم شوق پرواز !!! ![]()
![]()
اما واقعا انگار یه دفعه از اون حال و هوا اومدم
بیرون!...........![]()
![]()
به هر
حال دیگه سفرمون تموم شد ...مثل یه رویای قشنگ....
انشالله
اثراتش همیشه در جان و دلمون باقی بمونه !
بنابراین
این سفرنامه هم باید به پایان برسه ...
بازم
به قول بایرام لودر !!
: سفرمون تموم شد ...اما
دلمون خیلی باهاش می ماند !!
...
یا حق

پایان
هوالرحمن
سلام
و اما مابقی سفرنامه ! :

یکشنبه 30 / 2 / 86
گفتن فعلا رفتنم به مسجدالحرام اشکالی نداره واسه همین قبل از اذان صبح با مامان راهی شدیم , یه طواف مستحبی به جا آوردیم ...بعدش رفتم چسبیدم به خونه خدا ...سرم رو گذاشتم روی سنگ های مرمر مورب پایین دیوارش , دست هام رو به حلقه های متصل به پرده خونه اش گره زدم و....:
خدایا ! خیلی دوستت دارم !....می دونم که همه چیز رو می دونی !...می دونم که قادرٌ علی کلّ ش یء ای ! خدایا ! منو می بینی ؟ ...این دین قشنگت که خودت گفتی آسونه و خودت گفتی اندازه وسع هر کسی ازش انتظار داری گاهی برام سخت میشه ها !...نمی دونم ولی فکر نمی کنم تقصیر خودم هم باشه !...هر طور که خودت می دونی کمکم کن !...
برای نماز صبح رفتیم طبقه بالای مسجد...بعد از نماز مقدار روی کوه مروه نشستیم و مشغول خوندن سوره های الرحمن و...شدیم ! از بی خوابی ها و هول و استرس و نگرانی شب گذشته و...دیگه نتونستیم بیشتر بمونیم و راهی هتل شدیم !
انگار فشارم افتاده بود !
نتونستم برم غذاخوری و مامان صبحانه رو آورد بالا و بعد از 10-14 روز تونستیم تنها با هم صبحانه بخوریم !
بعداز ظهر از روحانی کاروان جواب رو پرسیدم . گفتن موضوع رو برای نماینده مرجع تقلیدم مطرح کردن و ایشون هم این طور جواب دادن که : در این مورد محرم شدن حتمی نیست ...اگر تونستن و خواستن مجدد محرم بشن ...کفاره اش هم استغفاره !
خدایا ممنون ! شکرت...در همه حال...خدایا منو ببخش !
....استغفرالله ربی و اتوب الیه
این فقط نتیجه یه روز ...نه چند ساعت غفلته ها !![]()
خلاصه من که سر از کارهات در نمیارم ...مطمئنا همه اش حکمتی داره ...من کمتر از اونم که حکمتش رو بفهمم !
اما خدایا نمی دونم من رو دعوت کرده بودی اینجا ...خونه ات که چی رو نشونم بدی ؟ بهم واقعا چی بگی ؟ هزار هزار هزار....مرتبه شکرت که دعوتم کردی ...اونم به بهترین نحو ممکن که هر چقدر فکر می کنم نمی شد شرایطی بهتر از این پیش بیاد ....اما ...
( ببخشید بازم مقداری خصوصییه ... !
)
خلاصه انگار من باید توی این ضیافت فقط یک بار محرم می شدم ! نمی دونم ....من مهمانم و او میزبان ! هر چه او بخواد ...
در دایــــره قسـمت ما نقـــــطه تسلیمیـــم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

عصر ساعت 5 خودم تنها رفتم حرم ...چه کیفی داشت تنهایی !...با مامان بودن یه جور کیف داشت ...تنها بودن هم یه جور !
اول رفتم به حلقه طواف کنندگان حضرت دوست پیوستم ...تسبیحم دستم بود و مشغول گفتن ذکر : استغفرالله ربی و اتوب الیه !
حالا صدای همه رو می شنیدم ! هر کسی به هر زبانی هر دعایی که به دلش می نشست رو بلند بلند یا زیر لب می خوند :
الله اکبر الله اکبر ................ربّ زدنی علماً و الحقنی بالصالحین ................الحمدلله علی ما هدینا .......اللهم انّی اسئلک باسمک یا.........................اللهم کن لولیک الحجّة بن الحسن ..............................
و نزدیک مستجار که می رسیدیم همه زمزمه ها می شد :
ربّنا ءاتنا فی الدنیا حسنةً و فی الاخرة حسنةً و قنا عذاب النار ![]()
چقدر شلوغ بود ! به زحمت خودم رو رسوندم به دیوار کعبه ...تسبیحم رو به همراه دفتر خاطرات سفرم ( همین دفتری که الان دارم داخلش می نویسم !) به دیوار خانه اش متبرک کردم (!!) انگار همه اطرافیان هم تعجب کرده بودن ! آخه یه نفر داشت بجای پارچه و...دفترش رو متبرک می کرد !!
( برای خودمم این کارم عجیب و جالب بود !!! ![]()
)
بعد هم کمی حرف درگوشی با خدا و....
رفتم طبقه بالا روبروی رکن شامی یعنی جایی که هم مستجار رو می دیدم ( سمت راست ) و هم ناودان طلا و حجر اسماعیل ( سمت چپ )
توی قسمت خانم ها ایستادم ...روبروی کعبه ....وای عجب عظمتی ! چه جمعیتی امشب دورت می چرخن خدا ! گرچه اگه چشم دلمون باز بود می دیدیم که تمام عالم دور خودت می چرخن ...این چند حلقه از آدمیان که پیش اونها چیزی نیست !!
وقتی اون پایینی ...دور کعبه ای ...توی جمعیت گم میشی ! از کعبه فقط یه دیوار بلند می بینی که داری از کنارش عبور می کنی و شونه چپت به سمتشه .....زیباست ...اما مبهوتی !...
وقتی از بالا نگاه می کنی تازه می فهمی کجا بودی ....تازه متوجه میشی کجا اومدی مهمون شدی !
ایستادم پشت نرده ها و خیره به کعبه نگاه می کنم ....انگار امشب حتی نمیشه خیلی به خود کعبه هم زل بزنم ! ....
شارژ MP3 player تموم شده ! واسه همین خودم زیر لب زمزمه می کنم !! ![]()
:
خــدایا عاشــقان را با غم عشـق آشـــنا کن
ز غــم های دگر غیر از غم عشـقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شــکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خـــدایا بــــــی پناهم ز تو جز تـــــــو نخواهم
اگر عشـقت گناه است ببین غرق گناهم.....
بعد هم مقداری درد دل و شکوه و عذرخواهی و خواهش و...! ( شکوه یه بچه کوچولو ! یه ذره ! از خدای مهربانی ها , خدای بزرگ ...رب العالمین !!
)

یه دفعه یاد اون جمله ای افتادم که توی وبلاگم نوشته بودم :
آرزوهاي خود را بر روي كاغذي بنويس و آنها را يكي يكي از خدا بخواه، خدا يادش نمي رود، اما تو يادت مي رود آنچه كه امروز داري همان آرزوهاي ديروز توست!
حس می کنم باید بنویسم ! همین طور که ایستادم پشت نرده های طبقه دوم مسجدالحرام روبروی کعبه شروع می کنم به نوشتن یکی یکی
...حدودا 14 مورد میشه ! ( البته همه اش هم برای خودم نیستا!)
یه خانم خارجکی !!
)
اللهمّ عرّفنی نفسک فانّک ان لم تعرّفنی نفسک لم اعرف رسولک اللهمّ.....
بالاخره اذان مغرب دوم رو هم میگم و ...آخرین نماز مغرب در مسجدالحرام شروع میشه ...الله اکبر ....
روبرو رو نگاه می کنم ...چه جمعیتی ! تمام مسجد پر از نمازگزاره ...شیعه و سنی ...سیاه و سفید ...زن و مرد ...پیر و جوان ...
جدا دشمن باید با دیدن چنین صحنه ای بترسه ها !
چنین جمعیتی دور خانه خدا بایستن ( اونم نه در موسم حج تمتع و نه در ماه های خاص !) و با هم به مناجاتش بپردازن ...یکصدا ! حتی با وجود برخی اختلافات ! خیلی زیباست و خیلی باشکوه ...ای کاش همه مون هم مسلمان واقعی بودیم هم مومن واقعی !...به امید آمدن او .....
کلا اصلا توی مکه به نسبت مدینه کمتر به آدم گیر میدن ! از لحاظ اعمال , بازرسی بدنی و کیف ها و ....
مدینه باید لحظه لحظه حواست بود که برخلاف میلشون کاری نکنی !!...اما اینجا الحمدلله آزادتره !
بعد از نماز اومدم پایین ..چقدر شلوغ بود اصلا نمی شد اطراف کعبه رفت ...حتی توی ایوان های اطراف (!!) هم نمی شد حرکت کرد ...غلغله بود !...نمی دونم حج واجب اینجا چطور میشه دیگه !
و چقدر هم گرم بود ! انگار یه سطل آب روی سرم خالی کرده باشن !!![]()
رفتم سمت صفا مقداری نشستم و قرآن خوندم ( سوره نبا و یس و...) به نیت اینکه انشالله دوباره قسمتمون بشه و دعوتمون کنن...

برگشتم هتل ...راستی امروز توی هتل جلسه بود که ما نرفتیم ! می گفتن همون آقایی که گفته بودم قبلا سرطان داشتن و...حالشون بهم خورده بوده و بیمارستان و...![]()
خدایا آخر سفر این بنده ات رو هم شفا بده !
فکر کنم همه کاروان هر کس متوجه شد براشون دعا کرد امروز ...یعنی خدا این همه دعا رو بی جواب میذاره ؟!
شب دیگه ساک ها رو بستیم و...فرستادیم رفت !
انشاء الله فردا ظهر عازم فرودگاه جده ایم ...فقط فردا صبح رو فرصت داریم ....
دلم برای خانواده , دوستان و آشناها و برسا و.....خیلی تنگ شده ....اما ..........انشاء الله که دوباره دعوتمون می کنن !...
اما انگار تو این 10-15 روز اصلا اومدم توی یه عالم دیگه ! از همه چیز جدا و رها ....از همه روزمرگی ها ...حالا باید دوباره برگردم به مسیر زندگی خودم ....اما انشاءالله یه جور دیگه و با انرژي بیشتر !....
میشه از مکه و مدینه هم به ظاهر دور بود...توی اصفهان بود !..اما در همه حال و در هر لحظه در حال طواف خانه او ...نه اصلا طواف خود او بود .....
میشه ! ...فقط باید سعی کرد و به اونجا رسید !!
شب خوش


