تبليغاتX
شوق پرواز

شوق پرواز

نعمت.عهد.کشف.گره.امان...

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

سرآغاز. یکی از نعمت هایی که حضرت رحمان فکر می کنم به اغلب ما عطا کرده اینه که دیگران بیشتر به نیکی می شناسنمون و بیش از اینکه خطاها و معایبمون در نظرشون جلوه گر باشه صفات خوبمون رو به خاطر دارن و حداقل این طور به نظر می رسه که دوستان و اطرافیان و...در زبان (و ان شاءالله در دل) به خوبی ازمون یاد می کنند. (اگر هم نمی کنن تقصیر خودشونه!! چون من خودم بارها از دوستان و اطرافیان خواهش کردم اشکالاتم رو گوشزد کنن ...که نکردن یا...خلاصه همین الان می تونید به قول معروف(!) حالمون رو بگیرید!!)

خب این نعمت بزرگیه! نعمتی که حد اعلاش قسمتی از دعای حضرت ابراهیم(ع) رو تشکیل می ده:

"واجعل لي لسان صدق في الآخرين"

ولی...گاهی این نعمت یه جورایی می شه مایه عذاب وجدان و دل و روح! چطور؟ اینکه حس کنی داره بین اون چیزی که دیگران راجع بهت فکر می کنن با اون چیزی که هستی فاصله می افته! البته این برای همه هست تا حدی...و علتش هم لطف خداوند ستارالعیوبه! اینکه نمی خواد کسی اشتباهاتت رو ببینه...فقط باید خودت ببینی و متوجه بشی و سعی کنی برگردی!

اما خب...وقتی می بینی یه جاهایی خراب کردی...عهد بستی و شکستی، توبه نصفه نیمه ای کردی و...مثل دفعات پیش باز هم توبه شکستی...وقتی می بینی داری دور می شی و نمی دونی چه باید بکنی...بعد...

توی دانشکده هر دفعه دوستت برمی گرده بهت می گه:"فلانی! تو از من به خدا نزدیکتری خیلی دعام کن!"... روی وبلاگ سربسته درددل می کنی و از "سیم وصل"(!) و" حالات دل" اونم دلی که در دست حضرت رحمان ه و...می خونی!!و..................بدجوری دلت می خواد سرت رو بکوبی به دیوار!!...

و بعد... از ذهن و دلت می گذره:

اللهم اغفرلیَ الذنوبَ التی تُغیِّرُ النِّعَم!

 

و اما بعد. مثلا با خودم و...عهد بسته بودم که مدتی غیر از مواقع ضروری(سرچ کردن در ارتباط با پایان نامه و ایمیل و...) به نت سر نزنم(!). می شه گفت اینم یکی از آخرین عهدهایی بود که دوباره شکستم!!!! تا حدی کنترل کردم...اما اعتیاد ما معتادان حرفه ای(!) به این راحتی ها قابل درمان نیست! کافیه برای سرچ یه مقاله یه تک پا بیایم نت...کم کم سر از اخبار و گوگل ریدر و وبلاگستان و...درمیاریم!! و خلاصه عهد و...هم کم کم فراموش میشه! الحمدلله دوستان هم انگار رصد می کنن من کی قصد دارم ترک نت کنم از همون لحظه شروع می کنن روزی 3 نوبت وبلاگشون رو آپ می کنن و بازی وبلاگی و تحول وبلاگی و...!!!

گرچه میگن هر از گاهی حال نفس ِ سرکشتون رو بگیرین بویژه در مواقع اورژانسی...که اونم با نذر 100 تا صلوات و سفر مشهد و سفره حضرت ابالفضل(ع) و...نمی شه!!

 

و اما بعدتر!. هفته پیش خیلی اتفاقی بعد از گذشت یکی دوسال(؟)(زمان از دستم در رفته!) از دفن شهدای گمنام در دانشگاه، کشف کردم که مزارشون دقیقا پشت ساختمانیه که تقریبا هر روز بهش سر می زنم!! انستیتو بیوتکنولوژی(که یکی دو تا اتاق هاش به منظور نگهداری و کار با حیوانات آزمایشگاهی در اختیار ماست) کنار دانشکده فنی. عجب کشفی! شرمنده شدم...ولی خوشحال! شرمنده بابت این همه غفلت...و اینکه الان هم من دنبالشون نگشته بودم...خودشون خودشون رو نشان داده بودن که فلانی بیا هر دفعه یه سری هم اینجا بزن!

و خوشحال...خیلی وقت بود می خواستم برم گلستان شهدا و...نمی شد! حالا گلستان "اختران بی پلاک" اومده پیش من! خیلی به این جا نیاز داشتم. یه جای دنج و خلوت...خلوت با 5 تن از عبادالرحمن...جون میده واسه اینکه هر روز دقایقی سر بزنی و درد دل کنی و دعا بخونی و زمزمه کنی و...

متشکرم! ان شالله هر روز بتونم و بیام...

 

و اما بعدتر بعدتر!. نمی دونم چرا چند وقته همین طور توی همه کارهام گره می افته؟! البته شاید هم گره نباشه! به قول حافظ و همه مشاورین ارجمند از نوع دانشگاهی و خانوادگی و دوست و...!:

"شاید که چو وابینی خیر تو در آن باشد!"

نمی دونم! ان شاءالله که این طور باشه. فعلا که این پایان نامه بدجوری داره اذیت می کنه. نمی دونم کی می خواد به سرانجام برسه؟! رفقا یکی یکی دارن دفاع می کنن و هرچقدر هم دست راستشون رو روی سرمون می کشن و ...افاقه نمی کنه!! دعا کنین صبرمون زیاد شه حداقل!

 

و سرانجام. اربعین هم رسید. انگار دوباره از همون روز عاشورا رفتیم سراغ به اصطلاح زندگی(!) خودمون و کاروان اسرا و اهل بیت رو تنها گذاشتیم!!...یه چلّه دیگه از دست ما رفت و نتونستیم آدم بشیم. اما...نومید نباید بود...(ان شاءالله که شما این طور نبودید)

با عرض شرمندگی راجع به اربعین و ... فعلا چیزی نمی تونم بنویسم!

فقط...امان از دل زینب!...امان از دل امام زمان(عج)!.......

خدمت همه دوستان تسلیت عرض می کنم

 


پاورقی.از آنجایی که قراره این پست از طریق برنامه word مستقیما روی وبلاگ قرار بگیره(امکان نسبتا جدید بلاگفا) ان شاءالله به زودی چند قطعه عکس هم در این محل نصب خواهد شد!(یک دو سه امتحان می کنیم!!) 

پاورقی دو. این هم از عکس ها(باغستان پنج اختر بی پلاک-دانشگاه اصفهان):


+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت1:7توسط شوق پرواز |
دارم امید عاطفتی از جناب دوست...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دارم امید عاطفتی از جناب دوست...

دانم که بگذرد ز سرجرم من که او
گرچه پری وش است ولیکن فرشته خوست...

عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام
زان بوی در مشام ِ دل من هنوز بوست...

حافظ بد است حال پریشان تو ولی
بر بوی زلف دوست پریشانیت نکوست

***

که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی...؟

 تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی...

سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش...

***

جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی...

 

سلام

تصمیم گرفته بودم محرم و صفر امسال مرتب و منظم بنویسم!، و بجز از حال و هوای محرم و عاشورا و...چیزی ننویسم
اما باز هم نشد!...
فعلا با خودم درگیرم...!

احتمالا مدتی نمی نویسم...به چند دلیل که...بماند!
دعا کنید بتونم و...نَیام و ننویسم!

از همه دوستانی که نتونستم پاسخ نظراتشون رو در پست قبلی بدم و یا نتونستم بهشون سر بزنم عذرخواهی می کنم.

همین دیگه...
فقط...التماس دعا

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت1:18توسط شوق پرواز |
نه یاری مان کنید و نه با ما بجنگید!

بسم الله الرحمن الرحیم


"ای مردم! هر که مرا می شناسد، می داند من کیستم و هر کس مرا نمی‌شناسد، خود را به او معرفی می‌کنم:

من علی بن الحسین بن علی بن ابی طالبم. فرزند آن کسی هستم که حرمت او را شکستند، نعمتش را گرفتند، اموالش را به غارت و یغما بردند و اهل بیتش را اسیر کردند. من پسر آن کسی هستم که او را کنار رود فرات، بی آنکه کسی را کشته باشد، به قتل رساندند. من فرزند کسی هستم که با زجر کشته شد و همین افتخار برای ما کافی است.

ای مردم! شما را به خدا سوگند؛ آیا می دانید که برای پدر من نامه ها نوشتید و چون به سوی شما آمد، با او حیله و مکر کردید و او را کشتید؟ مردم! هلاکت بر شما باد با این ذخیره‌ای که برای آخرت خود فرستادید. چه فکر و اندیشه زشت و ناپسندی دارید! شما چگونه روی آن را دارید که به رسول خدا نگاه کنید، هنگامی که به شما بگوید:« فرزندان مرا کشتید و هتک حرمت من کردید. شما از امت من نیستید.»"

صدای گریه از هر طرف بلند شد و بعضی به بعضی دیگر گفتند:« هلاک شدید و خودتان نفهمیدید.»

حضرت سجاد فرمود:« مشمول رحمت خدا باشد کسی که نصیحت مرا بپذیرد و وصیت مرا در راه خدا و اهل بیتش حفظ کند، چون پیروی از ما پیروی از رسول خداست.»

مردم یک‌صدا گفتند:« ای پسر پیغمبر! ما همه گوش به فرمان تو و مطیع تو و نگاه‌دار عهد و پیمانت هستیم، و هرگز از تو روی نمی‌گردانیم. هر چه امر کنی، اطاعت می کنیم. با هر که با تو بجنگد می‌جنگیم، با هر که با تو از در دوستی وارد شود، دوستی می کنیم تا از یزید خونخواهی کنیم و از کسانی که به تو ظلم و ستم کردند، بیزاری جوییم.»

فرمود: « هیهات! هیهات! ای غدارهای حیله‌گر که جز خدعه و مکر خصلتی در شما نیست! آیا می خواهید آنچه را که با پدران من کردید با من نیز بکنید؟ به خدا قسم محال است، زیرا هنوز جراحاتی که از شهادت پدرم بر دل من وارد آمده، بهبود نیافته است، مصیبت جدم رسول خدا و پدر و برادرانم فراموشم نشده و تلخی آن از کام من بر نخاسته است. سینه و گلویم را تنگ فشرده و غصه آن در سینه من جریان دارد. از شما می خواهم که نه یاری‌مان کنید و نه با ما بجنگید.»

« ما راضی هستیم که شما نه یاری‌مان کنید نه کمر به قتل مان ببندید. »

(خطبه حضرت سجاد(ع) در کوفه- لهوف سید بن طاووس)

***

فکر کن! با شنیدن چنین جمله و چنین عباراتی از زبان امام زمانت چه حس و حالی بهت دست میده؟ چه بر سرت میاره؟!اصلا اتفاقی می افته در درونت؟!...

***

" ما مسلمان ها امتحان خود را با پیغمبر(ص) و یازده امام(ع) در زمان حضورشان پس داده ایم! اگر این یکی هم ظاهر می شد، لابد به قربانش می رفتیم!!

کسانی که در زمان ائمه(ع) به بنی امیه و بنی عباس گرایش داشتند، مگر دیوانه بودند!؟ آنها از میان دو راه دین و دنیا، دنیا و ضد آخرت را انتخاب می کردند! و هنوز هم مناصب آنها بر ما عرضه نشده تا امتحان خود را پس بدهیم!"

(بهارانه- امام غائب(ع) در کلام حضرت آیت الله العظمی بهجت)

 

***

 

دلنوشت. نمی دونم چرا گاهی قفل می شم! یه مدت یه اتفاقاتی می افته یه جرقه یه راهنمایی یه نشانه یه حال...

یه تصمیماتی می گیرم...حال و هوام عوض می شه.......بعد یه دفعه نمی دونم چی می شه که ...

متوقف می شم! راکد می شم! بی حوصله می شم!...

زندگیم می ایسته انگار! روزها می گذرن و من هم در ظاهر همچنان فعالیتم رو دارم ...مسیر هر روزه دانشگاه و خونه!

 حرص و جوش ها! حداقل وظایف دینی!، روابط با خانواده و دوستان و آشنایان، حفظ سنگر نت (!)،...اما...

همه چیز در حد حداقل ها!...بی حوصله...بی برنامه...

اعمال به حداقل می رسه...اما افکار و آمال و...نه! ...

حالتی مثل اینکه می دونی خوابی و می دونی که باید بیدار بشی و از این خواب بی موقع هم اعصاب و روانت بهم ریخته...اما

 انگار نه حسی برای بلند شدن داری و نه توانی...

و از همه بیشتراین رکود در وادی مسائل معنوی اذیتم می کنه!

نمی دونم این جور مواقع چه باید کرد؟! گاهی دورانش کوتاهه...اما گاهی خیلی طولانی میشه! ...

 

بله! ما هنوز امتحان خودمون رو پس ندادیم! هنوز یک روز گرمیم و یک روز سرد! یک روز عابد و یک روز غافل!...

هنوز توی مسائل ابتدایی موندیم! بی نظم و پر و پخش!...

 

 

آهای! شوق پرواز!!

روزها داره یکی پس از دیگری می ره و پاهای تو هنوز نای راه رفتن ندارن...دیگه چه توقعی می شه از بال ها داشت...؟!!

 

عرض تسلیت دارم

و التماس دعا

 

+نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت12:30توسط شوق پرواز |