تبليغاتX
شوق پرواز

شوق پرواز

دلم گرفته اي دوست...

بسم الله الرحمن الرحيم

 

خيرُ الاصحاب صاحبٌ اذا ذكرتَ الله أعانك و إذا نسيتَ ذكّركَ.

بهترين دوستان شما آن است كه اگر خدا را ياد كني، ياري‌ات مي‌كند و اگر فراموشش كني، به خاطرت مي‌آورد

 

إذا أحبّ أحدكم أخاهُ فَليُعلِمهُ فإنّه أبقي في الالفة و أثبتُ في المودّة

وقتي برادر خويش را دوست مي‌داريد، بدو بگوييد كه دوستش مي‌داريد كه اين كار الفت را پايدار مي‌كند و مودت را استوار مي‌سازد.

 

إذا أحببتَ رجلاً فلا تُماره و لا تُجاره و لا تشارّه و لا تَسئَل عنه احداً فعَسي أن تُوافي له عدوّاً فيُخبركَ بما ليس فيه فيُفرَّق ما بينكَ و بينَه.

چون كسي را دوست مي‌داري، با او مجادله مكن و رقيبش مشو و بر او برتري مجوي و از كسي درباره‌اش چيزي مپرس؛ زيرا بسا كه از دشمنش بپرسي و او(به دروغ) چيزي بگويد كه سزاوارش نيست و بدين سان ميان شما جدايي افتد.

 

إنّ الله تعالي يحبّ المداومة علي الإخاءالقديم فداوِموا

خداي برترين دوست دارد بر دوستي ديرينه بمانيد. پس بر آن بمانيد.

(منبع: نهج الفصاحه)

 ***

امام صادق(ع): لاتکون الصّداقة الّا بحدودها فمن کانت فیه هذه الحدود او شی‏ء منها فانسبه الی الصّداقة و من لم یکن فیه شی‏ء منها فلا تنسبه الی شی‏ءٍ من الصّداقة فادّلها ان تکون سریرته و علانیته لک واحدةً و الثّانی ان یری زینک زینه و شینک شینه والثّالثة ان لا تغبّره علیک ولایة و لا مالٌ و الرّابعة ان لایمنعک شیئاً تناله مقدرته و الخامسة و هی تجمع هذه الخصال ان لایسلمک عند النّکبات

 دوستی جز با حدود( و مراعات حقوقش) امکان‏پذیر نیست. پس کسی که این حدود(و حقوق) یا بخشی از آن در او باشد، او را دوست بدان و کسی که هیچ یک از این شرائط در او نیست، چیزی از دوستی در او نیست:

نخستین شرط دوستی آن است که باطن و ظاهرش برای تو یکی باشد؛دوم این است که زینت و آبروی تو را زینت و آبروی خود بداند و عیب و زشتی تو را عیب و زشتی خود ببیند، سوم اینکه مقام و مال، وضع او را نسبت به تو تغییر ندهد، چهارم اینکه آنچه را در قدرت دارد، از تو مضایقه نکند؛ و پنجم که جامع همه این صفات است، آن است که تو را به هنگام نکبت‏ها (و پشت کردن روزگار) رها نکند.

***

امام سجاد(ع): امّا حقّ الصّاحب فان تصحبه بالتّفضّل و الانصاف و تکرمه کما یکرمک ولاتدعه یسبق الی مکرمةٍ فان سبق کافأته وتودّه کما یودّک و تزجره عمّا یهمّ به من معصیةٍ وکن علیه رحمةً ولاتکن علیه عذاباً

 اما حق دوستت آن است که با او با فضل و انصاف رفتار کنی و گرامی بداری او را چنان که تو را گرامی می‏دارد و اجازه ندهی که به گرامی داشتن (و کار نیکی نسبت به تو) پیشی بگیرد. پس اگر سبقت گرفت، جبران کنی و دوست بداری چنان که دوستت می‏دارد و باز داری آنجا که قصد گناهی دارد. و بر او مهربان باش و مایه عذاب و رنجش او نباش!

(منبع: http://www.hawzah.net/)

 

 

سلام. اين روزا دوباره دلم گرفته! مثل بعضي روزاي مشابهي كه گذشت...توي اين چند سال اخير!...

دلم گرفته از دست خودم... از دست غريبه و...آشنا! از دست رفقا!...

نمي دونم چقدر دلم حق داره كه گرفته بشه و نمي دونم اصلا حقيقت چيه... نمي دونم نمره خودم چنده و...نمره اونها! همون نمره هايي كه توي دفتر اصلي مي نويسن رو ميگم!

اما مي دونم كه بعضي اوقات از چيزهاي ساده اي غافل ميشيم يا اجازه مطرح شدنشون رو نمي ديم و بعد... يه اتفاقاتي مي افته كه ديگه درست شدني نيست!...حتي اگه در ظاهر همه چيز به حالت عادي برگرده و...

 بماند!

ديگه داريم ياد مي‌گيريم دوري و دوستي رو! ياد مي‌گيريم دوستي‌هاي سالي يكبار رو...

نمي دونم...انگار زمونه داره تغييرمون ميده...شايد هم هنر زمونه نيست...برخوردها و نوع رفتارها داره تغييرمون ميده!...

خدايا! مي‌دونم كه انگار بايد ياد بگيرم دل نبندم..و اگه بستم وابسته نشم! بفهمم اين دنيا دنياي فانيه! هيچ چيزش موندني نيست!...مگر اينكه يه جوري خودش رو به تو وصل كرده باشه و بويي از جاودانگي برده باشه!...انگار خيلي ساله كه ازم خواستي اين درس رو ياد بگيرم و...من نتونستم! و باز هم انگار تا ياد نگيرم آدم نميشم!...ولي...خودت كمك كن! نذار بي تفاوت بشم و...! ولي ...اون طوري كه بايد و شايد و خودت بهتر مي‌دوني كمكم كن!

دلم گرفته! از دست خودم!...از دست آشنا...

شايد بايد بيشتر توجه كنيم به صحبت هاي زيباي بالا ...و يا حداقل به اين كلام:

 

مَن سَرَّة أن يجِدَ طعم الإيمان فَليَحبُّ المرء إلّا لله تعالي

هر كس مي خواهد شيريني ايمان را بچشد، كسي را جز به خاطر خدا دوست ندارد

(نهج الفصاحه)


بعدا نوشت!. خيلي ممنون از دوستان كه اينقدر دلسوزانه نظر ميدن و راهنمايي مي كنن. ولي لازم ديدم توضيح كوچولويي عرض كنم. الحمدلله الان هم دوستاني دارم بهتر از برگ درخت!...دوستان خوبي كه در دنياي حقيقي و مجازي دوستي با اونها مايه افتخار و خوشحاليه! و دوستان صميمي اي كه گرچه تعدادشون كمتر از انگشتان دسته، جداً از خوبان اين روزگار عجيب غريبن...اما خب گاهي هم من هم اونها قدر اين دوستي ها رو اون طور كه بايد و شايد نمي دونيم...احاديث بالايي رو مرور نمي كنيم...و ساده مي گذريم...

دل نبستن هم به قول دوستان رياضته و هنر مردان خدا!...خدايا! توقعاتي داري  از اين بنده نيم وجبي ها!!!


 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت0:31توسط شوق پرواز |
ماجراهای من و رات هام(1)
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

امروز روز اول درس و کار بود- در سال جدید!-  البته برای اغلب دانشجویان دانشگاه...ما که دلمون نیومده بود این چند روز هم ازش دل بکنیم...دانشگاه رو میگم!
آخی! یادش بخیر!... دانشجوهای ترگل ورگل نوشده ی خندان و شنگول و منگول و حبه انگور (مسلما منظورم خواهرانه...انشالله که ملتفت هستید! ما رو چه به اون یکی عناصر...استغفرالله!) رو که می دیدیم یاد دوران جوانی(!) خودمون می افتادیم!
مثه این بچه دبستانی ها لباس نو می پوشیدیم- ولو اینکه فقط یه دونه مقنعه جدید باشه!-  که یه جورایی نو و بهاری شده بریم دانشگاه...انگار که مثلا چه خبره!...
چه می دونستیم یه روزی مثه امروز میاد که مجبوریم بعد از عید هم به قول بچه ها با لباس عملگی(!) بریم دانشگاه!...چرا؟... نه آخه مگه میشه با لباس های پلو خوری که نه، با لباس های همین جوری دانشجویی(!) هم از صبح تا شب رفت توی لانه حیوانات و...؟!! باید یه لباسی پوشید که بشه چند وقت دیگه بالکل قیدش رو زد!!



خلاصه امروز صبح هر کسی ما رو دید بعد از سلام و احوالپرسی و عید مبارکی گفت: "روز اول کار در سال جدید مبارک! موفق باشید " و...
-    روز اول کار؟! اختیار دارید! ما از روز اول فروردین اینجا تشریف داشتیم!
-    جدا؟!! چه جوری بهتون اجازه دادن کار کنین؟ اشک بچه های گیاهی رو که درآوردن! بهشون اجازه ندادن! اسمتون رو رد کرده بودن؟ مجوز داشتین؟!...
-    آره والا!...خدا خوبشون کنه فلان فلان شده ها(نشده ها؟!) رو! یک هفته ما رو از این اتاق به اون اتاق، از این طرف دانشگاه به اون طرف فرستادن برای چند تا امضا و یه مجوز! آخر سر هم دکتر فلانی ِ فلان و بهمان(!) زنگ زد به حراست که به این خانم هایی که میان مجوز ندید! این مجوزها برای عید اعتبار نداره...اسامی شون رو خودمون توی نامه ای می فرستیم و...اسم ها رو هم نوشتیم اما...
-    آره خب! به بچه های گیاهی و...هم گفته بودن! اسم نوشته بودن قرار بود اساتید تایید کنن و...
-    ای خواهر! دلت خوشه ها! من صبح اول فروردین اومدم دانشگاه...نگهبان دم در میگه کجا؟ میگم گلخونه...میگه گلخونه کجاست؟!!!...میگم همون انستیتو بیوتکنولوژی کنار فنی! میگه نمی دونم! حالا چی کار داری؟...میگم دانشجوی ارشدم اومدم به حیوون هام سر بزنم و الّا می میرن...میگه حیوون؟!!!!! مگه ما اینجا حیوون داریم؟!! تازه تو گلخونه؟! تو گلخونه گل نگه میدارن نه حیوون!!!!! اصلا کارتت رو بده ببینم...خلاصه دیوانه شدم! نه اسمی جایی نوشته بود...نه برگه ای...نه نامه ای نه... تا بالاخره راضی شده کارتم رو گرفته گذاشته بیام داخل...با بدبختی اومدیم داخل دانشگاه!
-    خب نگهبان خود ساختمون چه جوری راضی شد؟...
-    شکر خدا یه دونه از مجوزها پیش یکی مون مونده بود که اتفاقی یه بار حراست امضاش کرده بود...اون رو نشون می دادیم...اون یکی(که شوق پرواز باشه!) هم قاچاقی از پشت ساختمون می اومد و...!!!!

خلاصه ماجرایی داشتیم!



کار ِحسابی امروز هم خونه تکونی ِ بعد از عید لانه حیوانات بود! چشمتون روز بد نبینه نمی دونید توی این چند روز تعطیلات چه بر سر خودشون و لانه آورده بودن! آخه توی عید اجازه کار کردن نداشتیم فقط می تونستیم بهشون آّب و غذا بدیم...اونها هم خوب قفس و خودشون رو کثیف کرده بودن!
برای تمیز کردن رات ها باید اول اونها رو به یه قفس تمیز منتقل کنیم...کف قفس رو (که خیلی بوی مطبوعی هم داره!!) خالی و تمیز کنیم...پوشال تمیز بریزیم و دوباره رات ها رو به قفسشون برگردونیم...بعد از این مرحله رات های محترم شروع می کنن خودشون رو لیس زدن و تمیز کردن!! و ما هم شروع می کنیم به جارو زدن و تی کشیدن و...!
خلاصه امروز 5-6 بار سطل بزرگ داخل لانه پر شد و مجبور شدیم ببریم توی محوطه بیرون تخلیه اش کنیم و در آن محل جوانان ترگل ورگل نوشده خوشحال رو زیارت کنیم!(رجوع شود به اول پست)
بگذریم از جریانات پوشال تهیه کردنِ قبل از عید که مجبور شدیم یه گونی ببریم دم نجاری دانشگاه و التماس کنیم که همین جور الکی مقادیری چوب بتراشند تا حداقل نصفش پر بشه و بعد گذاشتیم روی دوشمون و...!!!


راستی با اینکه مثه خیلی از مسائل دیگه کلا حکمت اتفاقات این چند وقت و مشکلات پایان نامه و...هنوز برامون عین یه معمای پیچیده است، اما امروز انگاری فکر کنم حکمت یه کوچولوش رو فهمیدیم!...اینکه باید اینقدر کارمون عقب بیفته که جا و قفس برای رات ها جور بشه...وسایلی که فکرش رو هم نمی کردیم تهیه بشه و انشالله بتونیم بعد از عید به راحتی باهاشون کار کنیم ...و اینکه باید یه هفته بدویم و حرص بخوریم و در ظاهر بی نتیجه باشه...ولی یه دونه مجوز امضا شده پیشمون بمونه که بتونیم بوسیله اون توی تعطیلات عید کارمون رو انجام بدیم و...بماند! جدا چرا اینقدر بدی نشونمون دادن و یادمون دادن به همه چیز ظن بد ببریم...که نمی تونیم لطف ها رو راحت ببینیم؟...خدایا! واسه اون چیزایی که می دونم و نمی دونم شکرت! اگه حرفی می زنم و...بذار به حساب نادانی و غافلی! انشالله درست میشم! فقط خودت باید یه عنایت ویژه ای بکنی!!....

خب این هم بخشی از روزمرگی های ما!
به قول اخراجی های2:   ادامه دارد؟!

پ.ن. ایـنقــــــــــدر از آدمای پرحرف بدم میاد!!!
+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت21:17توسط شوق پرواز |
سال گاو نه...همان سال موش!

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

خب به سلامتی سال 87 هم گذشت. یک سال دیگه از عمرم رفت و باز هم قدر ندانستم!...

بگذریم...

سالی که گذشت سال موش بود... که گویا در تمام مملکت چند روزی است که ایشان تشریف خود را برده و سال 88 را دودستی تقدیم جناب گاو نموده اند!

 

ولی انگار این جناب موش به ما علاقه وافری پیدا نموده...نیست خودمان هم متولد سال موشیم! خلاصه سال جدید همچنان برای ما سال موش است! آن هم چه موشی!

موش صحرایی آزمایشگاهی از نوع زال یا آلبینو (موهای سفید، بدن صورتی و چشمان قرمز) یا همون رات!

سال جدید رو  هم با سر زدن به 70-80 رات باقی مانده در لانه حیوانات شروع کردیم...اولین مجلس از مجالس دید و بازدید عید! فقط خدا را هزار مرتبه شکر که این دید، بازدید ندارد!

القصه گمان نکنید که همه همانند شما در تعطیلات بسر می برند و خوش و خرم دفتر و کتاب و درس و مخش! را تا 20-30 روز به کناری می نهند و...!! نخیر! بعضی دغدغه آب و نان رات ها را هم باید داشته باشند و...! آن هم در دانشگاهی که پرنده هایش هم در تعطیلات بسر می برند و برای رضای خدا و خلق خدا و...هم پری نمی زنند! سرویس و وسیله نقلیه و... پیشکش!

البته ناگفته نماند که این زبان بسته ها حقیقتا حیوانات بامزه ای هستند...شاید خودم هم روزی باورم نمی شد که امروز اعتراف کنم اینقدر دوست داشتنی اند! باهوش، بانمک، فرز و چابک.

و البته بماند که چقدر سرِ تهیه، نگهداری و کار (کشتی گرفتن!، خو گرفتن، آموزش دادن و...) با این مخلوقات ریزه میزه خدا اذیت شدیم( توضیح اینکه قسمتی از کار پایان نامه با یکی از دوستان مشترکه...این هم یکی از الطاف خدا در حق هر دومون بوده که اگه نبود...نمی دونم چی می شد دیگه!)

فقط خدا از سر تقصیرات ما بگذرد... بابت بلاهایی که بالاجبار بر سر این زبان بسته ها می آوریم...هر وقت هم مظلومانه نگاهمان می کنند یا با صدایی حرکتی فرار کردنی...سعی در نرم کردن و آتش زدن دل ما را دارند ارجاع شان می دهیم به اساتید محترم راهنما که دعای خیرشان را در حق آنها بنمایند!!!...

اما...

ای کاش رفت و آمد و درس خواندن و پروژه و تلاش و...همه برای خدا باشد و ختم به خیر شود...وگرنه هم ما و هم رات ها جز زیان چیزی ندیده ایم و...وای به حال ما!

پس شما هم این باقی مانده تعطیلات رو بیکار ننشینید و برای ما دعا بنمایید!

این هم چند تصویر از همراهان ریزه میزه ما( دوست و همکار گرامی برای این کوچولوها اسم میذاره و موقع کار کردن صداشون می زنه...شرطش هم اینه که هر اسمی می تونه استفاده بشه غیر از اسامی ائمه و انبیا!...بعد از سریال یوزارسیف کار ما راحت شده الان اسم پسرکوچولوهامون شده: آمن هوتب، آنخ ماهو، هورن هوپ و...!):


 

این هم مقدمه ای برای معرفی کوچولوهای شوق پرواز و دوست گرامی! فعلا از قسمت های خوب ماجرا می نویسم. ان شالله در پست های آینده بیشتر خواهم نوشت. می توانید منتظر رسیدن به قسمت های غر زدن و شکایت و...هم باشید!

لینک مرتبط:اولین ملاقات موش ها(!) در سال موش!!! (یک سال گذشت!)

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت1:53توسط شوق پرواز |