تبليغاتX
شوق پرواز

شوق پرواز

كي مستجاب مي‌شود "آقا بياي ما"؟

بسم الله الرحمن الرحيم


فجر شكافنده شب مي‌رسد / جان شب هجر به لب مي‌رسد

وقت اذان است و دو ركعت نماز / روي نيازي به در چاره ساز

خيز! كه هنگام برآشفتن است / موسم تكبير و اذان گفتن است

همچو نسيم ِسحر آزاده باش / تيغ به دست آور و آماده باش

وقت اذان پنجره‌ها باز شد / مرغ دل آماده‌‌ي پرواز شد

وقت نماز آمد و وقت حضور / باده بنوشيد ز ميناي نور

گوش به آواز مؤذن كنيد / رو به سوي وادي ايمن كنيد...


مي‌رسد از راه سواري عرب / صاحب آزاده تيغ دو لب

مي‌رسد از راه سواري غريب / "نصر من الله و فتح قريب"...*


***

چه بايد بكنيم در ابتلائات داخليه و خارجيه؟ چه كرديم كه به اين چيزها مبتلا مي‌شويم؟...آخر ما چكار كرديم كه بي‌سرپرست مانديم؟

اشكال در اين است كه خودمان را اصلاح نمي‌كنيم و نكرديم و نخواهيم كرد، حاضر نيستيم خودمان را اصلاح كنيم. اگر ما خودمان را اصلاح مي‌كرديم، به اين بلاها مبتلا نمي‌شديم.

اگر خودمان را اصلاح بكنيم، به تدريج همه بشر اصلاح مي‌شوند...

هيچ چاره‌اي از بليّات دنيويّه و اخرويّه، داخليّه و خارجيّه نيست مگر خدايي بودن و با خدا بودن و با خدايي‌ها معيّت داشتن و تبعيّت داشتن.

ما اگر از انبياء و اوصياء دور شديم، گرگ‌هاي داخل و خارج، بلافاصله ما را مي‌خورند...

در خلوتمان با خدا، تضرّعمان، توبه مان، نمازهايمان، عباداتمان، مخصوصا دعاي شريف"عظم البلاء و برح الخفاء" را بخوانيم؛

از خدا بخواهيم برساند صاحب كار را؛ با او باشيم. حالا اگر رساند كه رساند؛ اگر نرساند، دور نرويم از كنار او، از رضاي او دور نرويم...

(به سوي محبوب، رهنمودهايي از عارف ربّاني حضرت آيت الله بهجت)


***

بيا موعود، هنگام قيام است

جهان مجروح يك جو التيام است

بيا امشب شب قدر است ما را

علمدار تو در صدر است ما را

بيا اي ناجي اي نوح نهاني

كه ما را از تلاطم وارهاني...*

*:(مرحوم محمدرضا آقاسي)


آقا جان! چقدر دور شدم! دلم تنگه آقاجان!...تنگ...


پي نوشت:

خميني حجت حق در زمين بود / امين دين ختم المرسلين بود

خميني رفت، فرزندش علي هست / خدا را شكر بر امت ولي هست  ( + )

خدا را شكر...


+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت11:41توسط شوق پرواز |

بسم الله الرحمن الرحيم


اللهم عجل لوليك الفرج والعافية والنصر واجعلنا من خير اعوانه و انصاره والمستشهدين بين يديه


تبريك عرض مي‌كنم

تبريك بابت اين حضور و بابت اين انتخاب!


گفتند تقلب شده!...اين همه احمدي نژادي كجا بود؟!... همه ملت توي خيابون و فلان سالن و بهمان ميدون و...سبز بودن! و...

گفتم: اون موقعي كه موج سبز داشتن در اون اماكن مذكور به تخليه هيجانات خودشون مي پرداختن و هر كاري از دستشون برمي‌اومد انجام مي‌دادن!، خيلي از اين 24 ميليون رأي دهنده مشغول كار و زندگي و ختم قرآن و صلوات و نذر روزه و...بودن...نه صرفا براي فرد، براي ارزش‌ها، براي عقايد و اصولي كه بهش پايبندن!و...

خيلي‌شون توي ويترين نبودن...ولي بودن!


گفتم: خيلي از اين 24 ميليون انتخابات براشون فراتر از چيزهايي بود كه در سطح مملكت مي‌شد اين روزها ديد!

خيلي‌ها به فرموده رهبرشون با قصد قربت به پاي صندوق رأي رفتن

خيلي‌ها توي دلشون گفتن آقاجان يا صاحب الزمان! اين مملكت مملكت شماست...مي‌دونيم كه خودتون حفظش مي‌كنيد...خودتون كمك كنيد

و...


اميدوارم اين حضور مورد رضايت حضرت حق قرار گرفته باشه و شاهد آينده اي بهتر و ايراني سربلندتر باشيم...ايراني اسلامي!


(همين الان صداي غرش آسمان بلند شد و شروع كرد به باريدن...نم نم باران رحمت و بوي خاك باران خورده و...

باران كه مي‌بارد تو در راهي...)


+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت16:58توسط شوق پرواز |
زيارت با چاشني انتخابات!!...آمدم اي شاه پناهم بده!

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام


1) اللهم صل علي عليّ بن موسي الرضا المرتضي، الإمام التّقي النّقي و حجّتك علي من فوق الأرض و من تحت الثّري، الصّديق الشّهيد، صلاةً كثيرةً تامّةً زاكيةً متواصلةً متواترةً مترادفةً كَاَفضل ما صلّيتً علي احدٍ من اوليائك.

الهي شكر! عجب زماني ما رو طلبيديد آقا جان! اين روزا همه يه جورايي مضطربن...اما ما چند روزي رو ميهمان شما بوديم...حضرت رئوف! در كنج حرم امن شما پناه گرفته بوديم...و اي كاش برنمي‌گشتيم!

آمدم اي شاه پناهم بده/ خط اماني ز گناهم بده

اي حَرَمت ملجأ درماندگان/ دور مران از در و راهم بده

لايق وصل تو كه من نيستم/ اذن به يك لحظه نگاهم بده...رضا جان!


2) شعر بالايي انگار يه جورايي اذن دخول اين سفرمون شده بود! و هرجايي كه مي‌موندم چي بگم به دادم مي‌رسيد!!

3) دقيقا شب مناظره تاريخي! سوار بر قطار "پلور سبز" (فكر كنيد شب مناظره تاريخي با پلور سبز! استغفرالله!! :دي) راهي مشهد شديم. البته بماند كه نفهميديم چرا اين اسم رو براي قطار انتخاب كرده بودن چون بيشتر آبي بود تا سبز!(:دي) و هيچ تفاوت جالب انگيزناكي هم با قطار معمولي نداشت! تلويزيونش هم دكور بود!!!...هيچي ديگه خلاصه منِ شوق پرواز در شب مناظره تاريخي از دنياي اطلاعات و ارتباطات به دور بودم و چه كشيدم!!

4) توي قطار، موقع نماز، توي راهروها و...بحث انتخابات بود و مناظره!...و تنها راه ارتباطي تلفن همراه!... و بعد انتقال اكتشافات به داغ ترين شكل ممكن به ديگران!!

5) ظهر رسيديم مشهد. سوار تاكسي شديم. بابا از راننده در مورد حال و هواي شهر و مناظره ديشب و بازتابش و...پرسيدن و جواب شنيدن كه: "هنوز كه زوده براي اينكه بازتابش رو ببينيم و...اما مناظره اي بود!! ...من خودم قبلا صد در صد طرفدار موسوي بودم امام الان نظرم تغيير كرده! فكر مي‌كنم دارم متوجه ميشم به كي رأي بدم و...!" توي شهر هم انگار بجز عكس هاي احمدي نژاد و موسوي عكس دو نامزد ديگه خيلي ديده نمي‌شد!...ولي به نظرم علي الخصوص اطراف حرم حمايت از كانديدايي مشهود و ملموس بود...اگه گفتيد كي؟...بگم؟...بگم؟!! :دي


6) و اما...السلام عليك يا علي بن موسي الرضا(ع)

رسيديم...ءَأدخل يا رسول الله؟ ءَأدخل يا حجّة الله؟...


7) هر روز صبح گل‌هاي روي ضريح رو عوض مي‌كنن! با خودم زمزمه مي كنم " شوق پرواز! كاشكي اونقدر گُل شده بودي كه حداقل يه شبانه روز رو با امامت مي گذروندي! ديگه مهم نبود بعدش هستي يا نيستي...چون سر تا پات متبرك مي‌شد و حتي برگ برگت رو توي دارالقرآن بين زوّار آقا قسمت مي‌كردن براي تبرك!"

8) صبح جمعه طبق معمول راه مي افتيم سمت مهديه! خدايي چه كيفي داره اين مهديه! از اون نون و پنير و چايي شيرين‌ش بگير تا...دعاي ندبه و مداحي‌ها و...حال و هوايي داره خلاصه!

وسط دعا بعد از روضه كربلا و فاطميه و يا اباصالح و...چند تا دعا كردن همراه با آمين ملت...انتخابات هم بي نصيب نموند!..."دعا كنيم و تلاش كنيم كه كسي انتخاب بشه كه حقيقتا حسيني باشه! اول حرفش همه جا نام مبارك آقا امام زمان(عج) باشه و..."! ;)

9) امسال "دارالحجه" رو كشف كردم مثل يكي دو سال پيش كه " دارالإجابه" يا همون زير زمين حرم و دارالقرآن و حلقه‌هاي معرفت و...رو كشف كرده بودم و از اين كشفم بسي مشعوف بودم!!!...ولي حقيقتا "دارالحجه" صفايي داشت نه به خاطر در و ديوار و آيينه كاري هاي زيبا و...كه به قول بعضي گوشه‌اي از بهشته و...! به خاطر اينكه اولا خيلي ياد مسجدالنبي مي‌افتادم! سبك و سياق چيدن قرآن ها و  جدا شدن فضاها با نرده‌هاي كوتاه و...دوم به خاطر آرامشي كه داشت ...كنج خلوت حرم!...مي‌شد بري يه گوشه بشيني واسه خودت دعا بخوني قرآن بخوني! اصلا كتاب بخوني و مطالعه كني! نه اصلا همين طوري بشيني بلند بلند(!) درد دل كني(حالا نه خيلي هم بلند!!!)...و...گرچه براي درد دل كردن هيچ جا مثل خود روضه و كنار ضريح و دارالفيض و...نميشه...همين جوري زل بزني به ضريح آقا...به جمعيتي كه خودشون رو مي كُشن تا دستشون لحظه‌اي برسه به ضريح و...درد دل كني...درد دل كني...

10) يه خانمي ايستاده بود كنارم بلند بلند امامش رو صدا مي‌زد و التماس مي‌كرد و...براي شفاي خواهرش...اينكه:" گفتم ميرم پيش بهترين طبيب و شفا مي‌گيرم و...آقا جان! شرمنده‌ام نكن و...."

يه لحظه شرمنده شدم از درد دل هاي خودم و...اما بعد منم شروع كردم التماس كردن!!: " آقا جان! جسمم شكر خدا خيلي چيزيش نيست! الحمدلله! ولي اين دل و اين روح و...! آقا جان! همه خوب‌هاي عالم جوابم كردن! اومدم پيش بهترين طبيب!..."

ميشه كنج حرمت گوشه قلب من باشه؟/ ميشه قلب منو مثل گنبدت طلا كني؟

دل من زندونيه تويي كه تنها مي‌توني/ قفسو وا كني و پرنده رو رها كني


11) دلم نمي‌خواست اصلا برگردم ديگه! تازگي هربار كه چند روزي دعوتمون مي‌كنن مشهد، پررو ميشم ديگه نمي‌خوام برگردم! نمي فهمم كه مهمون چند روز مي‌مونه بعد سرش رو مي‌اندازه زير ميگه شرمنده خيلي زحمت داديم و برمي‌گرده به شهر و ديار و خونه زندگي خودش!!...به سرم مي‌زنه برم مجاور شم اصلا!!!

12) البته بماند كه مشهدي‌هاي گرامي اين سفر كمي تا قسمتي خوب مهمان داري نكردن!...(كه ما به حساب همه نگذاشتيم! ;))

13) انتخابات اين دوره انتخابات جالبي‌ه ها! از خواهر 11-12 ساله خودم تا پيرزن پيرمرد 80-90 ساله نظر ميدن و تحليل مي‌كنن و...از راننده تاكسي تا فروشنده مغازه تا زوّار مختلف و خدام حضرت و...!

بماند كه بعضي هم هنوز درگير بزن و بكوب و مانتو و شال و تخليه هيجان و...هستن!

14) سفر تمام شد و دقيقا برگشت ما هم مصادف شد با مناظره احمدي نژاد و رضايي! :دي

15) سعي كردم تمام دوستاني كه التماس دعا گفته بودن يا نگفته بودن! رو به خاطر بيارم و از طرف همه سلام بدم زيارت بخونم و دعا كنم. اميدوارم كه شرمنده دوستان نشيم!

التماس دعا

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت22:24توسط شوق پرواز |
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس...

بسم الله الرحمن الرحیم




ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آنجا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...

(سید حمیدرضا برقعی)


سلام

صدای شوق پرواز را از آزمایشگاه سلولی مولکولی(جانورشناسی سابق!) می شنوید! تنها و بیکار!...و البته منتظر!

منتظر اتمام کار دستگاه و مشاهده نتایج real-time pcr، و اینکه آیا امروز به لطف خدا منحنی ای خواهیم دید یا نه و...!

واقعا که چقدر انتظار سخته!

اگه نبود این سیستم داخل آزمایشگاه و نبود این فضای مجازی و...من چه می کردم خدا؟!...شاید اون موقع به جای این همه گشت و گذار مجازی، مقادیری روی به درگاه تو نموده جهت دستیابی به نتایج مطلوب مثل آدمیزاد کمی دعا می کردم!!

بگذریم...

فردا عصر عازم مشهدالرضاییم. ای کاش همه این نگرانی ها و دلشوره ها و ...رو می تونستم دور بریزم تا حقیقتا کیف کنم از چنین سفر و میهمانی ای!! دوست دارم این 4-5 روز یه گوشه حرم آروم بگیرم و درد دل کنم از دست خودم و...شارژ بشم!...

اما با این همه دلشوره و اعصاب بهم ریخته چه کنم؟ اگه 3 روز اول هفته آینده استاد محترم بیاد و ببینه که نیستم تمام حرفها و تلاش ها و...بی ثمر میشه! و دوباره روز از نو روزی از نو.....

3 ماه دیگه باید دفاع کنم و هنوز برای استخراج RNA و...real-time و...مشکل داریم! مشکل هزینه، مشکل مواد و لوازم، مشکل روش ها، مشکل... و مشکلاتی که اصلا نمی دونیم چه مشکلی هستن! انصافا وقتمون کمه! باید هزینه و مواد بیشتری در دستمون باشن! باید فرصت و امکانات تجربه کردن و چند بار تکرار آزمایشی رو داشته باشیم، باید به استاد راهنما و صحبت هاشون علی الخصوص در رابطه با هزینه ها و مواد مورد استفاده و...بتونیم اعتماد کنیم(!!!!) و....

خلاصه دعا کنین!

خیلی خیلی التماس دعا

ان شالله اگه شوق پرواز هم زنده بود و عازم حرم حضرت شمس الشموس شد دعاگوی همه تون خواهد بود

راستی این همه خودم رو برای مناظره ها کشتم و منتظر بودم... اون وقت دقیقا سر مناظره احمدی نژاد و موسوی در راه اصفهان مشهد می باشیم!!...هرچند اخبار مناظره و حتی خودش رو میشه بعدا دید و خوند و...

ای حَرَمت ملجأ درماندگان/ دور مران از در و راهم بده

گاهی چقدر زود جوابمون رو میدن و...ما باز هم دیر متوجه می شیم! بازم شکر چون گاهی اصلا متوجه نمی شیم!!


+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت15:5توسط شوق پرواز |
دندون عقل يا عقل؟ مسئله اين است!!!

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام


يك. جاي دشمن‌تون خالي ديروز عصر رفته بودم دندون عقلم رو بكشم! خيلي ضربتي!...ولي در راه رفت و برگشت يك آن به نظرم رسيد ملت گمان كردند كه براي كشيدن خود ِخود ِعقلم راهي كوي و برزن شدم!! چطور؟!

خيابان چهارباغ شده بود محل رقابت و مسابقه و مخ زني و...بين حاميان كانديداهاي محترم براي جذب ملت هميشه در صحنه!

يه عده با مچ بند و گردن‌ بند و روپوش و...سبز و يار دبستاني من و...

يه عده هم........راستي پاك گيج شديم رفت چرا اين حاميان جناب شيخ اصلاحات اينقدر رنگ و وارنگ‌ شدن؟! بالاخره اين برادران و خواهران ما زردن؟ سفيد، رنگ پاكي‌ان؟ بنفش‌ان؟!!!!

ديروز كه يه عده مچ بند و روپوش و...بنفش پوشيده بودن و برخي هم با در دست داشتن پوسترها و بروشورهايي تا يه خانم مي‌ديدن بلند مي‌گفتن: حامي حقوق زنان و...!

ولي باز هم به بنفش‌ها ما رو يه كم تحويل گرفتن و يه بروشور تعارف‌مون كردن(بماند كه حالا گرفتيم يا نگرفتيم!!)...! :دي


دو. خيلي خيلي جالب‌ه! چي؟ اينكه اين روزا برخي از فاميل و آشنايان و دوستان دست به تلفن شدن(!) به جهت روشن كردن و هدايت ساير دوستان و آشنايان! البته نه به جهت اينكه در انتخابات شركت كنند و...چون مسلما شركت خواهند كرد و رأي خواهند داد! ...بلكه مسئله اين است كه به چه كسي رأي بدهند!! و براي اين مسئله به اين مهمي مي‌شود يك ساعت يا بيشتر صحبت كرد(و اي كاش براي مسائل ديگر هم اين چنين بود!) ...آن هم فقط به اين دليل كه روشنفكرند و بايد مملكت را از اين وضع نكبت بار گريه آور نجات دهند و...!!


سه. 2 تا دندون عقل باقي مونده رو كشيدم...ولي فكر كنم الحمدلله عقلم هنوز همون طور نصفه نيمه سرجاش باشه! :دي


خدا آخر و عاقبت‌مون رو ختم به خير كنه!

التماس دعا


پي نوشت: امشب بدترين مستند انتخاباتي رو ديدم! بيشتر شبيه راني باز كردن براي خود در ملأ عام و...بود! بغض و گريه جناب معاون اول هم خيلي تحت تاثير قرارمون داد! علي الخصوص در هنگام صحبت از فقرا و...!!!!!! و چقدر مطلب دستگيرمون شد از جواب‌هايي كه درباره سوالات كليدي از جمله حجاب اجباري، تعدد زوجات، تحصيل جوانان و...! داده شد!

راستي بعضي اگه اين هاله نور رو نداشتن كه هر از گاهي با لبخندي از نوع خاص اشاره‌اي بهش بكنن چه مي‌كردن؟!...

بگذريم!...به همون درد ناشي از كشيدن دندون عقل بپردازيم بهتره!



+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت0:20توسط شوق پرواز |
نوشت فاطمه يعني خدا غزل گفته‌ست

بسم الله الرحمن الرحيم



بانو!

حقيقتا... "روي زمين واژه وزيني نيست"

و شأن وصف تو اوصاف اين چنيني نيست...


خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تو را

گمان كنم كه تو را، اصلا آفريده تو را


كه گِرد چادر تو آسمان طواف كند

و زير سايه‌ي آن كعبه اعتكاف كند

ملك ببيند و آن‌گاه اعتراف كند

كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

كتاب زندگي‌ات را مرور بايد كرد

مرور كوثر و تطهير نور بايد كرد



سلام

شعر بالا قسمتي از شعر زيباي "دو ركعت نشسته" است از "سيد حميدرضا برقعي" كه كاملش رو مي‌تونيد اينجا مطالعه كنيد

اگر تا الان تركيب بند زهرايي زيباي "عليرضا قزوه" رو هم نخوانديد پيشنهاد مي‌كنم حتما سري به اينجا بزنيد

نكته 1. گرچه بسياري از اشعار زيبايي كه امروز در مدح و رثاي اهل بيت (ع) سروده شدن حقيقتا دل آدم رو هوايي مي‌كنن و ...ولي نمي‌دونم چرا وقتي بعد از مدتي هم قرار ميشه چند خطي درباره اين بزرگواران بنويسيم نهايت نوشته‌مون محدود ميشه به يه عكس و يه شعر...يا چند سطر متن ادبي و...همين!

كاش بيشتر وقت مي‌گذاشتيم براي شناخت، شناخت بزرگاني كه بهترين الگوي معرفي شده از جناب حضرت رحمان اند و ...ما هنوز از وجودشان بهره‌اي نبرده‌ايم. اين روزها شاهديم كه بحث انتخابات و حواشي، از نان شب و درس و مشق و... ملت مهم‌تر شده، پس چرا براي انتخاب‌هاي مهم‌تر عجله، تلاش، تحقيق و بررسي، مطالعه و فعاليتي نمي‌كنيم؟!

نكته 2. مطالب بالا خطاب به نفس سر به هواي خودم بود!

نكته 3. سخنران مي‌گفت زندگي‌هاي ما مي‌تونسته زيبا بشه و نشده! چون از الگوهامون الگو نگرفتيم. چون ما با عقل مخلوط با هواي نفس و...گمان كرديم كه مربوط به زمان فعلي و قابل انطباق با شرايط اين زمان نيستن! چون به اقتضائات غلط زمانه عادت كرديم و تصور مي‌كنيم كه ديگه نميشه اون طور شد. براي خودمون هم توجيه مياريم كه: "خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو!" يعني الگوهاي خودمون رو ناكارآمد مي‌دونيم درحاليكه ما آبروي خودمون رو گره زديم به جماعت و.... گاهي بين عقل گرايي و هواي نفس گرايي قاطي مي‌كنيم! گاهي از مرزهاي اعتقادي الگوها و مباني اصلي اعتقادي و ارزشي اونها پايين‌تر مي‌ريم و گاهي براي افرادي كه در ابتداي مسير هستن از اوج مي‌گيم و نهايت راه، درحاليكه گاهي اصرار در حداكثرها موجب صرف نظر كردن از حداقل‌ها هم ميشه و...

نكته 4. مباحث سخنران جالب بود...ولي يه نكته اي رو جا انداختن! گاهي تنبلي مي‌كنيم!...گاهي؟؟!!



- بالاخره تاريخ دفاعيه‌مون مشخص شد! البته در شرايطي كه هنوز نصف كار باقي مونده! ولي از الان بايد براي 3 ماه ديگه تاريخ و داورها و...رو مشخص كنيم و دوباره چكيده بنويس امضا بگير اين استاد رو ببين اون مسئول رو ببين و...!...خلاصه فعلا با روز 14 شهريور موافقت كردن...دقيقا وسط ماه مبارك رمضان! ...روز ولادت امام حسن مجتبي(ع)...به فال نيك مي‌گيريم!

- يك عالمه از كارها باقي مونده، هنوز قسمت عملي و آزمايشگاهي كار تمام نشده، بخش آماري و تحليل داده‌ها و نوشتن خود پايان نامه و ...علاوه بر همه اون‌ها دادن مقاله براي چند مجله و همايش ديگه و...چون 2 نمره از نمره نهايي مربوط به مقالات و شركت در همايش‌ها و...است

- اين وسط هم انتخابات و بي حوصلگي و تنبلي و درگيري‌هاي دروني(!) و بعضي مسائل ديگه مثل انتخاباتي از انواع ديگه( كه جدا هر از گاهي اعصابم رو شديدا بهم مي‌ريزن!) نمي‌ذارن به زندگيم برسم! 

- بعد از اتمام واحدهاي تئوري خوشحال بودم كه حداقل ديگه تا مدتي از شر(!) امتحان دادن راحت شدم....غافل از اينكه انگار تمامي نداره و تازه اين روزا مي‌فهمم كه هر روز و هر لحظه‌اش برام يه جور امتحان‌ه...و بيشتر امتحان صبر و تحمل ...اينكه با خيلي مسائلي كه برات واقعا ناخوشايند هستن روبرو بشي و چاره‌اي جز تحمل كردن و...خدايا راضيم به رضاي تو و...تمرين متوكل بودن (؟!)و ...نداشته باشي! گاهي تحملش خيلي سخت ميشه!....ولي خدايا باز هم شكرت...هر كسي به نوعي داره امتحان پس مي‌ده ديگه! خودت كمك كن

- انگار امام رضا(ع) هم وسط اين همه شلوغي دارن هفته‌ي ديگه دعوت‌مون مي‌كنن! الهي شكر! فكر مي‌كردم شايد امسال قسمت نشه ديگه...خيلي به اين سفر نياز دارم...فقط نمي‌دونم جريان پايان نامه و...چي مي‌شه؟ بايد برم همون‌جا دست به دامان خودشون بشم فكر كنم!

- خيلي خيلي التماس دعا


+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت21:16توسط شوق پرواز |
گزارش!

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام


(اين هم از گزارش نمايشگاه البته به صورت خلاصه شده(!!) و با تاخير!)

يك. بالاخره چهارشنبه بيست و سوم ارديبهشت عازم تهران شديم...يعني يه جورايي بالاخره نمايشگاه كتاب امسال هم دقيقه نودي طلبيدمون!

قرار شد با يكي از همكارهاي پدر گرامي كه عازم تهران بودن راهي بشيم.

تا اواسط مسير بابا و جناب همكار گرم صحبت از كار و مسائل تخصصي و...بودن و بنده هم با ام پي تري پلير و مناظر طبيعي و...روزگار مي‌گذروندم!...كم كم بحث تغيير كرد و رسيد به صحبت‌هاي مقام معظم رهبري در كردستان و........انتخابات! حس كنجكاوي باعث شد صداي ام پي تري رو كم كنم و...

جناب آقاي همكار داشتن آمار ارائه مي‌دادن كه به نظرم اينقدر به احمدي نژاد رأي مي‌دن، اينقدر به موسوي و كروبي و....و احمدي نژاد و موسوي يا كروبي به دور دوم ميرن و نهايتا در دور دوم همه آراء كروبي و موسوي يكي ميشه و خلاصه يكي از اينها پيروز ميدان‌ه...

بابا گفتن كه البته خيلي هم نميشه راحت در مورد اين مردم پيش بيني و قضاوت كرد...گفتن:"بله بله...منتها يه نكته‌اي كه هست اينكه آقاي...! نبايد اجازه داد دوباره اين احـ.... رأي بياره...اين مرد فلان مي‌كنه و بهمان مي‌كنه و بس نيست اون همه دروغ و عوامفريبي و ديكتاتوري و دوري از خردجمعي و....................؟به قول مهندس مـ........"

هيچي ديگه...ام پي تري رو خاموش كردم...ياد طرح هاي كذايي دوستان سبزمون افتادم...ديدم انگار يه جورايي الان ما هم تو طرحيم!!!....

نشد ديگه نتونستم نپرم وسط حرف دو تا بزرگتر و اظهار فضل نكنم...خلاصه فكر كنم طرح‌ه نيمه تمام موند! :پي :دي


دو. اولين بار بود بعد از خوندن "من او" سري به محله پدري مي‌زدم...مسجد قندي، بازارچه اسلامي و...يه جور ديگه به همه چيز نگاه مي‌كردم. حيف كه فرصتي نبود و الّا خيلي دلم مي‌خواست دنبال درويش مصطفا و هفت كور و ...هم بگردم!!!


سه. مترو شلوغ بود طبق معمول، نمايشگاه كه ديگه تكليفش مشخص بود...البته امسال به نظرم خلوت‌تر مي‌رسيد چون پارسال روز جمعه طلبيده شده بوديم، بيشتر كتب مورد نظر در سالن ناشران دانشگاهي بود و...

ولي كلا امسال يه جورايي هاي كلاس‌ شده بودم! اونم به خاطر كتاب THE CELL !! از اون كتاب‌هايي كه كلا از لحاظ ضخامت و وزن و قيمت و...خيلي كلاسش بالاست!! :دي (حيف كه هيچ كدوم از دوستان رو نتونستم ببينم كه كمي دركم كنن و...!!:دي) حالا بايد يكي رو پيدا كنم مطالعه‌اش كنه تا عذاب وجدان نگيرم! :پي هرچند براي رسيدن به كعبه آمال و قبله حاجات دانشجويان محترم تحصيلات تكميلي كه همانا دكترا و فوق دكترا و...مي‌باشد خوندنش تقريبا واجب مي‌شه!

بعضي كتبي كه چند وقت بود به توصيه برخي دوستان دنبالشون بودم رو هم تهيه كردم مثل "مقالات" استاد شجاعي و...و همچنين كتب اشعاري مثل "طوفان واژه‌ها"، "سه نقطه"، "سواد آئينه" و....


چهار. با توجه به تعريف و تمجيدهايي كه از دوستان شنيده بودم و همين طور كامنت جناب خشي در پست قبلي قبلي(!) كه از قلب جهان(همانگونه كه از سوره مباركه"يس" استنباط ميشه!) تشريف آورده بودن اينجا و زحمت كشيده كامنت گذاشته بودند،علي‌ رغم اينكه خيلي اهل خوندن رمان نيستم، "بيوتن" رو هم تهيه كردم و در مسير برگشت به اصفهان تقريبا نيمي از اون رو خوندم!

رمان خيلي جالبي بود...انگار هنوز درگير فضا و شخصيت‌هاش هستم! ارميا، خشي، سيلورمن، زنك فالگير چادر به كمر و...يه جاهايي تو فكر مي‌رفتم، خودم هم درگير مي‌شدم، بغض مي‌كردم، گاهي دلم مي‌سوخت، آتيش مي‌گرفت...بعد حس مي‌كردم چشم‌هام هم مي‌سوزن و...! عجيب بود! جدا دست آقاي اميرخاني درد نكنه


پنجم. اين روزا بايد حسابي براي پايان نامه و نوشتن مقاله و...خودكشي كنم، اما اصلا حال و حوصله خوندن و ترجمه مقالات و...رو ندارم. دلم مي‌خواد بشينم سر فرصت يكي يكي كتاب‌هاي نصفه نيمه قبلي يا تازه خريداري شده كتابخونه شخصيم رو بخونم. بخصوص كتب مذهبي كه انگار الان بهشون خيلي نياز دارم...

ولي اين انتخابات فعلا همه وقتمون رو گرفته! از صبح تا شب فقط دارم اخبار و تحليل‌ها و...رو مي‌خونم برنامه‌هاي تلويزيوني رو مي‌بينم و...ماشالله اين گوگل ريدر هم فرصت نفس كشيدن به آدم نميده!

ديشب خواب مي‌ديدم روز دفاعيه است و من نه متنم آماده است، نه پرزنتيشن‌م،نه...!!

خلاصه التماس دعا!


+نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت3:28توسط شوق پرواز |