بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
اول از همه يه تشكر اساسي ميكنم بابت نظرات كامل و جامع و دلسوزانه و از سر لطف همه دوستان در پست قبل. ان شالله سر فرصت تجزيه و تحليل و بحث و بررسي ميشن و به تك تكشون رسيدگي ميشه!...وبلاگ ما متعلق به شماست! :دي
دوم اينكه اين چند روز سرم به شدت شلوغه و وحشتناك استرس دارم و اعصابم بهم ريخته! هنوز دو فصل اساسي پايان نامه يعني نتايج و بحث و همچنين قسمت وحشتناك رفرنس دهي باقي مونده! و من دو سه روزي بيشتر وقت ندارم...خلاصه حسابي محتاج دعاتون هستم...دعا كنين اين چند روز باقي مونده به خير و خوشي طي بشه...من فعلا تا مدتي شكر بخورم اسم ادامه تحصيل و....رو بيارم!!!
سوم اينكه ماه رمضان هم وسط همه اين شلوغيها و گيج و ويجيها داره بدو بدو از راه ميرسه! ماه قرآن، ماه روزه، ماه صبر، ماه تقوا، ماه مراقبه، ماه برگشتن به آغوش پرمهر خودش، ماه تمرين براي باقي ماهها...ماهِ..............ايناهاش همين جاست پشت دره! الهي شكردوباره عمري بود و به هم رسيديم!...اما...حيف...امسال ديگه اصلا نفهميدم كي از راه رسيد! نتونستم برم دم در رو آب و جارو كنم و دم راهي بچينم و...چي بگم! چي بگم؟...

چهارم خدايا شكرت...ولي خيلي دلم گرفته اين روزا...از خيلي لحاظ! خودت كمك كن!
پنجم التماس دعا
لينك مرتبط از همين وبلاگ:
سلام
عجب عنواني! بيشتر شبيه عنوان آگهيهاي ترحيمه! يكسال گذشت...:دي
ولي نه خيالتون تخت! فعلا خبري از ترحيم! و...نيست! (گرچه از ثانيه بعدي خودمون هم مطمئن نيستيم!)
مثلا ميخواستم بگم كه دو سه روز ديگه براي شوق پرواز، يعني وبلاگ شوق پرواز، يه روز خاصه!
چه جور روز خاصي؟
به نظر شما براي يه وبلاگ چه روزي مهمتر از روز تولدشه؟!
بله ديگه! تولده! تولد 3 سالگي شوق پرواز!

و اين يعني 3 ساله كه من دارم اينجا مينويسم!
3 سال از سالهاي عمرم كه شايد بشه گفت يه جورايي برام مثل يه مرحله گذار بوده...
سالهاي تغيير...با نقطه عطفي در بهار 86...
3 سال گذشت... از روزي كه غافلگيرانه شوق پرواز رو به همراه اين شعر زيبا هديه گرفتم! و نوشتم: "22-3 سال پيش آرام در صحراي عدم خفته بودم..."
3 سال گذشت...
اتفاقات زيادي افتاد...افراد زيادي اومدن و همراه شدن و........رفتن...يا بعضاً موندن!
شايد بهترين اتفاق، سفر به ديار يار بود...و چه حال و هوايي داشت شوق پرواز وقتي كه بازگشتم مقدمهاي شد براي شروع سفري مجازي...اون هم نه 15 روز كه 5-6 ماه!
اي بابا! بگذريم!...انگاري دوباره رفتم تو عالم خاطرات و...
بارها به دلايل مختلف به سرم زد كه حذفش كنم! كه تمامش كنم...اما...
ديدم دارم شوق پرواز رو به جرم كار نكرده، به خاطر بي ارادگيهاي خودم، بي نظميهاي خودم، بي برنامگيهاي خودم...مجازات ميكنم و جواب اين سوال رو پيدا نكردم كه آيا حذف شوق پرواز يعني شروعي جديد و بهتر؟ يا وضعيتي بدتر...بدون شوق پرواز!؟...
فكر ميكنم كه اينجا براي من يكي از نعمتهاي خوب خدا بوده و هست...معايبش رو منكر نميشم...اما...
نعمت آشنايي با دوستاني كه گرچه با سلايق مختلف...اما همه به رنگ آسمونن...آبي آسموني
دوستاني كه توي دنياي حقيقي كم داشتمشون!
نعمت آشنايي با خيلي چيزايي كه روزي فكر ميكردم درحال رنگ باختنه و ديگه پيدا نميشه و...
و...
و من باز هم براي شكر نعمت كم گذاشتم و...! و كم گذاشتم و......
نميدونم تا كي بتونم بنويسم؟ نميدونم اصلا اين نوشتن مفيد هست؟! نميدونم اصلا اين دلبستگي چقدر صحيحه و چقدر خطرناك؟ نميدونم ...
و نميدونم دوستان شوق پرواز چقدر از بودن و بزرگ شدنش راضين؟
دلم ميخواد اين يه بار رو ديگه انصافا حق دوستي رو بجا بياريد و راجع به شوق پرواز صريح نظر بديد!
از لحاظ موضوعات و مباحث و محتوا
از لحاظ لحن و سبك نوشتن
از لحاظ مفيد بودن يا نبودن
از لحاظ شكل و شمايل ظاهري وبلاگ
از لحاظ ....هرچه ميخواهد دل تنگتون...
و دوست دارم بدونم به نظرتون چقدر مطالب اين وبلاگ بازتاب شخصيت نويسنده است؟ و اين نوشتهها چه جور ذهنيتي براتون ايجاد كرده؟!
(اين مهمهها! ازش سرسري رد نشيد! كارش دارم!)
اميدوارم خواهش اين دفعه رو ديگه بي جواب نگذاريد! اصلا ناشناس بنويسيد يا با اسمي ديگه و...
ستجدوني ان شاءالله من الصابرين ( صابرين= انتقادپذيران مهربان و خونسرد و...!! :دي)
پذيرايي نوشت!: راستي بفرماييد كيك (:دي):

بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
روز سوم (با مقادیری تاخیر!):
- نميدونم چرا از ديشب حال هردو تامون (اينجانب و دوست گرامي) خوش نيست؟! البته در مورد خودم كه يحتمل علت همون طبع سرده! و همچنين هواي خنك شبهاي تبريز!...ديشب با اينكه پنجره رو بستم و ملحفه و چادر نماز و هرچي دم دستم بود رو به خودم پيچيدم باز هم سردم بود...اما به نسبت دوستم حالم بهتره و بيشتر دلواپس اون هستم!
- به هرحال صبح كله سحر بيدار شديم و پوسترها رو برداشتيم و راه افتاديم سمت محل برگزاري همايش. تقريبا نفرات اولي بوديم كه پوستر رو در محل مخصوص نصب كرديم(پوستر دوستم رو) و منتظر ايستاديم براي پاسخ به سوالات احتمالي و...ولي خب هم جاي پوستر خيلي خوب نبود و هم تا نزديك ظهر خيلي شلوغ نشد و...غير از يكي دو مورد سوالي پرسيده نشد.
- چون همايش، همايش دامپزشكي بود و اغلب دامپزشكان محترم و محترمه شركت داشتن روي اغلب كارتها و گواهيهاي شركت در همايش و ارائه مقاله و... عنوان "دكتر..."ذكر شده بود. بنابراين ما هم دو سه روزي همين جوري الكي الكي شده بوديم خانم دكتر! البته از لحاظ مدرك تفاوت چنداني با خیلی از شرکت کنندگان نداشتيم اما خب خود عنوان...!!
- مهلت نصب پوستر اول ساعت 12 به پايان رسيد و براي ناهار راهي سالن غذاخوري شديم...البته هر دو بي اشتها (من يه مقدار كمتر بي اشتها!!
) و ناخوش ...بعد از ناهار و مقاديري استراحت در نمازخونه مجتمع، براي نصب پوسترم راهي راهرو پوسترها شدم. البته قبلش براي دوست گرامي استراحت مطلق تجويز كردم!
- خلاصه تصميم داشتم اين پوستر 90 در 110 رو يه جوري روي تابلو نصب كنم ولي انگار با چادر و بدون آستينچه و...اونم در شرايطي كه داخل راهرو فقط چندين برادر محترم ديده مي شدن امكان پذير نبود و داشتم خودكشي ميكردم!!!
بالاخره انگار يكي از اين برادران محترم كه به نظر ميرسد ايشون هم اشتباهي سر از اينجا درآورده باشن (!!) متوجه شدن! و كمك كردن پوستر رو نصب كنم.جاي پوستر من بهتر بود جمعيت بيشتري هم براي ديدن پوسترها اومده بودن...خلاصه مقاديري بيشتر از صبح توضيح دادم!
- چند دقيقهاي براي سر زدن به دوست عزيز تا نمازخونه رفتم و برگشتم كه ديدم اي دل غافل دكتر فلاني اومده و گواهي ارائه پوسترها رو داده و رفته!...به يكي از مسئولان برگزاري قضيه رو گفتم و بنده خدا چقدر دوندگي كرد تا همون موقع كارم راه بيافته! "خانم دكتر! بيايد دنبال من تا بريم پيش دكتر فلاني"..."خانم دكتر! متاسفانه دكتر فلاني رئيس پانل هستن تا دو سه ساعت ديگه بايد منتظرشون بمونيد"..."خانم دكتر! بيايد دكتر فلاني رو نشونتون بدم بشناسيدشون!"..." خانم دكتر!(
) اصلا بيايد با دكتر بهماني صحبت كردم كه كارتون رو راه بندازه دكتر فلاني طول ميكشه كارشون!" ...خلاصه بنده خدا آروم و قرار نداشت تا بالاخره همون موقع كار من راه افتاد و گواهي رو گرفتم! داشتم فكر ميكردم كاش همهمون همه جا و در همه شرايط و...همين طور بوديم!
- با نگار خانوم مامان محمدمهدی در تماس بوديم تا تو اين سفر ديداري هم با اين خانواده موفق وبلاگنويس داشته باشيم و گزارشمون كامل كامل باشه! (![]()
) نميخواستيم زحمتي ايجاد كنيم و وقت سفر هم محدود بود و برنامهها فشرده و...بالاخره قرار شد موقع نصب پوستر تشريف بيارن محل برگزاري همايش. پوسترهاي بعدازظهر رو حدودا يك ساعت زودتر برداشتن و كم كم همه براي اختتاميه همايش آماده ميشدن. خلاصه ما پوستر رو برداشتيم كه جناب تبریزی همراه با خانواده محترم يعني مامان محمدمهدي و يك عدد پليس كوچولوي خواب! به نام محمدمهدی رسيدن! ميشه گفت دقيقا براي مراسم اختتاميه! ;)
- بالاخره آقا پليس از خواب بيدار شد...اول چپ چپ و همراه با اخم نگاهمون ميكرد...ولي بعد تمهيداتي انديشيديم كه ظرف سه سوت با هم دوست بشيم!
- بعد از جلسه قرار شد كمي داخل شهر به گشت و گذار بپردازيم و از اونجايي كه ما در طي اين سه روز فرصت نكرده بوديم سري به بازار بزنيم تصميم گرفتيم كه راهي بازار و مراكز خريد بشيم...البته تقريبا خريدي انجام نشد...ولي فكر كنم دم در خيلي از مغازهها سه تا خط ترمز باقي موند!!! (
)
- قبل از بازار و...هم مقاديري در منزل مزاحمت ايجاد كرديم كه البته پيشاپيش بهمون توصيه شده بود كه لحظه ورود چشمها رو ببنديم و لحظه خروج دهان مبارك رو
...بنابراين از نوشتن اين قسمت معذوريم! (![]()
)...البته جدای از شوخی ما كه جز خوبي نديديم و بر زبانمون نمياد! ...نگار خانم معجوني گياهي برامون تجويز كردن و زحمت تهيهاش رو كشيدن كه فكر كنم تا حدودي به فريادمون رسيد!(;)) هچنين يك عدد كتاب روضه اطهار و چند عدد سي دي و محصولات فرهنگي در زمينه معرفي شهيد باكري و...هم دريافت نموديم و بسي مشعوف شديم!
یه کوچولو هم با محمدمهدی نقاشی کشیدیم...موضوعات نقاشی: نقاشی رنگی رنگی و لُپ!! ![]()
- جناب آقاي پليس هم بقيه مسير رو با لباس شخصي همراهيمون كرد! بماند كه كمي تا قسمتي هم فعاليتهاي سياسي انتخاباتي داشت و همچنان براي كانديداي خاصي شعارهاي انتخاباتي ميداد و...!! (![]()
![]()
)
خلاصه الحمدلله روز خوبي بود...پس از مقاديري گشت و گذار و...راهي خوابگاه شديم و... روز آخر همايش هم تمام شد.
بسم الله الرحمن الرحيم
نيمه شعبان هم گذشت...از هولش دراومديم!...شايدم از خجالتش!...
بساط چراغوني و شربت و شيريني و گل و بلبل رو جمع كرديم...
رد خشك شدهي اشك كنار چشم رو پاك كرديم...
آهي كشيديم و...................تمام!
برگشتيم سر همون زندگي قبلي...زندگي؟!...
همون آش و همون كاسه...
يادمون رفت "بيا يابن الحسن دورت بگردم" ها رو...
آره...يادمون رفت "خدا كند تو بياي" ها رو...
انگار نه انگار...
حيف...
حيف من ...كه اينقدر سخنران ديروز برام از بال معرفت همراه با بال احساسات گفت و...از آفت احساسي برخورد كردنِ صرف با امام زمان(عج) گفت و...
آقا جان! ميدونم اگه اينجا بوديد چي بهم ميگفتيد!...
ميدونم ميگفتيد اين عريضهاي هم كه بعد از اين همه وقت نوشتي براي من نبود...براي وبلاگت بود و.........وگرنه...
چقدر غافل شدم...
چقدر...
((...گفت دعا كن تا حضرت (عج) بيايد. گفتم من با اين مزاجي كه تو داري، صلاح نميدانم حضرت (عج) بيايد! چون اگر بيايد يقه تو را هم ميگيرد، آن وقت جاي بدي بايد بروي...))
چي بگم از دست خودم آقاجان؟!
خيلي داغونم!
ماه رمضان هم داره از راه ميرسه و من اصلا اصلا آماده نيستم...آماده؟!!...
"تو كه كيميا فروشي نظري به قلب ما كن..."
.................................
..........................................
...........................
بسم الله الرحمن الرحيم
طلوع ميكند آن آفتاب پنهاني/ ز سمت ِ مشرق جغرافياي عرفاني
دوباره پلك دلم ميپرد نشانه چيست؟ / شنيدهام كه ميآيد كسي به مهماني... 1

غروب عمر شب انتظار نزديك است/ طلوع مشرقي آن سوار، نزديك است...
بيا كه خانه تكاني كنيم دلها را / از انجماد ِ كسالت، بهار نزديك است... 2
(( گفت خدايا، خوب كردي اين دوازدهمي را قايم كردي! اگر قايم نميكردي كه ديگر هيچ! حالا هم ميگويد آقا بيا، بيا! اما نميگويد بروم، بروم! يك خورده به نفس خودش نميگويد تو راه برو، تو با ادب باش، تو اخلاص نشان بده. البته به آن قشنگهايشان ايراد نميگيرم و بحث نميكنم. منظورم آن ناقلاهايي است كه هر دوري ميخواهند بزنند، كلك ميزنند و مدام ميگويند آقا بيا! به من ميگويد شما دعا كن تا آقا بيايد، تو فقط دعا كن. گفتم من مستجاب الدّعوه نيستم، اما چه دعايي بكنم؟ گفت دعا كن تا حضرت (عج) بيايد. گفتم من با اين مزاجي كه تو داري، صلاح نميدانم حضرت (عج) بيايد! چون اگر بيايد يقه تو را هم ميگيرد، آن وقت جاي بدي بايد بروي...
عزيز من! دلم ميخواهد خودت قدم برداري و بگويي آقا جان! شما كمك كنيد كه من نزديك شما بيايم...)) 3
گفتم كه: روي خوبت از من چرا نهانست؟/گفتا: تو خود حجابي ورنه رخم عيانست...
گفتم: فراق تا كي؟ گفتا كه: تا تو هستي/گفتم: نفَس همين است، گفتا: سخن همان است... 4
آقا جان سلام!
دوباره نيمه شعبان از راه رسيد و...ياد شما افتاديم!...
دوباره دلم هواي عريضه نوشتن كرده...
خيلي وقته جمكرانتون رو نديدم! اونقدر كه ديگه عريضهها هم انگيزهاي براي نوشته شدن ندارن...اونقدر كه...اصلا يادم رفته كه به جمكران و عريضه و چاه و... هم نياز نيست!...ميشه يه چاه شخصي ساخت و صبح به صبح روي تكه كاغذي نوشت:
"آقا جان سلام! صبح بخير! من هنوز هستم...گرچه نيستم!...ولي شما ...هنوز هم نيستيد...گرچه هستيد!...باز هم نيومديد آقا جان!...و من دلتنگم!...اي كاش امروز نگاهي كنيد تا نزديكتر بشم، منتظرتر باشم و...اي كاش زودتر تمام بشه همه اين نبودنها!..."
اما نكردم و ننوشتم و...دور شدم آقاجان!
دوباره نيازمند تذكرم...مثل سالها پيش ، وسط اون همه حيروني كه تنها با يه تابلوي نصب شده كنار زاينده رود صدام زديد:
"بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين"
چه زود يادم رفت آقاجان! قرار بود " در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را/ مهر لب او بر در اين خانه نهاديم"
انگار همين جووووووور خراب كردم...گرچه شما درست كرديد و درست كرديد...
آقا جان! اجازه بديد حتي اگه در عمل صادق نيستم و هنوز مفهوم انتظار رو نفهميدم و ...خودم رو يه جوري بين محبانتون جا بزنم! اجازه بديد منم تو اين حلقه باشم...اجازه بديد و كمك كنيد بزرگ بشم!
به داد دلم برسيد! به داد نفسم برسيد! به داد نمازهام، به داد عمري كه داره از دستم ميره، به داد فاصلهها ...
به دادم برسيد...
"آقا جان! كمك كنيد كه من نزديك شما بيام..."ما نزديك شما بياييم...
يا اباصالح المهدي...ادركني
ادركنا
اول ضمير مفرد غائب كجايي؟/ اي پاسخ آدينههاي پرمعما...
آقا نماز جمعه اين هفته با تو/ پاي برهنه آمدن تا كوفه با ما... 5
سلام
عيدتون مبارك
امشب و فردا دعا فراموش نشه
دعاي فرج
و ...دعا در حق دوستان
آمد گه شادماني اي مردم / آن وعده ي آسماني اي مردم
اي زنده دلان ظهور نزديک است / هنگام ظهور نور نزديک است
آن ماه به چاه رفته باز آيد / قائم به اقامه ي نماز آيد . . .6
اللهم عرّفني نفسك فانّك ان لم تعرّفني نفسك لم اعرف رسولك (كليك كنيد)
پاورقي. 1:مرحوم قيصر امين پور - 2: ثابت محمودي(سهيل) 3: مرحوم دولابي-طوباي محبت دفتر چهارم - 4: ملا محسن فيض كاشاني - 5: علي اكبر لطيفيان - 6: مرحوم آقاسي
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
و اما روز دوم همايش:
- صبح زود با سرويس راهي محل همايش شديم تا همراه با ساير شركت كنندگاني كه براي تور امروز ثبت نام كرده بودند عازم روستاي زيباي كندوان در اطراف تبريز بشيم. از بدِ روزگار! دقيقا سوار اتوبوسي شديم كه جمعي از خواهران و برادران متمدن و امروزي و روشنفكر پايتخت نشين و ...سوار شده بودن و خلاصه چشمتون روز بد نبينه!...چقدر حرص خورديم...از نوع پوشش و لحن صحبت كردن و نوع ارتباطات و ...گرفته تا صداي قهقههاي مستانه خواهران گرامي و حرفهاي نامربوط برادران محترم و رفتار و كردار خواهران گرامي كه بايد با ذره بين دنبال رد پايي از حيا درش ميگشتيم و...بماند كه هر از گاهي هم متلكي روانه چادر ما ميشد و اينكه انگار وجود اين تكه پارچه مشكي دست و پاشون رو بسته و نميتونن خوش باشن و "دفعه ديگه بايد جايي باشن كه ما نباشيم...حتي اگه خودمون دوست داشته باشيم!! و....!"
و من فقط داشتم در طول سفر به نوع زندگيشون فكر ميكردم و سعي مي كردم بفهممشون!...وسط حرفهاشون همه چيز هم شنيده ميشد بي ربط و با ربط! از دعوا سر گذاشتن فلان سي دي و بزن و بكوب و داشتن يا نداشتن جنبه و تا شوخيهاي مضحك و چندش آور...تا شعار عليه محمود و به نفع ميرحسين!! و...
اين وسط فقط يه چيزي برام روشن شد...اينكه متاسفانه بعضي از اين قشر روشنفكر امروزي بالانشين جامعه كه اغلب هم به شدت درگير پيشوند و پسوند اسمشون هستن كه صداشون بزنن دكتر و مهندس يا نه...هدفشون از همه اين مسائل...تحصيل علم و حضور در اجتماع و سياست و...انگار فقط يه چيزه و بس...چي؟....مگه من بايد همه چي رو بگم؟!!!
- بالاخره رسيديم! يه روستاي خيلي خيلي خوشگل با آب و هواي عالي و خانه هايي كه داخل صخره و سنگ تراشيده شده...با لواشكهاي متري! و آلبالو خشكه و عسل و آب معدني و... خيلي خوب بود. روحمون تازه شد.

- همراه با دوست عزيز داشتيم از محل خانههاي صخرهاي پايين مياومديم و دست همديگه رو گرفته بوديم تا احيانا ليز نخوريم و سقوط آزاد نكنيم(!) كه يه مرتبه متوجه شدم دو تا برادر -با ظاهري كه به نظر ميرسيد از شبكه قرآني جايي تشريف آورده باشن! :پي- همراه با يك عدد دوربين و يك عدد ميكروفون به سمت ما ميان. به من كه رسيدن ايستادن و نفر جلويي بدون سلام و عليك و مقدمه و معرفياي ميكروفون رو به سمتم گرفت و گفت: خودتون رو معرفي كنيد و بفرماييد از كدوم شهر اومدين! يه لحظه گيج شدم! در عرض چند ثانيه احتمالات مختلف از ذهنم عبور كرد و اينكه ممكنه از طرف صدا و سيمايي جايي براي خود كندوان اومده باشن...يا براي همايش و...خلاصه معرفي كردم و گفتم از اصفهان...كه سوال بعدي مثه پتك خورد تو سرم!! "مسابقات رو در چه سطحي ديدين؟!" هاج و واج نگاهشون كردم و بالاخره گفتم شرمنده شما راجع به چي سوال ميكنين؟ مسابقه؟ من براي همايش اومدم و...! قيافه اونها هم ديدني بود!...چقدر خنديديم بعدش...
- ناهار داخل سفره خانه سنتي مجتمع تفريحي رفاهي پتروشيمي تبريز صرف شد. بعد از ناهار براي مقاديري استراحت راهي خوابگاه شديم.
- حدود ساعت 5 مجددا به محل همايش برگشتيم. ساعت 6 برنامه علمي همايش تمام شد و همگي به سمت سرويسها حركت كرديم تا بازديدي داشته باشيم از مناطق ديدني تبريز.: مقبرة الشعرا، موزه آذربايجان و موزه قاجار...كه از اين بين تنها موزه قاجار براي من تازگي داشت و چقدر هم زيبا بود! علي الخصوص خود محل موزه...خانه اميرنظام! گفتم خدا من هيچي هيچي نميخوام فقط اگه خواستي احيانا بدي يكي از اين خونه خوشگلها بده! :دي

- از هولمون براي اينكه دوباره با اكيپ مذكور توي يه سرويس نباشيم...پريديم داخل اولين اتوبوسي كه آماده حركت و ظرفيتش نسبتا تكميل بود!....چشمتون روز بد نبينه! تا رفتيم بالا...ديديم همه از عناصر ذكورند و سرتاسر آقايون نشستن!...به روي خودمون نياورديم و دو تا صندلي خالي پيدا كرديم و... عجب دقايقي گذشت تا رسيديم!...گرچه اوضاع خيلي خيلي بهتر از وضعيتي بود كه صبح تحمل كرده بوديم!!...
- شام هم مهمون مجتمع سلوي بوديم و...روز دوم هم تمام شد.
ادامه دارد...
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
آخيـــــــــــش! انگار يك قرنه كه از اينجا دور بودم! هم از اينجا...هم از اينجا! يعني هم از دنياي وبلاگ و اين جور چيزا...هم به قول دوست همسفر: " اي داد از وطن!" :دي
امروز صبح رسيديم. الحمدلله سفر خوبي بود و تجربهاي جديد و دوست داشتني...
دوباره به سرم زده سفرنامه بنويسم!
تا لحظاتي ديگر شاهد اولين قسمت از سفرنامه شوق پرواز و دوستان به روضه اطهار خواهيد بود!:
- قرار بود ساعت 6 عصر دوشنبه 5 مرداد ، همراه با يكي از دوستان ( هم رشتهاي، هم دانشكدهاي، هم ورودي، هم پاياننامهاي(!) و...) عازم تبريز بشيم...ولي...از اونجايي كه خيلي كلاسمون بالاست و اتوبوس و طياره برامون خيلي توفير نداره!، اتوبوس گرامي نقص فني پيدا كرده و يك ساعت و نيم تاخير داشت! و ما داشتيم به اين موضوع فكر ميكرديم كه خدا رو شكر كه حداقل اتوبوسش توپولف نيست!!
- براي نماز مغرب و عشا- البته بهتره بگم براي رفع ساير حوائج+نماز- طبق معمول راننده محترم يكي از بدترين مكانها رو انتخاب كرد. البته خوبيش(!) اين بود كه جمعيت زيادي داخل نمازخونه نبود!...
- شب عذاب آوري رو پشت سر گذاشتيم...به هيچ وجه درست و حسابي خوابمون نميبرد! تمام بدنم درد گرفته بود!...خلاصه از اول اذان صبح (كه نميدونم به وقت شمال غربي كشور دقيقا چه زمانيه!) بيدار بوديم...ولي گويا راننده محترم اين بار اصلا قصد ايستادن نداشت! و صدا هم از كسي درنمياومد!...بالاخره وقتي ديديم هوا در حال روشن شدنه و در مسير جاده هم خبري از سقف و مأمن و مأوايي نيست معترض شديم كه پس قصد نداريد براي نماز بايستيد؟! كه جواب شنيديم: "ميايستيم!" (با لحن مردونه! با صداي كلفت بخونيد!!)...خلاصه دقيقه نود كنار پليس راه ايستاديم براي همه چيز+نماز!...نماز خونه هم خاك خدا! زير آسمون آبي...به نظر ميرسيد از همسفرهاي اتوبوسي ما خيلي كسي عادت به اين طور نماز خوندن نداره(!) ...كار خدا بود كه شيشه آبي توي كيف بود و تكه مقوايي روي زمين! ...(اي امان از ريا!)
- بالاخره بعد از 13 ساعت رسيديم و تصميم گرفتيم مستقيم بريم خوابگاه! خوابگاه دانشگاه آزاد كه مزين به نام برادر ج هم بود! و گويا از زمان افتتاحش يك سالي ميگذشت. خيالمون كه از بابت اسكان راحت شد و كمي استراحت كرديم راهي محل برگزاري همايش شديم، مجتمع تفريحي رفاهي پتروشيمي تبريز. چه خبر بود! جمعيتي همه كت و شلوار و كراوات پوش و ژل زده!! و جمعيتي هفت قلم آرايش كرده و...!!! يه لحظه احساس كرديم بايد برگرديم و كراوات بزنيم و هفت قلم...!! :دي

- همه چيز خيلي مرتب و منظم بود مثل قبل. در بدو امر كيفي حاوي كتب و مجلات و سي دي همايش و...همچنين تنديس همايش به شكل سر اسب به وزن ؟ تن(!) دريافت كرديم كه دو دست بينوا از حمل كردنشون قاصر بودن!!
- لحظات آخر برنامه افتتاحيه وارد سالن شديم. بزن و بكوبي بود اساسي! گروه نوازنده ها و برادري كه به زبان آذري نميدونم چي ميخوند! (متاسفانه به فراخوان توجه نكرده و دوره آموزش زبان نگذرونده بوديم، زير نويس هم نميكردن كه حداقل چيزي متوجه بشيم!!) و خلاصه كف و دست و...تنها چيزي كه متوجه شديم اين قسمت بود: "...گَل گَل گَل...گَل گَل گَل..." :دي تا آخر سفر با دوست گرامي هر جا ميخواستيم تركي صحبت كنيم از اين قسمت استفاده ميكرديم!!! :))
- ناهار داخل سالن غذاخوري مجتمع بوديم. مقايسه ظروف غذاي خانمها و آقايون خيلي خيلي جالب بود!! :پي
- بعد از ناهار برگشتيم خوابگاه و پس از مقاديري استراحت ساعت 5 مجددا عازم مجتمع شديم. ساعت 6 برنامههاي روز اول همايش تمام شد و همه سوار سرويسهاي مخصوص شده راهي ائل گلي (شاه گلي) شديم. هوا عالي بود! انگار جدي جدي از جهنم (البته فقط از نظر آب و هوايي!!) فرار كرده و به بهشت پناه برده بوديم! شام هم داخل ساختمان مركزي ائل گلي صرف شد: جوجه كباب و زبان و كوفته تبريزي!... جاي همه دوستان خالي خلاصه! باز هم نحوه غارت شدن ظروف توسط برادران گرامي جالب بود!! :دي

ادامه دارد...

آفريدند تو را تا كه مسيحا باشي / همه چون خادم دربار و تو آقا باشي
آفريدند تو را از طبق گريهي نور / تا كه جانسوزترين واژهي دنيا باشي
آفريدند تو را تا كه فقط ناز كني / همه مجنون تو باشند و تو ليلا باشي
كم بيارند به پيش كرمت اهل كرم / ديگران قطره ناچيز و تو دريا باشي
تو قتيل العبراتي نه كه بر گريهي ما / كشتهي چشم تر زينب كبري باشي
بر سر نيزه نشستي و تلألؤ كردي / مثل خورشيدي و زيباست كه بالا باشي
خيزران خوردهترين قاري قرآن خدا / طشت زر ديدهترين حضرت يحيي باشي
(علي اكبر لطيفيان)
دوم. اعياد شعبانيه رو تبريك عرض ميكنم. راستش ايام ولادت عاشورائيان بويژه حضرت سيدالشهدا(ع) يه حال و هواي عجيبي داره. نميشه فهميد چه حسي داري...يه جور شادي و حزن مخلوط!!
ان شالله كرم كنند و نگاهي كنند تا حداقل كمي براي آمدن حضرت بقية الله (عج) آماده بشيم...
چهارم. براي همون همايش فوق الذكر بايد دو عدد پوستر ناقابل براي خودم و دوست گرامي تهيه ميكردم كه 2-3 روزه اساسي ديوانهام كرده!!...مخصوصا اين مرحله آخر كه بايد براي چاپ آماده بشه و هر كاري ميكنم به هم ميريزه، به پي دي اف تبديل نميشه و...صد تا فايل از اينترنت دانلود كردم و...ولي دريغ! خلاصه دارم به مرز جنون ميرسم! فكر كنم خيلي سنگين شده...ولي ديگه حتي نميتونم فكرش رو بكنم كه تغييرش بدم...اي خدا! راهي به ذهن شما نميرسه؟! كسي برنامه moyea ppt to pdf converter رو نداره؟!
پنجم. اين ايام ما رو از دعاي خيرتون فراموش نفرماييد!
پي نوشت. الحمدلله بالاخره كمي تا قسمتي مشكل پوسترها حل شد و تونستم به پي دي اف تبديلششون كنم. از من ميشنويد اگه چنين مشكلي براتون پيش اومد به جاي دانلود و نصب انواع و اقسام مبدلها و گرفتن نرم افزار فلان و بهمان و...مثل آدمهاي عاقل از همون اول وارد آفيس 2007 بشيد و از گزينه save as pdf استفاده كنيد...اگر هم موجود نبود و...از قسمت add-ons از اينترنت به راحتي دانلودش كنيد و...همين!


