24 سال پیش آرام در صحرای عدم خفته بودم...بی خبر از همه جا ! حضرت رحمان خواست تا موجود شوم ...پس گفت باش... و من در لباس دخترکی معصوم از عدم به وجود پا نهادم در آغاز دختری بودم پاک با جسمی از جنس خاک و روحی از عالم افلاک پرواز برایم آرزوی دوردستی نبود ! با گذشت زمان هر روز بیش از پیش زمینی شدم و معصومیت کودکی را از یاد بردم... اما هنوز شوق پرواز دارم !