بسم الله الرحمن الرحيم
السلام علي الله العزيز
دوباره فاصله افتاد مابين نوشتنها و خلوتها و...
ما به آن مقصد عالي نتوانيم رسيد/ هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
رجب و شعبان كه گذشت...بي توجه به آمد و شدشان
و اينك ماه ميهماني شماست...بيش از نيمي از ضيافت گذشته و من همچنان چون دختربچه شلوغ و سربه هوا و بيادبي كه نه ميزبان ميشناسد و نه آداب ميهماني بزرگان ميداند وصله ناجور مجلسم!
بهانههاي روزهاي گذشته براي عدم حضور و غفلت و بيخبري هم گذشت...و به لطف شما چه زيبا گذشت!...اما...
خدايا!
اين روزها حكم تشنهاي را پيدا كرده ام كه از شدت عطش رمقي برايش نمانده و براي قطرهاي آب له له ميزند...نشاني آب را هم تا حدي ميداند...اين روزها هم مدام برايش از ساقي گفتهاند...ساقي مهرباني كه با دست خودش از خان گسترده شما در اين ضيافت عظيم، به بعضي آب ميدهد...شراب ميدهد...
اما خدا...
آنقدر اين دل را ضعف گرفته و بيرمق شده است كه ناي رفتنش نيست...
آب در كوزه است و ما تشنه لبان...
امان از اين تشنه لب بيرمق بيهمت...
خدايا مددي!
و اكنون با اين چنين حالي رسيدهام به ليله قدر!
امشب بگذار بشكنم!
بگذار اعتراف كنم!
بگذار همه وجودم نيازم را فرياد بزند!
بگذار بعد از مدتها فقط من باشم و خودت...خود خودت!
تو نگاه كني و من سر به زير سرخ شوم و آرام آرام اشك بريزم از شرم...آب شوم از شرم!
تو بشنوي و همچون هميشه صبوري كني و من اعتراف كنم به همه آنچه از جهل و غفلت بر سر خود آوردم و...از او كه اقرب من حبل وريد[م] بود دور و دور و دور شدم!
من زار بزنم، ناله كنم و تو رحم كني بر ضعيفي و بيكسي و بيچارگيام!
من به هر دري بزنم بدنبال راهي براي بازگشت...و تو راه نشانم دهي و...آغوش وا كني!
من از ترس بگويم...از اينكه باز جدابيفتم! از اينكه از سابقهام هراسانم...از بازگشتهاي پس از بازگشت!...و تو آرامم كني كه اين بار نميگذاري بيراهه بروم! حفاظتم ميكني!
تو بگويي فقط قول بده هر از گاهي بيايي مثل امشب بنشيني و حرف بزني...قبل از آنكه دير شود و...
قول بده هرگاه زمينهاي پيش آمد براي بيراهه رفتن...به نداي دلسوزانه من كه از نهاد خودت برميخيزد و التماست ميكند كه نكن! پشيمان ميشوي! دور ميشوي!...بيشتر توجه كني...و به ياد بياوري كه چقدر دوستت دارم..و چقدر دوستم داري...
و من آتش بگيرم!
تمام دلم بسوزد و بخار شود و آب شود و چشمانم ببارد و ببارد و...
خدايا! نگذار از آغوشت جدا شوم!
مسير زندگيام را در جهتي قرار ده كه نتوانم لحظهاي را دور از تو بگذرانم!
خدايا راضيترم به جبري كه تو برايم بخواهي...بيشتر از اختياري كه با آن همه چيز را خراب كنم و بر باد دهم!
من جنبه استفاده از اختياري كه به من دادهاي را هنوز ندارم خدا!
خودت بزرگم كن...مگر نه اينكه تنها و تنها ربّ من تويي!
خدايا! منِ حاجتمند مگر ميتوانم پس از مدتها به در خانهات بيايم و چيزي نخواهم؟ حاجتي نداشته باشم؟
مگر ميشود سر تا پا نياز نباشم؟
حاجت دارم فراوان...
به حق خودت ياريام كن و در مسيري قرارم ده كه بشناسم و بر اساس اين شناخت عمل كنم... زندگي كنم
لطفت كه همواره شامل حالم بوده است... در مسير علم آموزي و...هم قرارم دادهاي و هميشه زيبا كمك كردهاي زيباي زيبا...
اما نميدانم!...آيا همين علم را از من ميخواهي؟ فردا از اينكه چرا مدرك كارشناسيام را فوق و فوقم را دكترا نكردهام از من خواهي پرسيد؟!... حتما ميپرسي از استعداد و توانايي اي كه دادي كه چه كردم و چقدر استفاده كردم و در چه راهي...؟
اما...با اين همه...اگر بپرسي "من ربُّك؟" و من پاسخي صريح نيابم و از تمام سالهاي زندگيم نتوانم دفاعي مناسب كنم...چه خاكي بر سر كنم؟!
اگر امام زمان نشناخته از اين دنيا سفر كنم چه؟!
اگر موقع سفر هنوز اوضاع نماز و روزهام همين باشد كه هست چه كنم؟
اگر همين قرآن كنار دستم فردا ناله زد كه مهجورش گذاشتهام...؟ اگر...؟
مدتيست آرامش ندارم خدا! مضطربم! انگار هيچ چيز آرامم نميكند!
زشت است خدا! زشت است اين همه اضطراب و بيقراري و...با وجود چون تويي!
آرامم كن! كه فقط ياد توست كه آرامش ميدهد.
امشب مسير زندگيم را آن گونه برايم مقدر كن كه اضطرابم را كم كند و مايه اطمينان قلبم باشد...آرامم كند...رو به سوي تو باشد!
تو را ميخواهم خدا! ميخواهم به تو برسم...آمد و رفت ديگران...خوش آمد و نيامدشان و...مهم نباشد...
حرفهاي بزرگ بزرگ ميزنم؟!
ميگويي بايد خودم كاري كنم...نه اينكه فقط گاهي عذاب وجدان بگيرم و آن لحظه هم تنها به اشك و آه و دعايي بسنده كنم...كه اي خدا من خراب كردم و ميكنم!...تو خودت درستش كن!!!؟؟!
نه خدايا! خسته شدهام از دست خودم!
چه كنم كه من بندهام و تجربه خلق شدن و به دنيا آمدن و زندگي كردن و بندگي كردن و نافرماني نكردن و...را قبلاً نداشتهام!؟
تو خدايي! خدا بودهاي و هستي! از ازل تا ابد!
از تو خدايي ميسزد! تنها تو ميتواني بياموزيم! بر خطاهايم صبر كني و كمكم كني تا بزرگ شوم!
به خداوندي خودت از اين وضعيت خسته و ناراضيم...نميدانم چرا كاري درخور نميكنم!؟
هميشه شروع سخت است...كمك كن شروع كنم براي افزايش همت و اراده! براي مبارزه با اين نفس سركش...
و هميشه استقامت و پايدار ماندن سخت است!...كمك كن مراقب خود باشم و احوالاتي كه گاهي به زحمت دست ميدهد به غفلتي از دست ندهم!
خدايا دلم نميآيد اين نامه را...اين درد دل را تمام كنم
دلم نميآيد...
به حضرت ساقي بگو كه اين بنده من همچنان محبتت را در دل دارد...گرچه مدتيست كم پيداست! گرچه نهج البلاغهات مدتهاست در دستهايش جاي نگرفته! گرچه بعد از آن سالهاي اشتباهي! ديريست آن چنان كه بايد و شايد "مولا علي مولا علي" نگفتهاست...
اما عنايتي كند...دستي بگيرد...قطرهاي بريزد در اين دستهاي خاكي...
نگاهي كند و با نگاهش تربيت كند اين محب جاهل غافل را...
خدا! هنوز هم راه نجف را اشتباه ميروم؟ هنوز هم مانده تا ضريح؟
قسمت من نميشود نجف؟ صدايم نميزني ...نميبريم كربلا؟!.....................
الهي!
انا عبدك الضعيف الفقير الحقير الصغير المسكين المستكين...
تو خدايي كن!
خدايي...
يا انيس من لا انيس له...
***
التماس دعا نوشت!:
ما را به دعا كاش نسازند فراموش/ رندان سحرخيز كه صاحب نفسانند
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
- چند روزه بلاگفا رو باز ميكنم...تصميم ميگيرم چيزي بنويسم اما..."حال"ش نيست!
هر دفعه موضوعي پيدا ميشه يا پيدا ميكنم براي نوشتن اما باز هم...
مناسبتهايي اومدن و رفتن كه شايد اگه يكي دو سال پيش بود نميذاشتم اينجا سوت و كور بمونه:
"مادر زينب خوش آمدي"..."اين الرجبيون؟..."..."ليلة الرغائب...آرزوهات رو روي كاغذي بنويس و يكي يكي از خدا بخواه..." و......
ولي "حال"ش نبود...و هنوز هم نيست...
انگاري چند وقته اين "حال" رفته و خبري ازش نيست...
- اين روزا بحث انتخاب و انتخابات اعصابم رو بهم ريخته! اون از انتخابات شكوهمند 40 ميليوني كه اين طور جشن گرفتيم! و اين از...
اين روزا انتخاباتي از نوع ديگه خستهام كرده! انتخاباتي كه حداقل 6-7 ساله درگيرش شدم!...انتخاباتي كه...
...
كي گفته توي وبلاگ ميشه حرف زد؟! كدوم مشاوري بود ميگفت توصيه ميكنيم همه يه وبلاگ بزنن و حرفهاشون رو اونجا بگن تا حنّاق(حنّاق؟) نگيرن؟!! آخه اينجا ميشه حرف زد؟!...
اينجا هم خيلي حرفا رو نميشه گفت....ميشه؟!
خسته شدم خدا! خسته!...نبايد بگم؟ ناشكري ميشه؟...
نه خدا جون! نميخوام ناشكري كنم...اتفاقا فكر ميكنم ميدونم داري باهام چه ميكني...اما گاهي كم ميارم!...چه كنم؟!
چرا دارم اينا رو اينجا مينويسم؟! زشته؟ بده؟...نميدونم! اما ميخوام بنويسم...شايد بعدا سر عقل اومدم و حذفش كردم!...شايد!
اين امتحانت تا كي ادامه داره خدا؟...ميشه كلا بي خيال اين انتخابات بشيم و باطلش كنيم و...؟
اي كاش ميشد!...
خدايا! من كه گفتم تو اين مورد اصلا دموكراسي و جمهوري و اختيار و...تعطيل! خودت بگو!...اشارهاي نشانهاي...
اين عقلي كه بهم دادي درست كار نميكنه!!... اصلا جواب نميده...
اين دل هم...خودم تصميم گرفتم تعطيلش كنم!...چون چه درست كار بكنه چه نه فايدهاي نداره اصلا! وقتي هم كه كار ميكنه جز دردسر چيزي نداره...
خسته شدم از اين كانديداهاي رنگ و وارنگ كه همه به ظاهر نسبتا خوبن! اما انگار فقط كانديداي خوبي هستن... همين!
خسته شدم از اين همه مناظره و نشست و حرف و حديث تكراري...
خسته
شدم از اينكه هر چند وقت يك بار هم...وقتي بعد از يك عالمه كلنجار رفتن با
خودم فكر ميكنم ديگه كانديداي اصلح رو انتخاب كردم...فوري رد صلاحيتش
ميكني!! (رد صلاحيت نه به اون معنا...به اين معنايي كه خودت ميدوني!!)
نكنه منم بايد برم تو خيابون هوار بزنم؟!!!!!!
نه...خدايا نه!...من بهت اعتماد كردم و همه چيز رو سپردم دست خودت...
ولي خب گاهي واقعا خسته ميشم!...چه كنم؟...
ميگي از حال و روز من بيشتر از همه خودت خبر داري و پيدا و پنهانم رو ميدوني؟! ميگي خيلي متوقع و پررو شدم؟...ميگي...؟...
خداياااااااا! مگه خودت تو اين مسير بزرگم نكردي؟(بزرگ به معناي اينكه يه بچه كوچولوي زبون نفهم يه ذره بزرگ بشه و تا يه حدي خوب و بد رو تشخيص بده!)...مگه خودت اينا رو يادم ندادي؟ مگه خودت بهم نفهموندي كه ازم توقع ديگهاي داري؟...
ميگي خب پس چرا درجا ميزني و كاري نميكني اگه فهميدي و...؟ آره قبول!...چي ميتونم بگم وقتي به اينجا ميرسه و اين طوري ميگي...مگه ميشه ديگه چيزي گفت؟!
ولي...بازم تو خدايي...من بندهام...از بنده ميشه توقع داشت اين طوري باشه و...اما از خدا يه توقع ديگهاي هست! خودت فقط ميتوني كمكم كني...
من كه ميدونم دلسوزتر از خودت كسي رو ندارم!
من كه ميدونم تو نميخواي منو اين جور ببيني و حتما مصلحتي حكمتي برنامهاي چيزي هست كه من نميدونم...
منو به پايين دستيها و بالادستيها و...ارجاع نده...ديدم خدا...ميدونم! بابت همه اون چيزهايي كه دارم و خيليها ندارن شكرت...همه اينها از لطف بي نهايتته! اما...خودت خوب ميدوني چي ميگم! از چي خسته شدم...هنوز نگفته هم خودت ميدوني...
پس خودت مثل هميشه در حقم خدايي كن!
- اومده بودم اصلا براي اين مناسبت فعلي...6 و 7 تير...شهادت دكتر بهشتي و يارانشون و...چند خطي بنويسم كه...به سرنوشت همون قبليها دچار شد و نشد!
در عوض ارجاعتون ميدم به اين دو تا پست قديمي...هنوز هم خوندنشون خالي از لطف نيست(چون حرف و نوشته من نيست!):
سلسله جلسات هفتگي قرآن- شایعه و شایعه پراکنی
برادرها! خواهرها! عاشق شويم! (ايران كشور عاشقان است...)
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علی الله العزیز
خدایا سلام
می دونم...خیلی وقته که نیومدم این جوری راحت بشینم و براتون نامه بنویسم، درد دل کنم...
خیلی وقته حتی توی نمازهام هم نفهمیدم چی گفتم و ...
خیلی وقته که فارغ از همه دلواپسی ها و نگرانی ها و دغدغه ها و شلوغی ها و...سرگرمی های دنیایی نیومدم سر خم کنم و بگم:"خدایا سلام! من اومدم! برگشتم!..."
از بس که نگفتم و ننوشتم...از بس که توی روزمرگی ها و پیچ و خم های زندگیم گم شدم...اصلا یادم رفته چطور باید یه بنده با مولاش، با معبودش، با خدا صحبت کنه...
و باز هم اومدم سراغ وبلاگ...انگار تازگی اصلا همه حرفهام ناخودآگاه به صورت مکتوب و در قالب پست های وبلاگ درمیان! انگار مثل آدم نمی تونم توی خلوت خودم دوکلمه حرف بزنم...
اصلا چی بگم؟!...چی بگم بجز: "خدایا!....................هیچی! شرمنده ام..." و شرمندگی و...؟!
امشب می خوام دست به دامان ائمه (ع) بشم و تقلب کنم...دعای ابوحمزه رو باز می کنم...همه حرفها یادم میاد!... :
(( الهی لا تؤدبنی بعقوبتک...
خداوندا! هرگاه به خود گفتم، و خویش را آماده ساختم تا به پیشگاهت به نماز و راز و نیاز بپردازم، بر من کسالت را مسلط ساختی و چون به نماز ایستادم و با تو به مناجات پرداختم، حال عبادت را ز من گرفتی
ای خدا! چه شده که هرگاه با خود گفتم باطنم نیکو شده و نشست و برخاستم به مجالس توابین و نزدیک شده، گرفتاری و پیش آمدی رخ داده است که پایم را لغزش داده و میان من و خدمتگزاری ات حائل شده است؟
سیّدی! شاید مرا از درگاه لطفت رانده ای و از خدمت بندگیت دورم ساخته ای
یا شاید مرا دیده ای که حقت را سبک می شمارم پس دورم نموده ای
یا آنکه مرا روگردان از خود دیده ای و بر من خشم گرفته ای
یا شاید در مقام دروغگویانم یافته ای، پس رهایم کرده ای
یا آنکه مرا شکرگزار نعمت هایت ندیده ای پس محرومم ساخته ای
یا شاید مرا در مجالس اهل علم نیافته ای پس خوارم کرده ای
یا مرا در میان اهل غفلت دیده ای پس از رحمت خود مأیوسم ساخته ای
یا مرا مأنوس با مجالس باطل و بیهوده یافته ای پس مرا میان آنها واگذاشته ای
یا شاید دوست نداشتی دعایم را بشنوی و از خود دورم سا خته ای
یا شاید به سبب جرم ها و گناهانم مکافاتم نموده ای
یا شاید به سبب بی شرمی و بی حیایی ام از تو مجازاتم کرده ای...))
ولی خدای من!:
(( اگر بناست تنها دوستان و مطیعانت را بیامرزی، پس گنهکاران به که پناه برند؟
و اگر قرار است که کرم و بزرگواریت تنها شامل وفادارانت باشد، پس چه کسی به فریاد خطاکاران برسد؟...))
سیدی! عبدُکَ بِبابِک...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام من به مدینه...به مسجد نبوی...سلام من به بقیع...
نه! سلام من به شما یا رسول الله!
دلم تنگ شده آقای من! دلم تنگ شده برای آن یک هفته ای که میهمان مدینه بودم...میهمان شهر شما! شهر پیغمبر!
برای دیدن گنبد سبزتان دلم تنگ شده...برای آن حال و هوا...
گرچه حقیقتا قدر ندانستم ...و چون رویایی شیرین در حال بهت و ناباوری گذشت!
و چه قول ها که ندادم و چه حرفها که نزدم و...فراموش کردم!
دلم هوایی شده آقا جان!
اما می ترسم! نگرانم!...شاید هم شرمنده ام!...
دلم هوای صحن و سرا و گنبد کرده است یا...؟!
می خواهم باز هم پا جای پای پیامبرم بگذارم و در هوای شهر و دیارش نفس تازه کنم و...باز هم...؟!
یا حضرت رحمت للعالمین! چه کند این پیرو سر به هوا و فراموش کار و خاطی؟!
چه کند؟...
دلم گرفته امشب!...
"...یا ابانا استَغفِرلَنا ذُنوبَنا إنّا کُنّا خاطِئین" *...
...هاتفی از خلوت لاهوتیان
آمد و رو کرد به ناسوتیان
گفت: خداوند علیم و غفور
کرد درین آینه از بس ظهور
تاب نیاورده و از پا نشست
آینه از فرط تجلی شکست
ذکر مَلَک شد پس از آن از مِحَن
یا حسن و یا حسن و یا حسن **
آقا جان! یا حسن بن علی(ع)!
آنقدر غریبید که نمی شود چیزی گفت...فقط باید سر به دیوار بقیع گذاشت و بی صدا گریه کرد!
تسلیت عرض می کنم.
دعا کنید انس مان با اهل بیت بیش از پیش شود بلکه از این قفس های خودساخته رها شویم!
پاورقی1. *. آیه97 سوره یوسف(درخواست برادران حضرت یوسف از حضرت یعقوب و پاسخ حضرت...) و **. آسمانیها-محمدعلی مجاهدی(پروانه)
پاورقی2. قسمت نبود اسمم برای عمره دانشجویی دربیاد. می دونم که صلاح هم نبود!... خوش به سعادت اونهایی که از چند روز دیگه بار سفر رو می بندند. ای کاش حواسشون رو خیلی خیلی خیلی جمع کنن و فراموش نکنن اون حال و هوا رو! اون حرف ها و تصمیم ها رو! ای کاش بهتر از من بفهمن...ای کاش!...
بسم الله الرحمن الرحیم
آقا سلام!
.........
...نمی دانم چرا این روزها دستم به قلم نمی رود؟!
گویا حتی سیر نزول کلمات هم بر دل و قلم ام متوقف شده است!
این روزها همه از انتظار و اشتیاق می گویند! از فراق می نالند! همه نوشته ها ختم می شوند به:
"خدا کند که بیایی"
بعضی هم حال و هوای نوشته هاشان حال و هوای اعتراف است و اقرار!
اقرار به اینکه تا کنون منتظر نبوده ایم! خود مانع خاتمه این غیبت کبری بوده ایم! ما غایب بوده ایم! و...
اما من!...
نمی دانم چه بگویم آقا!
من و انتظار؟! من و چشم به راهی؟!...
چه بگوید و چه بنویسد آنکه حال و هوای این روزهایش هم اعتراف است و اقرار...هم اشتیاق و انتظار؟!
هم نیازمند گوشه چشم و دست نوازش است و...هم شرمنده از نامه اعمال!
هم محب است و...منتظر!...هم غافل و فارغ!...
انگار ما یاران خوبی نیستیم آقا! که خود ندای "هل من ناصر" دلمان بلند است و گوش هامان سنگین سنگین!
اما آقا جان...
......................
آقا اجازه! «گندم» و «حوا» بهانه بود،
«آدم» نمي شويم! بيا: ماجراي «سيب»!
باشد! سکوت مي کنم اما خودت ببين..!
آقا اجازه! منتظرند اينهمه غريب....
آقا ببخش!
می خواستم بابت میلادتان تبریک بگویم! که سر از اینجا در آوردم! شرمنده!
میلادتان مبارک!
آیا می شود بخواهیم که...ما را در این وانفسای آخرالزمان دریابید؟
ادرکنا!

*. مطالب مرتبط وبلاگ:
فمعکم معکم لا مع غیرکم...(یادش بخیر پارسال این موقع کجا بودیم؟ مهمان برادر امام رضا(ع) و شهدای طبس!...و در راه مشهد مقدس!)
**. سلام! عیدتون مبارک! ان شاءالله که مهدوی باشید!
***. به مناسبت ولادت حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان مقادیری عیدی روی وبلاگ قرار داده بودم ...که الطاف کثیره بلاگفا شامل حالش شد و از صحنه روزگار محو گردید!
به هر حال اگه دلتون خواست اسکرین سیور زیبایی از مسجدالنبی، مسجدالحرام ، مسجد شجره و...روی سیستم تون داشته باشید می تونید سری به این سایت بزنید:
http://www.3dmekanlar.com/sites.html
****. توی این ایام عزیز وبلاگ ما هم داره دوسالش تموم میشه! خیلی دلم می خواد بدونم این دو سال از دید دوستانی که همراه بودن چطور گذشته؟ خیلی دلم می خواد بدونم نظراتتون چیه؟!
*****. امشب دعا کنیم برای فرج...ان شاء الله که فرج خودمون هم درش باشه!...
و نهایتا امیدوارم توی این شب عزیز ما هم از دعای خیرتون بی نصیب نمونیم...
در پناه حق
هوالرحمن
تاكنون تجربه كرده اي؟
اينكه گاهي دل مملو از حرفهاي ناگفته و فروخورده ايست كه براي به زبان يا به قلم آمدن بي تابي مي كنند، اما آنچنان بغضي راه گلويت را بسته است كه توان سخن گفتن نيست...شايد بتوان چند خطي نوشت!
دقت كرده اي كه اين بغضها شكسته نميشود، با گريه هم درمان نميشود...
آقا جان!
دوباره به بن بست رسيدم و...راهي جز درد دل كردن با شما نماند!
آيا هنوز آن هنگامه فرا نرسيده است؟
هنوز اين دنيا لايق حضور و ظهور نشده است؟
پس كي مولا؟
دلم گرفته از اين همه ظلم!
اين همه غربت!
آقا جان!
ببين كه جهاني حضورت را فرياد مي زند!
فرياد بي صداي امت جدت را در غزه نمي شنوي ؟
توهم قدرت و اقتدار يزيديان زمان را نمينگري؟
سكوت كوفيان دوران را در غرب و شرق عالم نظاره نمي كني؟
آقاجان!
اين روزها عجيب بوي غربت ميآيد.
گويي زمان جاهليت دوباره برگشته است با رنگ و لعابي مدرن!
با همان اهانتها...همان...
اين روزها واژههايي مظلوم واقع شدهاند و ميدانم كه آنها نيز شاكياند و دست التماس به سويتان دراز كردهاند تا گرد غربت از چهرهشان بزداييد!:
حق!...حقوق بشر!...امنيت!...آزادي!...آزادي بيان!...اسلام!...انسان!
آقا جان!
اين روزها همه متحيرند و سرگردان! هر كس تفسيري از اسلام و حق و حقيقت دارد!
اين روزها منها جاي خدا را عجيب گرفتهاند.
اين روزها مرز حقيقت و دروغ را به سختي ميتوان تمييز داد.
اين روزها گرگها در لباس خود نماندهاند و ميشها در لباس خود.
اين روزها گرگ ها لباس ميش ميپوشند و نام ميشها را در ليست بدها مينويسند و به زور لباس گرگ بر تنشان ميپوشانند.
اين روزها عناوين و ظواهر، سرپوش حقايق و باطن امور شدهاند.
اين روزها مسلماني تعاريف گوناگون يافته است.
اين روزها قرآن را تكه پاره كرده ايم و فراخور علاقه خود قسمتهايي را جدا كردهايم و قسمت هايي را براي ديگران گذاردهايم.
اين روزها ...
همه چيز هست جز آنچه بايد باشد!
اين روزها همه ذهنها رفته رفته به بن بست مي رسد!
و همه اميدها ميشود يك اميد...
و ای منجی بشریت! در اين وحدت همه تو را می خواهند! از خدای عالمیان!
هر كس به زباني و شيوهاي!
آقاجان!
ما رسم دعوت كردن نميدانيم!
ما فراموشكاريم! ما اهل غفلتيم! ما محتاجيم!...ما گرفتاريم و خودمان هم نميدانيم كه گرفتاريم!
ميدانم كه خداي رحمان شما را نگاه داشته است تا روزي كه خود ميداند و الحق كه او بهترين و عالمترين عالمانست...هر چه هست از ماست! عمل كم، صبركم، عجله زياد!....
ميدانيم كه اگر بجاي اين همه دعاي فرج زباني يك بار با دلمان و اعمالمان شما را صدا زده بوديم...
ميدانم آقا! كه من و امثال من هم كاري نكردهايم. واي بر ما كه بر غربتها افزودهايم!
حتي بر غربت شما!
امشب آمدهام بگويم!
تو را به خدا هرچه زودتر بيا!
اگر من ...مانعي براي آمدنت هستم...كه خدا كند چنين نباشد!...
اگر اميدي به اهل شدنم هست! به عتايت و لطفت خودت كمك كن تا بشوم آنچه بايد بشوم!
و اگر نيست!..............
واي بر من!
خدايا! نكند مانعي باشم براي ظهورش، نه زمينه سازي براي حضورش؟
خود هر چي ميداني با من بكن!
گرچه من از غضبت به رحمتت پناه مي برم و اميد دارم كه اهلم كني...اما...
فقط او بيايد!
هرچه زودتر بيايد!
***
اين بقية الله التي لاتخلو من العترة الهادية
اين المعدّ لقطع دابر الظّلمة
اين المنتظر لاقامة الامت و العوج
اين المرتجي لازالة الجور والعدوان
اين المدّخر لتجديد الفرائض و السنن
اين المتخيّر لاعادة الملّة والشّريعة*
...
*. فرازهايي از دعاي ندبه

السلام عليک يا ابالحسن يا اميرالمومنين يا علی بن ابيطالب(ع)
آقا جان سلام !
نمی دونم از آخرین باری که براتون نامه نوشتم چه مدت می گذره ؟!....
اما امشب دلم برای اون روزای قشنگ تنگ شده ! اون روزایی که هر وقت دلم می گرفت قلم رو برمی داشتم و می سپردم به دست دلم و می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم .....
اون موقع ها توی نامه هام بابا خطابتون می کردم ! : بابا جان یا علی !...
چرا ؟ به خاطر همون حدیثی که پیامبر فرموده بودن که پدر امتید ....!
و وقتی یه دختر دلش می گیره کی بهتر از یه پدر دلسوز می تونه آرومش کنه ؟ ![]()
بابا جان !
امشب می خوام به یاد 6-5 سال پیش دوباره براتون نامه بنویسم و دوباره بابا خطابتون کنم ! اجازه می دین ؟!
یادش بخیر اون روزا خیلی براتون درد دل می کردم ...و چقدر آرامش بخش بود !
یادتونه ازتون می خواستم دستم رو بگیرین ؟ از خواب بیدارم کنین ؟ یادتونه چه رویاهایی داشتم ...؟
می دونم شاید اون روزا هم اشتباه می رفتم ....واسه همین اون شب توی رویا نشونم دادین که اومدم نجف اما هر چقدر می گشتم ضریحتون رو پیدا نمی کردم !!
.....ولی بابا جان یادتونه ؟ آخرش پیدا کردم ....یه جای دیگه..... !![]()
![]()
هنوز منتظرم بابا !...می دونم خیلی بیراهه رفتم ...خیلی ازتون دور شدم ...اما ...![]()
بابا جان یا علی !
بهتون گفته بودم از تنهایی می ترسم ! گفته بودم اگه دستم رو نگیرین می ترسم گم بشم !
یادتونه گفتم دیگه خودتون هوای دلم رو داشته باشین ؟ یادتونه گفتم دلم از دنیا و دنیایی ها گرفته ...منو با آسمونی ها آشنا کنین ؟! یادتونه گفتم دلم برای یه محبت آسمونی تنگ شده؟...یادتونه ....؟![]()
![]()
بابا جان !
خیلی دلم گرفته ! خیلی دلتنگم ! چند سال گذشت ؟!........و من هنوزم از تنهایی می ترسما...!
می دونم ! خیلی غریبی بابا جان خیلی ! می دونم حتما دستتون رو به سمتم دراز کردین تا دست های کوچیک دلم رو بگیرین ...اما من خواب بودم ...من ...!![]()
یا علی !
امروز یادآوره خاطره روزیه که بالاخره با اهل زمین خداحافظی کردین !
...رفتین پیش اونهایی که می دونستن علی یعنی چی ؟! ...پیش حضرت دوست ...
از اون روز همه زمین و زمینیان طعم یتیمی رو چشیدن ...بعضی زود یادشون رفت و بعضی هنوز از درد یتیمی به خود می پیچن !
اما بابا جان ! میگن شما اینقدر بزرگی که باز هم هوای یتیم هات رو داری ! میگن از یادشون غافل نیستی ! میگن هنوزم دست خیلی ها رو می گیری !
میگن خیلی ها هستن که یتیمی رو از یاد نبردن ...اما تنها نیستن ! چون شما و خانواده بزرگوارتون راه سر زدن به آسمون رو نشونشون دادین !!
بابا جان !
بعد از این همه وقت اومدم دوباره بنویسم ...توی شب قدر ! و شب کوچ شما از دنیای خوابزده ها !
اومدم بگم من هنوز همون دختر کوچولوام که از تنهایی می ترسه ! از گم شدن واهمه داره ! دنبال محبته اما محبتی از جنس آسمان ! تشنه است...یه جرعه آب از دست های بابا براش کافیه !
دلش خیلی گرفته میشه دست نوازشی بر سر دلش بکشید ؟! ![]()
میشه صداش بزنید دیگه بیاد نجف و پیدا کنه اونچه که باید پیدا کنه ؟ میشه بهش اجازه بدین مناجاتتون رو توی مسجد کوفه زمزمه کنه ؟...
امسال ماه رمضان هم اومد و نمی دونم چطور اینقدر سریع 21-20 روزش رفت ! از این 20 روز چی فهمیدم ؟! قرار نبود این طور باشه....!
بابا جان ! موعد یکی از امتحانات امسالم توی همین ماه بود ! ماه رمضان !![]()
خدا رو شکر ! میگن امتحانات حضرت دوست می تونه یه فرصت باشه واسه فاصله گرفتن از زمین و....نمی دونم ! اما از خودم می ترسم ! از نفسم !![]()
میشه یه راهنمایی بکنین ؟ میشه یادم بدین چطور باید از امتحانات حضرتش سربلند بیرون بیام ؟.....
امشب شب قدره و پسرتون یوسف فاطمه ! همچنان در پس ابرها به انتظار نشسته تا حضرت دوست پرده ها رو کنار بزنه ...و چقدر انتظار سخته ....چقدر.....
ولی بابا جان ! واقعا فهمیدم که تا حالا منتظر نبودم !
اگه بودم این همه تاخیر در آمدنش باید اونقدر پریشان و مجنونم می کرد که چیزی از خودم و دلم باقی نمونده باشه ! اگه واقعا منتظر بودم هر روز و شب کارم این بود که فکر کنم : چرا ؟ چه کردم که او هنوز نیامده ؟! اگه منتظر بودم هیچ حرف و سخن و...از فکر غیبت طولانی او غافلم نمی کرد ! اگه منتظر بودم " جهد می کردم که خودم رو جایی بذارم که او هست ! " همون طور که حافظ گفته :
مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
بابا جان !
امشب با همه دلتنگی ها و دلشکستگی ها اومدم تا باز هم خواهش کنم دست دلمون رو بگیرین ! سفارشمون رو بکنین ...بگین جبران می کنیم انشاءالله
...فقط شما دستمون رو بگیرین و رها نکنین !
ازشون بخواید در لیست مقدرات امسالمون معرفت , نور , عشق , سلامتی روح و دل و جسم و....رو هم منظور کنن
دعامون کنین تا از صابران باشیم و راضی به رضای او
التماس دعا
شب خوش
00:25 بیست و یکم ماه مبارک رمضان 1428
السلام علی الله العزیز !
خدایا سلام !
ممنونتم خدا ...انگار یه جورایی خواستی بهم بگی حواست جمع باشه ها ....منم نوشته های اینجا رو می خونم ...حتی قبل از اینکه دیگران بخونن ....نه اصلا قبل از اینکه خودت بنویسی !
خدایا هزار هزار بار ممنونتم ! زیباترین کامنت پست قبل رو خودت برام نوشتی , و چقدر قشنگ جواب اون درد دل ها رو دادی !
یعنی میشه ؟ من ؟ شوق پرواز ! 14 روز دیگه فقط 14 روز دیگه مهمون خونه ات بشم ؟
نمی دونم چی باید بگم ! انگار هنوز باورم نشده !
دلم می خواد با همه وجودم لبیک بگم و هر چه زودتر بیام سر قرار !
دلم می خواد بیام دور خونه ات بگردم, بچرخم ! اصلا دلم خودش می خواد بیاد دور خودت بچرخه !!
خودت گفتی خونه اصلیت این خونه سنگی و خاکی نیست... یه جای دیگه است ! ای کاش این دل من اونقدر صاف و سفید بود که روم می شد بیام بگم :
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست !
لباس سفیدم رو آماده کردم ....تا با ظاهری پاک و عاری از هر رنگ و تعلق دنیایی مهمون خونه ات بشم ! اما همه اش نگرانم که اگه دل سیاهم از پس لباس سپیدم نمایان بشه چه باید بکنم !
می ترسم نکنه اونجا هم از خواب بیدار نشم ! می ترسم ....
اما
یا من اذا سئله عبد اعطاه
و اذا امّل ما عنده بلّغه مناه
و اذا اقبل علیه قرّبه و ادناه
و اذا جاهره بالعصیان ستر علی ذنبه و غطّاه
و اذا توکّل علیه احسبه و کفاه ....
توکل به خودت....می دونم مثل همیشه بازم کمکم می کنی !...
( بقیه حرفا باشه برای بعد! ...وقتی اومدم خونه ات یواشکی به خودت میگم تنهای تنها !!
)
اما سلام به همه دوستان عزیز !
انگار بالاخره ما رو هم صدا زدن !....
دعا کنین با معرفت راهی این سفر بشم !
انشالله روز تولدم هم مدینه ام ! کنار مسجدالنبی , بقیع....!![]()
و از همه تون هدیه تولد می خوام !
چه هدیه ای ؟
اینکه دعا کنین روز تولد حقیقیم همین روز باشه ! دعا کنین دیگه فقط شوق پرواز نداشته باشم و این عنوان رو همچنان با خودم یدک نکشم ! بالاخره پرواز رو از کبوترای بقیع یاد بگیرم ! و....
خیلی حرف داشتم که بنویسم اما نمی دونم چرا نمیشه ! انگار نمی تونم بنویسم !
راستش می خوام مثل سفر مشهد این بار هم دوستانم رو تو این سفر با خودم همراه کنم و انشالله دعاگوی همه و به یاد همه باشم
پس هر کسی می خواد تو این سفر همراه من باشه و اسمش توی طومار احتمالی !!! قرار بگیره ....یاعلی !
همین الان اسمتون رو توی خوبها یادداشت کنین !!![]()
اما موقع یادداشت کردن اسمتون حتما حتما اگه اشتباهی مرتکب شدم اگه دلخوری وجود داره و...حداقل یه اشاره ای بکنین ! تا قبل از رفتن یه مقدار از حسابهامون رو تسویه کنیم !
و خلاصه کلام اینکه حلالم کنین !
راستی یکی از دوستان یه جمله زیبایی نوشته بودن حیفم اومد اینجا ننویسم :
آروزهاي خود را بر روي كاغذي بنويس و آنها را يكي يكي از خدا بخواه، خدا يادش نمي رود، اما تو يادت مي رود آنچه كه امروز داري همان آرزوهاي ديروز توست!
خدایا شکرت ! توی برسا ازم پرسیده بودن اگه قرار باشه به سفری برم دوست دارم اولی از همه کجا باشه ( یه چنین چیزی !!) اون روز نوشتم فعلا عازم مشهدم ! اما بعد از اون مکه و مدینه و....نمی دونم چند ماه ازش گذشته !
حقیقتا خدا یادش نمیره! ای کاش ما هم از یاد نبریم !
خدایا شکرت ! که خیلی از آرزوهای دیروزم امروز برآورده شدن !...امیدوارم همه مون فردایی بهتر از امروز داشته باشیم !
و اما :
ای خدای بیت الله !
چشم ما را از سنگ و خاک بگیر و به جمال صاحبخانه روشن کن .
ای خدای خانه !
به زائرانی که بر در خانه ات آویخته اند بگو که : این باب الله الذی منه یؤتی
و ای خدای حج !
آنکه از محضر کریم تو دست خالی بازگردد , دچار غبنی عظیم شده است ,
ما را مستحق ملامت ملائک مساز !
(سید مهدی شجاعی )
التماس دعا
در پناه حق
خدای مهربون سلام
می دونم که از آخرین دفعه ای که برات نامه نوشتم خیلی می گذره .
می دونم که خیلی وقته جوا ب نامه هات رو ندادم ...می دونم...
اما خدایا امشب حس می کنم دلم برات خیلی تنگ شده !
اصلا این روزا و شبا یه حس دلتنگی عجیبی دارم ! یه حس تنهایی غریب !
شاید به قول لسان الغیب:
بیدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
خدایا دلم گرفته ...از خودم ...و از خیلی از آدم های این روزگار !
می بینی چه چیزهایی برای دخترها و پسرهای امروزی ارزش شده؟
دلم می خواد بپرسم آخه چرا باید یه دختر تمام زندگی و فکر و روح و روانش درگیر
نمایش دادن چند تار مو یا...باشه ؟
طوری که با خانواده اش و خودش مشکلات اساسی پیدا کنه !
چرا باید یکی از معیارها و شرایط اصلی خیلی از پسرهای امروزی برای انتخاب همسر چادری نبودن (به طور کل محجبه نبودن !)و
امروزی بودن( نمی دونم این دو چه نقابلی با هم دارن؟ !) و ...باشه ؟ واقعا اینها دنبال چه چیزی هستن ؟
چرا باید دختران متجدد امروز با زننده ترین لباس ها به نمایش خودشون بپردازن و ...
اون هم با موجه ترین دلایل از نظر خودشون و...!!
چرا یه دختر برای محروم شدن از قرار گرفتن در چنین شرایطی!! دچار بیماری های روان تنی و...میشه !!!
و حتی کارش به دکتر و دارو و بستری شدن و...می کشه !
چرا همه معیارها مادی شده ؟ چرا اینقدر سطح فکر و اندازه اهداف و آرزوها کوچک شده ؟
چرا اکثر مردم دو دستی چسبیدن به زمین ؟
چرا........؟( اینها فقط چند نمونه از مسائلی بودن که تو این مدت شنیدم یا باهاش مواجه شدم و بی اختیار دلم گرفته)
اما .............یه دفعه به خودم میام !
خودم چی ؟ خودم کجام ؟ کجای این دنیا ایستادم ؟ هدف من چقدر بزرگه ؟ چقدر در رسیدن
بهش مصمم هستم ؟ چقدر براش تلاش می کنم ؟
خدایا حس می کنم منم دارم تو این دنیا غرق میشم!...انگار فقط یه خاطره کمرنگ از آسمون تو ذهنم باقی مونده !
خودت می دونی که هنوز بی تابم...این زندگی یکنواخت راضیم نمی کنه ...
هنوز آرزوی پرواز از ذهن و دلم نرفته... اما چه سود که برای فرار از این قفس آن
چنان که شایسته است تلاشی نمی کنم !
نمی تونم بگم زرق و برق این دنیا پابسته ام کرده...فکر می کنم دارم توی روزمرگی هام غرق میشم !
یادم رفته برای چی اومدم ! آمدنم بهر چه بود ؟
خدایا من ربنا الله رو گفتم ...اما نمی دونم چرا توی ثم استقاموا ش اینقدر درجا می زنم !
مهربونترین !
امشب اومدم ازت بخوام مثل همیشه کمکم کنی ! دستم رو بگیر و نذار غرق بشم !
کمکم کن تا درس خوندنم راه رفتنم نشستنم همه فقط و فقط به خاط تو باشه ...کمک کن
تا به زندگیم رنگ خدایی بدم ...نه اینکه روزمرگی هام من رو از یادت غافل کنه !

عزیزترین !
*متبرکم کن تا هر روز از زندگی ام پیشکش عشقی به تو باشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* تو دور نیستی ! پرده ای نازک مرا از تو جدا نگه می دارد
این پرده مگر با عشق و عبودیت به تو فرو نمی افتد ؟
پس مرا موهبت عشقی عمیق و نیرومند عطا کن ...تا پرده فرو افتد!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* متبرکم کن تا یگانه درسی را که نیازمندش هستم بیاموزم :
اتکای کامل به تو
خدایم !
دیری ست از تو جدا مانده ام
مرا به خانه بازگردان !
(* جی پی واسوانی )
هوالرحمن
دلم از شب نشینی های زلفت دیر می آید
مسیرش پیچ در پیچ است و با تاخیر می آید
ملول از عقل بی پیرم که سرمستی نمی داند
من و عشقی که از او کار صدها پیر می آید
سکوت تلخ نخلستان غریبی تازه می جوید
که امشب بر ملاقات علی شمشیر می آید
به ذهن کوچه های کوفه گرد مرگ می پاشد
طنین گام های او که بس دلگیر می آید
خروشیدم که در این شهر آیا اهل دردی نیست ؟
که دیدم کودکی با کاسه ای از شیر می آید
رسد روزی که خواب ناز بتها را برآشوبد
که ابراهیم ما با نعره تکبیر می آید
____________________
بابا جان ! یا علی ! سلام
صدایم را می شنوید ؟
من با ظرف شیری در دست ، بر در خانه تان ایستاده ام ، در باز نمی کنید ؟
می دانم ظرف وجودم تمیز و در خور شان شما نیست ...اما...
امشب آمده ام تا به یتیمی ام اقرار کنم !
نمی دانم امشب در آسمان ها چه می گذرد ؟
آیا عرشیان نیز از این مصیبت به فغانند یا از شکوه پیوند دوباره آینه تمام نمای جلال خداوندی و مظهر کامل جمال الهی ، در حیرت مانده اند ؟
امشب عرشیان بر زمینیان فخر می فروشند که :
آی اهل دنیا ! علی (ع) اکنون اینجاست ...در جمع ما ...بر منبری بلند از نور ....شما لیاقت حضورش را نداشتید !!
آری ! ما قدر ناشناسی کردیم ... نفهمیدیم ...لطف خدا را حس نکردیم ...ما ظرفیت حضور نور را نداشتیم ......
فقط 9 سال زمین توانست حضور جلوه جلال و جمال الهی را با هم و در کنار هم تحمل کند ! وشاید فقط در این 9 سال بود که جواب ارنی موسی داده شد ...و می شد حضور حضرت حق را در خانه علی و فاطمه حس کرد ....
اما شیطان صفتان زشت کردار تاب دیدن زیبایی را نداشتند....پس علی تنها شد !
و چه عجیب است که جلوه جلال الهی ...اسدالله ...25 سال سکوت اختیار کند و فقط دل چاه را محرم اسرار خود بداند !
یا علی ! امشب زمینیان سکوت تو رانیز تاب نیاوردند !!!
اما مولا ... هنوز چشم یتیمان کوفه به راه مانده است ....
******************
شب های قدر هم فرا رسیدند ...خدا را سپاس که امسال هم هستیم و هنوز راه بازگشت را بر ما نبسته اند ! ...هرچند:
برایمان معرفی کرده اند شب قدر شب نزول قرآن است ...اما...
مگر نه اینکه سالهاست از صعود قرآن ناطق، در همین شب می گذرد ؟!
مفهوم این شب ها را چگونه درک کنیم؟ در حالیکه بواسطه جهل و بی شرمی خود نه معرفتی نسبت به مصداق آن ( بی بی فاطمه زهرا ) پیدا کرده ایم ...نه نسبت به قرآن و....
مولای من ! ما ادعا کرده ایم شیعه و محب شماییم !
اعتراف می کنم که تا کنون واقعا چنین نبوده ایم ...اما با تمام وجود خواهان اینگونه بودنیم !
امشب پرونده اعمال ما بدست پسرتان ، عزیز زهرا ، امام عصر و زمانمان داده می شود ....
وای بر ما ! که شیعه ایم و امام زمانمان هنوز در بین ما غریبند و سال هاست که چون شما سکوت اختیار کرده اند تا از بین این همه کوفی فقط 313 نفر یار واقعی ، یاریشان کند !
وای برما ....
وای بر ما و اعمال ما ...که برای مولایمان کاری نکرده ایم جز آنکه دل مبارکشان را بدرد آورده ایم !!!
آقا جان یا علی ! می شود امشب باز هم در حق این یتیمان پدری کنید ؟
و به عزیز زهرا سفارشمان را بکنید تا واسطه شوند و رزق امسال دلمان را نور ، معرفت و محبت اهل بیت قرار دهند ! باشد که از این ظلمت و بی خبری بدر آییم !
آمین!
در این شب های عزیز ما رو هم فراموش نکنید
التماس دعا
در پناه حق
هوالرحمن
السلام علیک یا ولی الله
السلام علیک یا حجة الله
السلام علیک یا ثامن الحجج یا علی بن موسی الرضا
بالاخره بعد از 5-4 سال من رو دوباره مهمون خونه تون کردین مولا!
می خوام با همه وجود ازتون تشکر کنم ...اما نمی دونم چطور ...
مثل یه خواب شیرین بود ...چه زود تموم شد !
خیلی وقت بود که گذرم به خونه تون نیافتاده بود ...گم شده بودم ...
شاید صدای دلتنگی ها و ناله های دلم رو شنیدین : " مولا دلتنگم ...میشه امسال اسم من رو هم توی لیست مهمون هاتون بنویسین ؟" که همه موانع به بهترین وجه ممکن یکی یکی کنار رفتن و....
تا چشم باز کردم دیدیم ایستادم وسط صحن ، روبروی گنبد طلا و صدای اذان ظهر توی تمام حرم می پیچه ...
شاید هم مهمون اصلی تون من نبودم !
شاید همه ما به بهونه فرزانه ( خواهر کوچولوی عزیزم ) مهمون خونه تون شدیم
فرزانه من توی اولین روز ورودش به حرم ، روز 20 شعبان تولد 9 سالگیش رو جشن کرفت و با شما بیعت بست که از شیعیان واقعی تون باشه !
من هم براش آرزو کردم وقتی به سن من رسید تنها شوق پرواز نداشته باشه ...یک کبوتر باشه مثل کبوترای حرمتون !
شاید هم....
به هر حال چند روز مهمونتون بودیم و چقدر قشنگ بود این مهمانی در ماه جدتون حبیب خدا و قبل از میهمانی بزرگ الهی !
از خدا می خوام که زیارت دوباره و چند باره شما اهل بیت نصیب همه مون بشه ...اما این بار ان شاءالله زائر واقعی تون باشیم...
______________________________________
و اما سلام خدمت همه دوستان عزیز
این هم دلنوشته ها و سوغات اینترنتی !!!
من تقدیم به همه شما :
. تو این سفر یه لحظه یاد جشن تکلیف خودم افتادم ...13 سال پیش !
یادش بخیر اون وقت ها همیشه بهم می گفتن تو برامون دعا کن ...تو هنوز کوچکی... پاکی ...گناهت کمتره ...به خدا نزدیکتری!...اما حالا ! تو این سال ها اعمال صالحم بیشتر بوده یا گناهام ؟!!
. یه سوال بی جواب هنوز توی ذهنم هست : واقعا سن مکلف شدن دخترهای امروز هم مثل زمان پیامبر 9 ساله ؟...دختربچه های 9 ساله امروز از تحقیق و تقلید و رساله و...چیزی می فهمن ؟ توانایی روزه گرفتن و...رو دارن ؟...آیا فقط به خاطر دلخوشی پدر و مادرشون حجاب و نماز و....رو رعایت می کنن یا میشه اسمش رو اعتقاد گذاشت ؟
. لحظه اول ورود به حرم با دیدن اون همه زائر با خودم گفتم واقعا امام رضا (ع) چه سلطنتی دارن !...چه شکوهی ! الحمدلله ! این همه زائر !
اما چند لحظه بعد یه دفعه حالم عوض شد !...آیا واقعا همه اینها زائر واقعی مولان ؟...خود من ؟!!
فکر می کنم غربت یک امام بین شیعیانش سخت تر باشه تا .....الله اعلم !![]()
. توی حرم اسم تمام دوستانی که به خاطرم می رسید نوشتم واز طرف همه به امام هشتم سلام کردم واگر قابل بوده باشم نایب الزیارة بودم !....امیدوارم اسم کسی رو فراموش نکرده باشم ( این هم سوغاتی من از نوع اینترنتیش !!!!![]()
![]()
) :
البته ببخشید اگه خیلی خوانا نیست
!
در پناه حق
** ضمنا تبریک میگم :
۱. فرارسیدن ماه قرآن ماه میهمانی خداوند رو ...و
۲. آغاز سال تحصیلی جدید رو به تمام دوستان در حال تحصیل علم و معرفت
همواره موفق باشید

