تبليغاتX
شوق پرواز

 

 

شوق پرواز
دلنوشته هایی برای آنان که شوق پریدن دارند

دیار یار ( قسمت آخر )

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام
سفرنامه دیار یار هم بالاخره به آخر رسید !... ۶ ماه گذشت ! اصلا باورکردنی نیست !
وقتی این قسمت های آخر رو تایپ می کردم... درد دل هام رو با خدا می خوندم ... یاد اون حال و هوا می افتادم و بعد نگاهی به حال و هوای فعلیم می کردم .......

خداااااا...
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من !....

انگار سفر مجازیمون هم داره تموم میشه...التماس دعا !

دوشنبه 31 / 2 / 86

 

امروز دیگه روز آخریه که توی مکه ایم ...اونم فقط تا ظهر !...دیگه سفرمون داره تموم میشه !
صبح بعد از نماز و صبحانه راهی مسجدالحرام شدیم ...برای آخرین طواف , آخرین نماز , آخرین حرفها و...توی مسجدالحرام و توی این سفر !
خدایا سلام !....دیگه دارم میرما ....مهمون خوبی بودم ؟

اول رفتیم دور خانه خدا ...چقدر خلوت بود ! می شد دستم رو بگیرم به دیوار خانه اش و دور بزنم !
اما طواف این دفعه یه فرقی با دفعات قبلی داره :
طواف وداع !
دیگه مهمونی تموم شد ...باید رفت !
باز هم نتونستم حجرالاسود رو ببینم ....از بس اطرافش شلوغه ! ...بعضی هر طور هست میرن که دستشون حَجَر رو لمس کنه و ببوسنش و...اما ...اصل رو رها کردن و چسبیدن به فرع !
ما که نشد حتی ببینیمش !
بعد مقداری توی حِجر اسماعیل نشستیم و نماز و زیارت نامه و...
امروز خیلی عجیب غریب بود که دور تا دور کعبه و توی حِجر و...شرطه ها ایستاده بودن و اصلا اجازه نمی دادن خیلی توقف کنیم و دستمون با کعبه تماسی پیدا کنه و..!

" تبرک نیست ! خانم برو ! یالا ! قال رسول الله ....." و نمی دونم تند تند چه احادیثی می خوندن و..!!

 

 

 

رفتیم طبقه بالا روبروی درب خانه خدا و مقام ابراهیم نشستیم ...مقداری با خدا درد دل کردم :
خدایا ! داره تموم میشه دیگه ...کم کم این جسم خاکی داره از خانه ات از شهر مکه جدا میشه ...اما به قول بایرام لودر !!
) تو فیلم اخراجی ها )" خیلی دلم با شما می ماند ! "

انشالله روح و قلبم همین جا یعنی با صاحب خانه می مونه !
شاید فردا دیگه نتونم به ظاهر دور خونه ات بگردم اما ازت می خوام در تمام لحظات دلم در حال طواف به دور خودت باشه

 

 

قرآن رو باز می کنم ...اول دلم کمی می گیره
...خدایا نکنه مهمون خوبی نبودم ...ازم راضی هستی ؟ نکنه این سفر اون طور که باید نبوده ؟!
پایین رو نگاه می کنم ....خود صحن خیلی خلوته اما تعداد طواف کننده ها در حال زیاد شدنه
اینجا سرزمین وحیه ! محل نزول قرآن , قبله مسلمین ....شاید هر کدوم از تک تک این طواف کننده ها به نوعی بتونن مخاطب این آیات باشن که :

و انااختَرتُکَ فاستَمع لِما یوحی. انّنی اناالله لا اله الّا انا فاعبُدنی و اقِمِ الصّلوة لِذِکری

( آیات 13و14 سوره طه )

خداوندا ! به حق این لحظات ِ آخر ِ بودن در مکه و مسجدالحرام نور قرآن رو در سینه مون قرار بده!

 

 

ما رو با قرآن مانوس کن ! و باطنش رو بر ما بنما

 

 

خدایا ! به لحظات و ساعاتمون برکت بده ! خدایا محبت خودت رو در دل هامون روزبروز و لحظه به لحظه افزون کن !

 

الـــــهی ســــینه ای ده آتش افـــــروز

در آن سینه دلی وان دل همه ســـوز

 

خداوندا! لحظه ای اندازه یک چشم بر هم زدن ما رو به حال خودمون وا مگذار !  
آ
مین !
خداوندا ! من این بار هم خیلی برای اومدن اصرار نکردم ....آرزوش رو در دل داشتم اما حقیقتا خودت اسبابش رو فراهم کردی و الا من اصلا فکر نمی کردم حالا حالاها قسمتم بشه !
الان هم از خودت می خوام بازم قسمتمون بکنی ...اما ...نه اینکه عادتم بشه اومدن و دیدن کعبه و حال و شور و....همین !
خودت کمکم کن این سفر اول یه نقطه عطفتوی زندگیم باشه ...اونوقت اگه خواستی بازم دعوتم کن ...
از همون بالا یه بار کعبه رو دور زدیم و آخرین حرف ها و....
خدایا دلم نمیاد اسمش رو بذارم وداع !....این باید یه شروع باشه ....من هنوز هدیه تولدم رو نگرفتما !...شایدم گرفتم اما بعدا متوجه میشم ! نمی دونم ! به هر حال منتظرم !
میگن سفر اول هر چی ازت بخوایم میدی ....منم امید دارم...امید ! توکل به خودت !


 آخرین نگاه ها به کعبه و....ساعت 10 برگشتیم هتل ...ناهار و نماز و ...راهی فرودگاه جده شدیم
حدودا ساعت 3 رسیدیم به فرودگاه ....چقدر گرم بود ! آب و هوای شرجی ....انگار توی سونا نشسته بودیم !

ساعت پرواز 5:45 اعلام شده بود اما الان ساعت 6:40 است و ما تازه سوار هواپیما شدیم ...خدا کنه بیش از این تاخیر نداشته باشه و به موقع و به سلامت به وطن برگردیم ...اما با دست پر ! منظورم ساک های سنگین و سوغاتی و...نیست که اون رو الحمدلله اغلب با خودشون برمی گردونن !!
با یه کوله بار معنویت , خدایا هنوز فرصت هست ...تا موقعی که برسیم به خونه هامون ! خودت گفتی !...مگه نه ؟

منتظریم !
فعلا هم منتظر پرواز !( این بار کنار پنجره ام !)

 

 

 

 

ساعت حدودا 6:50 است که هواپیما شروع به حرکت می کنه ....دیگه داریم برمی گردیم !

ساعت 7:15 ...الان دیگه توی آسمونیم و انگار تازه چشم های من متوجه شدن که دیگه مهمونی تموم شده ...که از کجا داریم برمی گردیم ...مسجدالنبی, بقیع , مسجدالحرام , کعبه !

کم کم نزدیک غروب آفتابه ...خدایا ما رو همین طور دست خالی برمون نگردون ! خدایا شوق پرواز بعد از سفر متفاوت از قبل از سفر باشه ! کمکم کن همیشه در حال حضور باشم !

الان
تو دل آسمونم چقدر به ابرها نزدیم ! می دونم همه جا هستی اما اومدم این بالا توی آسمون تا حرف های آخرم رو یه بار دیگه خصوصی تر و آسمونی تر بهت بگم ...
خدایا ! دستم رو بگیر ...هوای دلم رو داشته باش ....تنهاش نذار خدا ....

 

 

الان از ابرها هم بالاترم ...اما بازم پرواز نکردم خدا ...کبوترای بقیع هم بهم یاد ندادن!شایدم خودم یاد نگرفتم !...شاید وقتش نبود....
اما اگه پریدن رو یاد گرفته بودم هیچ وقت به این اندازه پرواز رضایت نمی دادم !

الان دقیقا داریم روی ابرها میریم این بالا با این حال و هوای فعلی ما عجب رویاییه !...فکرش رو بکن از این بالاتر چه خبره ! اینجا آسمان دنیاست ....فکر کن !
انگار راستی راستی داریم از آسمان میریم سمت زمین . هر چند اونجا هم زمین , دنیا رهامون نکرده بود و شاید زیباییش هم همین بود که زندگی و نیاز به زمین و..هم ادامه داشت اما اکثر دل ها تمایلشون بیشتر به آسمون بود....باید همیشه همین طور باشه !
زمین جاییه که باید زندگی کنیم و خدا این طور ازمون خواسته ...اما باید حداقل گاهی هم به آسمان نگاه کنیم !
بماند که بعضی ظاهرا روی زمینند و در واقع در آسمان ها سیر می کنن !

 


ساعت 21 :
خانم ها آقایان در حال کم کردن ارتفاع برای فرود در فرودگاه اصفهان هستیم لطفا...

ساعت 21:15 :
هم اکنون در فرودگاه اصفهان هستیم...
انگار به قول خانمی که کنارمون نشسته , خلبان گازش رو گرفته بود تا به موقع برسیم و تاخیر اولیه جبران بشه !!....البته حتی زودتر از زمان اولیه هم رسیدیم ! یعنی فقط 2 ساعت توی راه بودیم
ولی در عوض یک ساعت , یک ساعت و نیم منتظر اومدن ساک ها و پیدا کردنشون شدیم !

اصلا فکرش رو هم نمی کردیم اینقدر استقبال کننده داشته باشیم !

دیگه رسیدیم !
خونه چقدر شلوغ بود...پرچم و چراغ و سبزه و اسفند و...

خدایا شکرت که به سلامتی رسیدیم خونه...شکرت که خانواده , فامیل , دوستان و آشنایانی داریم که دوستمون دارن و دوستشون داریم !

 

 

 


توی برسا چه خبر بود
! : حاجیه خانم شوق پرواز !!!

 

 

اما واقعا انگار یه دفعه از اون حال و هوا اومدم بیرون!...........

 


به هر حال دیگه سفرمون تموم شد ...مثل یه رویای قشنگ....
انشالله اثراتش همیشه در جان و دلمون باقی بمونه !

بنابراین این سفرنامه هم باید به پایان برسه ...

بازم به قول بایرام لودر !!: سفرمون تموم شد ...اما
دلمون خیلی باهاش می ماند !!...

 

یا حق

پایان



دیار یار (22)

هوالرحمن
سلام

و اما مابقی سفرنامه ! :

یکشنبه 30 / 2 / 86

 

گفتن فعلا رفتنم به مسجدالحرام اشکالی نداره واسه همین قبل از اذان صبح با مامان راهی شدیم , یه طواف مستحبی به جا آوردیم ...بعدش رفتم چسبیدم به خونه خدا ...سرم رو گذاشتم روی سنگ های مرمر مورب پایین دیوارش , دست هام رو به حلقه های متصل به پرده خونه اش گره زدم و....:

خدایا ! خیلی دوستت دارم !....می دونم که همه چیز رو می دونی !...می دونم که قادرٌ علی کلّ ش  یء ای ! خدایا ! منو می بینی ؟ ...این دین قشنگت که خودت گفتی آسونه و خودت گفتی اندازه وسع هر کسی ازش انتظار داری گاهی برام سخت میشه ها !...نمی دونم ولی فکر نمی کنم تقصیر خودم هم باشه !...هر طور که خودت می دونی کمکم کن !... 

 

برای نماز صبح رفتیم طبقه بالای مسجد...بعد از نماز مقدار روی کوه مروه نشستیم و مشغول خوندن سوره های الرحمن و...شدیم ! از بی خوابی ها و هول و استرس و نگرانی شب گذشته و...دیگه نتونستیم بیشتر بمونیم و راهی هتل شدیم !

انگار فشارم افتاده بود ! نتونستم برم غذاخوری و مامان صبحانه رو آورد بالا و بعد از 10-14 روز تونستیم تنها با هم صبحانه بخوریم !

 

بعداز ظهر از روحانی کاروان جواب رو پرسیدم . گفتن موضوع رو برای نماینده مرجع تقلیدم مطرح کردن و ایشون هم این طور جواب دادن که : در این مورد محرم شدن حتمی نیست ...اگر تونستن و خواستن مجدد محرم بشن ...کفاره اش هم استغفاره !

 

خدایا ممنون ! شکرت...در همه حال...خدایا منو ببخش !....استغفرالله ربی و اتوب الیه

این فقط نتیجه یه روز ...نه چند ساعت غفلته ها !

خلاصه من که سر از کارهات در نمیارم ...مطمئنا همه اش حکمتی داره ...من کمتر از اونم که حکمتش رو بفهمم !

اما خدایا نمی دونم من رو دعوت کرده بودی اینجا ...خونه ات که چی رو نشونم بدی ؟ بهم واقعا چی بگی ؟ هزار هزار هزار....مرتبه شکرت که دعوتم کردی ...اونم به بهترین نحو ممکن که هر چقدر فکر می کنم نمی شد شرایطی بهتر از این پیش بیاد ....اما ...

( ببخشید بازم مقداری خصوصییه ... !   )

 

خلاصه انگار من باید توی این ضیافت فقط یک بار محرم می شدم ! نمی دونم ....من مهمانم و او میزبان ! هر چه او بخواد ...

 

در دایــــره قسـمت ما نقـــــطه تسلیمیـــم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

 

عصر ساعت 5 خودم تنها رفتم حرم ...چه کیفی داشت تنهایی !...با مامان بودن یه جور کیف داشت ...تنها بودن هم یه جور !

اول رفتم به حلقه طواف کنندگان حضرت دوست پیوستم ...تسبیحم دستم بود و مشغول گفتن ذکر : استغفرالله ربی و اتوب الیه !

 

حالا صدای همه رو می شنیدم ! هر کسی به هر زبانی هر دعایی که به دلش می نشست رو بلند بلند یا زیر لب می خوند :

 

الله اکبر الله اکبر ................ربّ زدنی علماً و الحقنی بالصالحین ................الحمدلله علی ما هدینا .......اللهم انّی اسئلک باسمک یا.........................اللهم کن لولیک الحجّة بن الحسن ..............................

 

و نزدیک مستجار که  می رسیدیم همه زمزمه ها می شد :

 

ربّنا ءاتنا فی الدنیا حسنةً و فی الاخرة حسنةً و قنا عذاب النار

 

چقدر شلوغ بود ! به زحمت خودم رو رسوندم به دیوار کعبه ...تسبیحم رو به همراه دفتر خاطرات سفرم ( همین دفتری که الان دارم داخلش می نویسم !) به دیوار خانه اش متبرک کردم (!!) انگار همه اطرافیان هم تعجب کرده بودن ! آخه یه نفر داشت بجای پارچه و...دفترش رو متبرک می کرد !!   ( برای خودمم این کارم عجیب و جالب بود !!!  )

بعد هم کمی حرف درگوشی با خدا و....

 

رفتم طبقه بالا روبروی رکن شامی یعنی جایی که هم مستجار رو می دیدم ( سمت راست ) و هم ناودان طلا و حجر اسماعیل ( سمت چپ )

توی قسمت خانم ها ایستادم ...روبروی کعبه ....وای عجب عظمتی ! چه جمعیتی امشب دورت می چرخن خدا !  گرچه اگه چشم دلمون باز بود می دیدیم که تمام عالم دور خودت می چرخن ...این چند حلقه از آدمیان که پیش اونها چیزی نیست !!

 

وقتی اون پایینی ...دور کعبه ای ...توی جمعیت گم میشی ! از کعبه فقط یه دیوار بلند می بینی که داری از کنارش عبور می کنی و شونه چپت به سمتشه .....زیباست ...اما مبهوتی !...

وقتی از بالا نگاه می کنی تازه می فهمی کجا بودی ....تازه متوجه میشی کجا اومدی مهمون شدی !

ایستادم پشت نرده ها و خیره به کعبه نگاه می کنم ....انگار امشب حتی نمیشه خیلی به خود کعبه هم زل بزنم ! ....

شارژ MP3 player   تموم شده ! واسه همین خودم زیر لب زمزمه می کنم !! :

 

خــدایا عاشــقان را با غم عشـق آشـــنا کن

ز غــم های دگر غیر از غم عشـقت رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شــکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خـــدایا بــــــی پناهم ز تو جز تـــــــو نخواهم

اگر عشـقت گناه است ببین غرق گناهم.....

 

بعد هم مقداری درد دل و شکوه و عذرخواهی و خواهش و...! ( شکوه یه بچه کوچولو ! یه ذره ! از خدای مهربانی ها , خدای بزرگ ...رب العالمین !!  )

یه دفعه یاد اون جمله ای افتادم که توی وبلاگم نوشته بودم :

 

 

آرزوهاي خود را بر روي كاغذي بنويس و آنها را يكي يكي از خدا بخواه، خدا يادش نمي رود، اما تو يادت مي رود آنچه كه امروز داري همان آرزوهاي ديروز توست!

 

حس می کنم باید بنویسم ! همین طور که ایستادم پشت نرده های طبقه دوم مسجدالحرام روبروی کعبه شروع می کنم به نوشتن یکی یکی  ...حدودا 14 مورد میشه ! ( البته همه اش هم برای خودم نیستا!)

یه خانم خارجکی !!  کنارم ایستاده و هر دفعه نگاهی به من و نوشته ام می کنه ! منم با خیال راحت از اینکه نمی تونه بخونه به نوشتن در کمال آرامش ادامه میدم !( حالا خوبه فارسی بلد بوده باشه و...!!)

 

اللهمّ عرّفنی نفسک فانّک ان لم تعرّفنی نفسک لم اعرف رسولک اللهمّ.....

 

بالاخره اذان مغرب دوم رو هم میگم و ...آخرین نماز مغرب در مسجدالحرام شروع میشه ...الله اکبر ....

روبرو رو نگاه می کنم ...چه جمعیتی ! تمام مسجد پر از نمازگزاره ...شیعه و سنی ...سیاه و سفید ...زن و مرد ...پیر و جوان ...

جدا دشمن باید با دیدن چنین صحنه ای بترسه ها ! توی کدوم یک از ادیان و فرقه های مذهبیِ دیگه  فعلی چنین حالتی رو میشه دید ؟

چنین جمعیتی دور خانه خدا بایستن ( اونم نه در موسم حج تمتع و نه در ماه های خاص !) و با هم به مناجاتش بپردازن ...یکصدا ! حتی با وجود برخی اختلافات ! خیلی زیباست و خیلی باشکوه ...ای کاش همه مون هم مسلمان واقعی بودیم هم مومن واقعی !...به امید آمدن او .....

 

کلا اصلا توی مکه به نسبت مدینه کمتر به آدم گیر میدن ! از لحاظ اعمال , بازرسی بدنی و کیف ها و ....

مدینه باید لحظه لحظه حواست بود که برخلاف میلشون کاری نکنی !!...اما اینجا الحمدلله آزادتره !


بعد از نماز اومدم پایین ..چقدر شلوغ بود اصلا نمی شد اطراف کعبه رفت ...حتی توی ایوان های اطراف (!!) هم نمی شد حرکت کرد ...غلغله بود !...نمی دونم حج واجب اینجا چطور میشه دیگه !

 

و چقدر هم گرم بود ! انگار یه سطل آب روی سرم خالی کرده باشن !!

رفتم سمت صفا مقداری نشستم و قرآن خوندم ( سوره نبا و یس و...) به نیت اینکه انشالله دوباره قسمتمون بشه و دعوتمون کنن...

برگشتم هتل ...راستی امروز توی هتل جلسه بود که ما نرفتیم ! می گفتن همون آقایی که گفته بودم قبلا سرطان داشتن و...حالشون بهم خورده بوده و بیمارستان و...خدایا آخر سفر این بنده ات رو هم شفا بده ! فکر کنم همه کاروان هر کس متوجه شد براشون دعا کرد امروز ...یعنی خدا این همه دعا رو بی جواب میذاره ؟!

 

شب دیگه ساک ها رو بستیم و...فرستادیم رفت !

انشاء الله فردا ظهر عازم فرودگاه جده ایم ...فقط فردا صبح رو فرصت داریم ....

دلم برای خانواده , دوستان و آشناها و برسا و.....خیلی تنگ شده ....اما ..........انشاء الله که دوباره دعوتمون می کنن !...

 

اما انگار تو این 10-15 روز اصلا اومدم توی یه عالم دیگه ! از همه چیز جدا و رها ....از همه روزمرگی ها ...حالا باید دوباره برگردم به مسیر زندگی خودم ....اما انشاءالله یه جور دیگه و با انرژي بیشتر !....

میشه از مکه و مدینه هم به ظاهر دور بود...توی اصفهان بود !..اما در همه حال و در هر لحظه در حال طواف خانه او ...نه اصلا طواف خود او بود .....

میشه ! ...فقط باید سعی کرد و به اونجا رسید !!

 

                                                                                                 شب خوش 

 



دیار یار(21)

سلام

ماه رمضان امسال هم تمام شد ! میهمانی به پایان رسید! چقدر زود !...چگونه میهمانی بودیم ؟
در فکر ماندن بودیم یا رفتن ؟ در پایان مجلس میزبان پشت سرمان آب ریخت و در گوشمان نجوا کرد این در همیشه باز است ؟ اگر خودت دلتنگ شوی ...اگر خودت بخواهی ! خودت بیایی..؟!

عید فطر هم آمد و رفت ! گمشده مان را یافتیم ؟ به اصل بازگشتیم ؟ هدیه ای گرفتیم ؟...

خدایا شکر ! اما امسال نیز آنچه باید می شد نشد ! خدایا به بدی میهمان ننگر بزرگواری میزبان را ببین !
خدایا رفاقت خودت و دوستدارانت را نصیبمان کن تا ابلیس همنشین مان نشود !
خدایا ! به شیطان بگو ما از آن توییم ! امید نبندد !

  عیدتون مبارک  

۳-۴ قسمت دیگه از دیار یار باقی مونده ...شرمنده می دونم احتمالا تا حالا خسته شدید و طولانی شده  ...اما امیدوارم این قسمت های پایانی هم تحمل کنید ! و همسفر باشید !
فقط خیلی این قسمت های آخر رو نمی شد مثل قبل راحت و با تمام جزئیات و...نوشت ...
توکل به خدا

 شنبه 29/2/86

 

امروز صبح ساعت 8 با حدودا 10-12 نفر دیگه از همسفرها راهی جده شدیم ! خیلی شهر زیبایی بود ...و کاملا متفاوت از مدینه و مکه...

سرسبز , آب و هوای شرجی , لوکس . ماشین ها , فروشگاه ها و...همه متفاوت بودن ...مخصوصا سواحل دریای سرخ خیلی زیبا بود ...

خلاصه انگار یه دفعه وارد یه دنیای دیگه شدیم ! ( به خاطر تفاوت زیاد با حال و هوای مکه و مدینه !)

دیدنش جالب بود ...اما برخلاف بعضی که می گفتن کاش اینجا می موندیم و فلان و بهمان !!!...به نظرم همین اندازه اش کافی بود !...واسه اینکه دنیا دیده از دنیا بریم !

البته مسلمه که هیچ کس از رفاه و آسایش و...بدش نمیاد !

اما از خدا می خوام در حدی که بتونم با خیال آسوده زندگی رو بگذرونم ....یعنی فکر نان از ذکر او غافلم نکنه بهم بده ...بیشترش رو اگه خودش دید جنبه اش رو دارم بده ....اگه نه نده ! نمی خوام ! چون وقتی آدم رفت سمت دنیا و...خواستش دیگه انتها نداره !

 

نماز ظهر رو توی مسجد روی آب جده خوندیم و برگشتیم ...حدودا ساعت 3 و 4 بعدازظهر بود که رسیدیم هتل ...

 موقع شام دوباره بعضی خانم ها داشتن از ایرانی ها بد می گفتن و تعریف سنی ها و...:

" خانم ! ببین تو این شهر فقیر نمی بینی !!! حجاب زن هاشون رو ببین مرد نمی بیندشون !!!! نماز خوندنشون رو ببین !!!........"

 

چقدر از شنیدن این حرف ها که این روزا کم هم نمی شنوم حرص می خورم ! به نظرم مشکل اصلی اغلب ما ها اینه که :

 

اولا خیلی ظاهربینیم ! و روی دیده هامون قضاوت می کنیم ....آخه خواهر من ! مادر من ! برادر من ! تو چند روزه اینجایی ؟ همه اش 10-15 روز ! و مسیرت فقط بین هتل و حرم ...یا فوقش هتل و چند تا بازار بوده !چطور به این نتیجه رسیدی ؟ در حالیکه متوسط 40-30 ساله که داری تو ایران و بین مردمش زندگی می کنی !

آخه عزیز من ! تو فقط ظاهر چند تا از زن های عرب رو اونم توی مسجدالنبی و مسجدالحرام دیدی ! میشه حکم کلی بدی ؟ تازه مگه میشه از روی ظاهر آدم ها راجع بهشون قضاوت کرد ؟

 

اینجا یه فقیر هم ندیدی ؟ محله شیعه نشین مدینه رو ندیدی ؟ به اونجاها سر نزدی ؟ اصلا مگه اینها اون طور که ما با مسائلی مثل جنگ و تحریم و خودکفایی و...آشناییم آشنایی دارن ؟ وقتی نفت رو راحت دادی رفت و شدی یه بازار مصرف بزرگ برای همه اجناسشون ! وقتی سرت به کار خودت بود و خیلی مخالفتی نکردی  مشکلی پیش میاد ؟!( بله درسته تو کشور خودمون هم مشکلاتی هست ...همه چیز سر جای خودش نیست و....قبول!)

وقتی بودجه های آن چنانی اختصاص پیدا می کنه به اینکه روی عقاید جوانان شیعه کار بشه ....

اصلا مگه الان اکثر سران کشورهای عرب تهدیدی هستن براشون و.....؟! بگذریم

اینقدر ظاهربین نباشیم ....اگر هم کاری میشه فقط برای جلوگیری از اتحاد شیعه و سنی و یکدست شدن جامعه اسلامی و تفرقه افکنیه !

 

دوم اینکه نمی دونم چرا ما ایرانی ها اصلا خودمون رو قبول نداریم ! همیشه مرغ همسایه غازه !! همواره در حال کوبیدن خودمون و توانایی ها و داشته های خودمونیم ! ( فقط دنبال پیدا کردن نقاط ضعف خودمونیم !)

 

سوم اینکه حقیقتا فرهنگمون , دین و مذهبمون و جایگاهمون در دنیا در گذشته و حال و آینده رو نشناخته و نمی شناسیم ...قدر نمی دونیم !...

 

خلاصه خیلی حرص خوردم ...از ماست که بر ماست ! ...اگه می دونستیم گاهی حتی تک تک کلمات و جملاتی که از دهانمون خارج میشه می تونه چه نقشی بازی بکنه بیشتر مراقب زبانمون بودیم ( با خودم هم بودم فکر کنم !)

بگذریم !

قرار شد استراحتی بکنیم و انشالله شب بریم مسجدالحرام و تا صبح بمونیم ....

اما فعلا که مامان خیلی نگرانه ! ...یه هفته ای میشه که از خانواده خبری نداریم  تماسی نگرفتن و نشده که ما هم تماس بگیریم!

اومدم آرومش کنم ...اما الان خودمم یه جورایی نگران شدم ! خدایا توکل به خودت ! بهترین حالت ممکن رو پیش بیار ! انشالله که همه شون سالم و سرحال باشن ! انشاءلله !

از بس نگران بودیم رفتیم اطراف هتل و بالاخره مخابرات رو پیدا کردیم...نصفه شب !

الحمدلله حال همه خوب بود  فقط شماره هتل رو اشتباه روی کارت هامون نوشته بودن ....خلاصه اونها هم نگران بودن و....خدایا شکرت که همه چیز به خیر و خوشی طی شد

 

برگشتیم هتل و اومدیم یه کم بخوابیم که یه دفعه من یاد صحبت های حاج آقا افتادم توی جلسه قبلی که : حتی اگر در ماه جدید تا صحرای عرفات هم برید چون از مکه خارج شدید باید حتما محرم بشید و برگردید داخل مکه ....!

 

وای خدا ! من توی ماه جدید نشده بود که محرم بشم ...اونوقت صبح رفتم جده !! پس باید محرم می شدم و برمی گشتم ! الان توی مکه ام ...محرم نشدم ..!!

از یکی دو تا از مسئولان کاروان پرسیدم گفتن فکر نمی کنن مشکلی باشه ...اما دلم راضی نمی شد ! روحانی کاروان رو پیدا کردیم و ازشون پرسیدیم  گفتن : بله باید محرم می شدید !!! اما شما اجازه بدید فردا برم بعثه از نماینده مرجع تقلیدتون بپرسم .

 

وای خدا چقدر فکر کردم تا نزدیک سحر....فقط یه روز دیگه وقت دارم...باید تا بعد از ظهر منتظر جواب بمونم ....

خدایا ! تا روز آخر هم امتحان می کنی ها .....! اما راضیم به رضای تو ....خودت کمکم کن !...

 


ادامه دارد...



دیار یار (20)

 

هوالرحمن
سلام

باز هم یکسال گذشت و یکسال بزرگتر شدیم !!...آرزوی موفقیت بیش از پیش دارم برای تمام دوستان محصل و معلم و تمام اساتید گرامی

و اما ادامه خاطرات شوق پرواز از دیار یار :

جمعه 28 / 2 / 86

 

صبح بعد از صبحانه راهی مسجدالحرام میشیم ...یه گوشه ای میشینم و زل می زنم به کعبه

و این بار دعای ندبه رو در مکه و کنار خانه خدا می خونم ...

یا صاحب الزمان ! آقا جان الان کجایید ؟ هفته پیش از مدینه صداتون زدم اما جوابی نشنیدم !...این بار دارم از مکه صداتون می زنم !...

شاید این گوش های من لیاقت شنیدن صدای شما رو ندارن ...یا این چشم های من ....

نمی دونم ....حتما اون طور که باید و شاید شیعه تون نبودم ! ...کمکم کنید چون می خوام که باشم ...تا شما ازم راضی باشید ...خدا ازم راضی باشه...

 

امروز خیلی گرمه ...آفتاب هم شدیده و اصلا ن