شوق پرواز
دلنوشته هایی برای آنان که شوق پریدن دارند


گــاه گاهی به نـــــگاهی دل ما را دریــــــاب
جــــان به لب آمــده از درد ، خـــــدا را دریاب
اگر از دولت وصـــــــل تو مرا نیست نصـــیب
گــاه گاهی به نـــــگاهی دل ما را دریــــــاب
به امــــیدی به سر کـــوی تو روی آوردیــــم
شـــــهریارا ! بـــه در خــــویش گدا را دریاب
دل ما را به شــب هـــجر فـــروغی بفرست
شـــــبرو وادی انـــدوه و بـــلا را دریــــــــاب
سنگ ها می خورم از دست جنون دل خویش
من دیــــــوانــه انگشت نـــــما را دریــــــاب
کـــــاروان رفت و مـن از همسفران دورم دور
مــن از قـــافله شــــوق جــــدا را دریــــاب
راه بــــاریک و بسـي پرخــطر و تاریک ست
ســببی ســاز و دریـــن مهــلکه ما را دریاب
تا دلــــم بار غم عشـــق به منــــزل فکند
شـــهسوارا ! مــن افتاده ز پـــا را دریـــاب
تا فغان دل غمدیده ما راشنوی
نازنینا ! سحری باد صبا را دریاب !
(محمدعلی مجاهدی (پروانه ))
درپناه حق
گفتند: "كلاغ" ، شادمان گفتم : "پر"
گفتند: "كبوترانمان" ، گفتم : "پر"
گفتند: "خودت" ، به اوج انديشيدم
در حسرت رنگ آسمان گفتم :"پر"
گفتند: "مگر پرنده اي؟"، خنديدم
گفتند: "تو باختي" و من رنجيدم
در بازي كودكان فريبم دادند
احساس بزرگ پر زدن را چيدم
آنروز به خاك آشنايم كردند
از نغمه ي پرواز جدايم كردند
آن باور آسماني از يادم رفت
در پهنه ي اين زمين رهايم كردند
حالا ، همه عزم پر گرفتن دارند
دستان مرا دوباره مي آزارند
همراه نگاه مات و بي باور من
از روي زمين به آسمان مي بارند
گفتند:"پرنده" گريه ام را ديدند
ديوانه ي خاك بودم و فهميدند
گفتم كه :"نمي پرد" ، نگاهم كردند
بر بازي اشتباه من خنديدند
در پناه حق
بسم الله الرحمن الرحیم
عيشي که مهياست رها نتوان کرد
سر در سر يار بي وفا نتوان کرد
عمري که تو را هست غنيمت ميدان
کان را چو نماز ها قضا نتوان کرد

