تبليغاتX
شوق پرواز

 

 

شوق پرواز
دلنوشته هایی برای آنان که شوق پریدن دارند

بكُم فَتَحَ اللهُ و بكُم يَختِم...

هوالرحمن

 

السَّلامُ عَلَيك يا مولاي يا ابالحسن

السلام عليك يا علي بن موسي الرضا (ع)

و رحمة الله و بركاته

 

 

سلام

ميهماني اين دفعه هم تمام شد.

گرچه كوتاه ...اما عالي بود!

انشالله به زودي قسمت تمام دوستان بشه

سعي كردم به ياد همگي باشم! فقط انشالله كه به دعاكننده نگاه نكنن و...

 

 

گاهي حتما شده كه حس كنين خيلي گرفتاري ها و خستگي ها و دردهاي روحي فقط با يه سفر زيارتي از بين ميره!

انگاري واقعا لازمه هر طور كه ميشه هر چند وقت يه بار ازشون خواهش كنيم صدامون بزنن تا دل و روح و دين و دنيامون رو تيماري بكنيم و بيمه اشون كنيم !

(خوش به حال مشهدي ها! يعني قدر نعمتي رو كه دارن مي دونن؟)

***

گاهي وقت ها انگار اصلا متوجه نيستيم چرا دعوتمون كردن ...متوجه نيستيم به احوالمون آگاهن...متوجه نيستيم اين ضريح و بارگاه و...همه ظواهرن و حرمتشون هم واجب، اما ...

 

گاهي فكر مي كنيم زيارت يعني فقط از اول تا آخر پشت سرهم زيارتنامه و قرآن و نماز خوندن...

گاهي حتي روي يه جمله از زيارتنامه اي كه مي خونيم فكر نمي كنيم

در حاليكه شايد اصلا حضرات، وقتي احوالات دل و روحمون رو ديدن، فقط صدامون زدن كه بهمون بگن:

" بيا اينجا، دور از همه مشغوليت ها و ...هرچه مي خواهد دل تنگت بگو!

توي اين فضا تنفس كن!

ببين خيلي ها هستن كه بيش از تو گرفتارن!...و ببين كه ما حواسمون بهت هست!"

و....

(الان مسلما فتوايي ندادم(!) و در كنار انجام واجبات و ترك محرمات مسلما مستحبات هم مخصوصا همراه با تامل و تفكر و... خيلي خيلي پسنديده هستن ...صحبتم چيز ديگه اي بود مرتبط با حال و هواي خودم!)

***

اين بار هم سري به مزار عارف بزرگ حضرت شيخ جعفرآقاي مجتهدي زديم

اما...حيف!

محلي كه مزار ايشون و آقايون ابوترابي درش قرار گرفته رو تبديل كردن به مكاني براي پاسخگويي به سوالات شرعي آقايان!

البته در كل كار بسيار خوبيه ( اتاق كناري هم به پاسخگويي به سوالات شرعي بانوان اختصاص داره)...اما حيف از اينكه ديگه اون حال و هوا رو انگار نميشه حس كرد! (البته مسلما اشكال از گيرنده است!)

همه قاب ها و عكس ها و...رو جمع كردن و بجاشون ميز و صندلي و...گذاشتن و خلاصه مخصوصا ما خانم ها فقط مي تونيم يه فاتحه سريع بخونيم و...

شايد خودشون اين طور راضي ترن ! شايد... الله اعلم!

***

توي اين سفر 2-3 روزه كه دوباره در ارديبهشت ماه و دوباره همراه مادر عزيزم قسمت شد، اونقدر مشتركات وجود داشت كه هر از گاهي يادي از سفر به ديار يار بكنيم و دلمون هوايي شه

براي همه دوستاني كه عازم كوي يار هستند مخصوصا یاس خاکی عزیزم آرزوي سفري خوش، بي خطر و سرشار از معنويات رو دارم

انشالله قسمت همه مشتاقان بشه ...گوشه چشمي هم به ما بكنن!

در پناه حق

 


پ.ن .راستی اون مشکل هم حل شد و الان می تونم قیافه وبلاگم رو ببینم . الحمدلله خیلی خوب مونده! اصلا هم شکسته و...نشده!

پ.ن ۲. ضمنا الحمدلله با توسل به تکنولوجی (!) جدید و از این چیزا٬ پیام همه دوستان در پست قبلی به موقع دریافت شد!



اولین ملاقات موش ها(!) در سال موش!!!

هوالرحمن

سلام

 

خب با اجازه تون ما يكي دو روزه كه ديگه آغاز سال 87 رو به صورت جدي(!) حس كرديم!

قرار بود ديروز صبح همراه دوستم ( كه قسمت عمده اي از پايان نامه مون با هم مشتركه) و اساتيد راهنماي محترم، سري به پژوهشكده دانشكده دندانپزشكي بزنيم و راجع به نحوه بيهوشي و جراحي رات ها( موش هاي آزمايشگاهي) صحبت بكنيم ...

خلاصه ما براي خودمون حساب ِيكي دو ساعت رفتن به دانشگاه و مقداري صحبت پيرامون مسائل اين چنيني و...رو كرده بوديم...اما چشمتون روز بد نبينه!...

 

اول ماجرا به نسبت خوب بود ...اتاق سمينار و صحبت با اساتيد در مورد كار ما و...چايي و ...

آخر جلسه، اساتيد راهنماي گرامي ما به جناب دكتر...فرمودن كه:

"خب!‌حالا خانم ها كي بيان براي آشنا شدن با محيط و تمرين و...؟"

ايشون هم برگشتن گفتن : همين الان!

استاد راهنماي محترم رو به ما كردن و پرسيدن: "خيلي هم خوبه ! پس الان مي مونيد؟"

ما هم با لبخند فجيعي بر روي لب: بله استاد! ( و توي دلمون!: مگه كار ديگه اي هم مي تونيم بكنيم؟!)

*** 

خلاصه اساتيد محترم خداحافظي نموده و ما همراه جناب دكتر رفتيم به سمت محل نگهداري حيوانات و اتاق جراحي !!!

بين راه، ايشون هر از گاهي برمي گشتن و نكاتي رو تذكر مي دادن:

"لحظه ورود از صداي سگ ها نترسيد داخل قفس توي محوطه كناري نگهداري ميشن ...عادت مي‌كنين!

اينجا فوق العاده آلوده است...حتما نكات بهداشتي رو مو به مو رعايت مي كنين كه بعدا توضيح ميدم براتون !..."

 

خلاصه رسيديم!

حقيقتا صداي واق واق بلند سگ ها و صداي جيغ جيغ رات ها و گربه ها و...هم ترسناك بود هم اعصاب آدم رو خط خطي مي كرد...بماند كه واقعا ساعات آخر عادت كرده بوديم!!

 

وارد ساختمان شديم :

"سمت راست رختكنه! به هيچ عنوان صرفا با لباس خودتون و لوازم اضافه تون همين طوري وارد اتاق نميشين!

اول يه پيش بند پلاستيكي يك بار مصرف روي لباستون مي بنديد ...بعد يه روپوش از بين روپوش هاي آويزون شده به جالباسي مي پوشيد ...هر بار خواستيد خارج بشيد روپوش رو مي اندازيد كنار لباسشويي براي شستشو و ضدعفوني شدن و روپوش جديد برمي داريد

دستكش، ماسك، ساولون ، بتادين و...

هنگام خارج شدن و برگشتن مجدد يا جواب دادن به گوشي تون و...دستكش رو دور مي اندازيد و دستكش جديد بر‌مي‌داريد...نهايتا موقع رفتن همه رو داخل سطل مي اندازيد دستها رو بعد از شستشو با بتادين قهوه اي مي‌شوريد ...دستگيره در رو با دستمال كاغذي مي‌گيريد و در رو باز مي‌كنيد و...."

 

ما هم هي بيشتر اين فضا برامون عجيب غريب مي شد !

*** 

خلاصه با رعايت تمام نكات بهداشتي و ايمني وارد اتاق جراحي شديم؛ يه اتاق كوچيك كه يه ميز فلزي وسطش قرار گرفته بود و ديوارهاي اطراف از بالا تا پايين كمد و كشو و ويترين و پر از داروهاي بيهوشي و سرنگ و وسايل جراحي و...بودن. يك دستگاه بيهوشي استنشاقي و يك دستگاه عكسبرداري از دندان هم گوشه ديگه اتاق ديده مي‌شد. بالاي ميز چندين چراغ قرار گرفته بود و گيره هايي كه انواع و اقسام عكس هاي راديولوژي از فك و دندان و...سگ و گربه و...بهشون متصل بود....

همين طور مشغول ديدن اتاق جراحي و ابزار و دستگاه‌هاي موجود بوديم و توي فكر كه الان چه بايد بكنيم كه..

جناب دكتر با يه قفس رات وارد اتاق شدن و گفتن: "خب! براي تمرين با اينها شروع مي كنيم! تا حالا با رات كار كردين ؟!!"

ما هم گفتيم: نه!

قيافه مون واقعا ديدني بود!

خودشون سرنگي برداشتن و گفتن از بيهوشي تزريقي استفاده مي كنيم ...

بعد هم يكي يكي دم رات ها رو گرفته و توي قفس بهشون تزريق كردن ( اين مرحله اش فجيع ترين قسمته !! آخه رات ها دندون هاي تيز و فوق العاده خطرناكي دارن و خيلي هم سريع عمل مي كنن !...بگذريم از جيغ هايي كه مي‌زنن!!)

 ***

خلاصه بعد از بيهوش شدن شكم يكي از رات ها رو باز كردن ...بعد گفتن تا حالا بخيه زديد ؟ گفتيم : "نه! ما توي آزمايشگاه هاي جانوري فقط گاهي تشريح داشتيم كه ديگه بخيه نمي زديم چون نگهشون نمي‌داشتيم!"

گفتن خب بهتره امروز بخيه زدن رو تمرين كنيم ...هم به خاطر اينكه اگه نتونيم از چسب استفاده كنيم توي كارتون مجبوريد بخيه بزنيد هم براي اينكه دستتون راه بيفته!

خلاصه خودشون شروع كردن با سوزن نخ مخصوص  و سوزن گير و پنس و...بخيه زدن و توضيح هم مي‌دادن!

بعد از تموم شدن توضيحات، موش بعدي رو دادن به من گفتن بگيرش شروع كن بخيه زدن! يكي هم دادن به دوستم! گفتن مي خوام ببينم چه مي كنين!!

اولش هنوز ترس داشتم ...ولي خب كار كردن با جانور بيهوش شده ديگه اون چنان مشكلي نداره ...غير از اون حسي كه آدم نسبت به موجود بيچاره زير دستش داره و...

خلاصه شروع كرديم! البته لرزش دستهامون هم خيلي جالب بود!!!

 ***

كار من تموم شد! اومدن نگاه كردن و گفتن:

اووم...خياطي تون هم خوبه انگار!

به دوستم هم گفتن :

كت و شلوار نمي توني بدوزي ولي خوبه!

 

يه كم جراتمون بيشتر شد و دومي رو هم بخيه زديم و...

 

خلاصه تا ساعت 2و نيم اونجا بوديم فكر كنم ! و تازه قفس دوم بوديم (از 5 قفس!)

همين موقع دو تا از دانشجوهاي پزشكي كه فكر كنم ترم هاي آخر بودن رسيدن

 

اومدنشون دو تا حسن داشت:

يكي اينكه يه مقدار به خودمون اميدوار شديم!!!! در رابطه با همون بخيه زدن و حالات و...!!

دوم اينكه تونستيم اجازه بگيريم اگه ممكنه براي امروز بس باشه ديگه!!!

...

 

به هر حال اين طور كه پيداست سال 87 واقعا ديگه جدي جدي (!!) شروع شده!

دعا كنين تا آخر همه چيز به خوبي پيش بره! و آخر و عاقبت ما و اين 50-60 راتمون ختم بخير بشه!

 

در پناه حق

 

* دقت کردین چقدر کلمه "خلاصه" در این پست بکار رفته؟!...این یعنی اینکه قرار بوده خلاصه نوشته بشه!...

 



سیزده بدر سال 87 به روایت تصویر!

هوالرحمن

سلام

اینم حسن ختامی(!) بر ذوق زدگی ها و جوگرفتگی های نوروز ۸۷!!:

(شهرستان قهدریجان- اطراف اصفهان)

***

***

***

***

***

***

 


 

* از فردا دیگه واقعا میشه گفت سال نو به شکل جدی(!!) آغاز میشه و دیگه باید گل و بلبل و هفت سین و سیزده بدر و ...رو به کناری گذاشت و رفت دنبال درس و کار و زندگی و...!

برای همه دوستان آرزوی موفقیت بیش از پیش دارم

(البته بماند که برای بعضی مثه ما هنوز هم جدی نشده...انشالله از شنبه!...راستی چرا این تعطیلات اینقدر زود می گذره؟!)

* فعلا از این تصاویر لذت کافی رو ببرید...چون این شوق پروازی که من می شناسم احتمالش زیاده(!) که دوباره بزنه اون کانال و سخنرانی پیاده شده و تذکرات و مطالب منور-فلسفی (!!!) و...بذاره رو وبلاگ!

در پناه حق موفق باشید



اولین پست سال 87

هوالرحمن

سلام . تا چشم بهم زديم سال 87 هم شروع شد و يك دهه اش گذشت!

اين هم از اولين پست سال جديد در وبلاگ شوق پرواز بدين منظور كه بي كلاااااااااااااس نباشيم ديگه!!!

 

1. بالاخره با تلاش و مجاهدت(!!) ظروف و تخم مرغ هاي سفره هفت سين يكي دو روز مونده به سال جديد آماده شدن! البته ميشه گفت امسال بجاي رنگ كردن جام ها و تخم مرغ ها خودمون رو رنگ كرديم اساسي !!!...خدا كنه تا آخر سال كسي رنگمون نكنه!

 

 

2. شروع سال 87 يه جورايي خيلي متفاوت بود...يادم مياد هميشه روزاي آخر سال و لحظه شروع سال جديد استرس و حس و حال خاصي داشتم. اما امسال يه جور اضطراب، نگراني ، دستپاچگي و...هم بهش اضافه شده بود. شب عيد تقريبا همه كارها انجام شده بود، سفره هفت سين رو هم نصفه نيمه چيده بوديم و...اما يه حسي داشتم انگار هنوز كلي از كارا مونده! انگار خيلي كار نكرده در سال 86 داشتم ...و دارم با يه كوله بار سنگين وارد سال نو ميشم! دلهره اينكه انگار فردا نوروز من نيست و...!!

 

3. لحظه تحويل سال هم خيلي عجيب بود...و گويا براي بقيه هم تا حدودي همين طور بوده ! خيلي از دوستان التماس دعا گفته بودن...خيلي از دعاها در ذهنم بود كه هنگام گفتن حول حالنا الي احسن الحال از دلم بگذرونم و...قرآن و ديوان حافظ رو سر سفره گذاشتم تا مثل سال هاي پيش سال جديد رو با خوندن حداقل يك آيه از قرآن شروع كنيم و بعد هم تفالي به ديوان حضرت حافظ بزنيم...اما نمي دونم چي شد ! تلويزيون داشت حرم حضرت رضا(ع) رو نشون مي داد و جمعيت زيادي كه در صحن‌ها موج مي‌زدن...ياد عيد سال 80 افتادم و لحظه تحويل سال توي حرم وسط اون جمعيت، صحبت هاي حاج آقا راشد يزدي، دعاي يا مقلب القوب و ناقاره و...چه كيفي داشت! يه دفعه مجري ها اعلام كردن كه انگار سال تحويل شده ...انگار ساعت رد شد !!!...بله! عيدتون مبارك!! و...غافلگير شديم!...و تازه نواي يا مقلب القلوب در صحن هاي حرم طنين انداز شد و...نه توپي ، نه ناقاره اي!!...نه آهنگ و گل و بلبلي ...!!

 

 

تازه يادم افتاد هيچ دعايي نكردم!...ياد اولين ملاقات با كعبه توي مسجدالحرام افتادم! اونجا هم تقريبا همين حالت پيش اومد البته خيلي عجيب تر! اون لحظه اي كه تمام دعاها و حرفها و...يادم رفت! و بعد كه متوجه اين فراموشي شدم اونقدر دستپاچه شده بودم كه نمي دونستم الان چي بگم...انگار ديگه وقتي نيست و...!!

 

4. روز اول سال جديد، تكليف بعضي مسائل هم به كمك حضرت رحمان برام مشخص شد و سعي كردم مابقي خاطره تكوني!! رو هم انجام بدم!...واقعا آيه عجيبيه اين آيه و اي كاش درست مي فهميدمش!!:

 

عسي ان تكرهوا شيئاً و هو خيرٌ لكم و عسي ان تحبّوا شيئاً و هو شرٌ لكم...

 

5. طبق روال هر سال مسافرتي به تهران داشتيم به منظور ديدار اقوام و...هر سال سفرمون به تهران ذهن من رو تا مدتها درگير مسائل مختلف مي كنه...امسال هم گويا قرار بود اين سفر، سفر عبرت باشه برامون!!! خيلي عجيبه كه روزهاي اول سفر رو بيشتر شاهد بحث و تبادل نظر افراد در مورد زمين ها و خونه هاي ميلياردي و چگونگي دستيابي بهتر و مطمئن تر به سود بيشتر و...باشي...از اون طرف مهمون پيرزن‌ها و پيرمردهايي كه مطمئنا روزي جايگاه خاصي داشتن، اما امروز زمينگير و محتاج ديگران اند! قصاب ديروز كه امروز بايد چهار دست و پا راه بره و خودش رو روي زمين بكشه!! و...از طرف ديگه بيماري هاي رنگ و وارنگ! كه ديگه كاري از پول و دكتر و...هم برنمياد...

جدا كه در خواب غفلتيم و نمي بينيم !

توي اين سفر به اصرار فرزانه (خواهر كوچولوي عزيز) بعد از چندين سال مجددا سري به سعدآباد زديم و كاخ هايي كه شايد بشه گفت الان كاخ هاي مجلل تري رو به نسبت اونها ميشه در همسايگي شون پيدا كرد!

 

اونجا داشتم فكر مي كردم حقيقتا شاهي كه توي چنين مجموعه اي زندگي مي كنه، مي‌تونه از حال مردم همسايه اش خبر داشته باشه ؟!...چه برسه به مردم كل كشور!...و بعد باز داشتم فكر مي كردم كه الان كاخ نشينانمون كم نيستن ! و بندگان خدا تقصيري هم ندارن(!!!) خب نميشه متوجه حال ديگران شد ! از قديم گفتن سواره خبر از حال پياده نداره!

فقط اي كاش هر كدوم از ما توي مشكلات مختلف اقتصادي اجتماعي فرهنگي و...كشور بجاي اينكه سعي كنيم دنبال مقصر بگرديم و انگشتمون رو به سمت اين و اون بگيريم...اول يه جاي خلوت كه فقط خودمون باشيم و خدا به خودمون و اعمال خودمون فكر مي كرديم و...بماند!

 

6. يكي از خاطرات خوب امسال هم مهموني منزل يكي از دوستان عزيز ( MAF= همون انصار خودمون!!) براي اولين بار بود! به من كه خيلي خوش گذشت...اون رو نمي دونم! ولي احتمالا بايد به اون هم خيلي خوش گذشته باشه!!! (ببين تا من الان داغم بيا جبران كنم...ممكنه بعدا يادم بره ها!)

 

7. در انتها آخرين شعر م(!!!!) رو تقديمتون مي كنم!!:

 

مقاله ها بدون ترجمه مانده

با رات‌ها چه كنم؟

فروردين هم دارد تمام مي‌شود

امان از ديد و بازديد

با اين همه فكر و استرس و..چه كنم؟

كلي كار نصفه نيمه

مطالعات درسي و غيردرسي جدا!

و ديگر هيچ!!

 به به!..به به!

خيـــــــــــــــلي ممنونم!

 

در پناه حق



مشترک مورد نظر تا اطلاع ثانوی مجبور است به فکر آپ کردن نباشد !!


هوالرحمن

سلام عرض می کنم خدمت همه دوستان و همراهان همیشگی
خیلی ممنون بابت لطفی که
نسبت به شوق پرواز دارید
راستش این روزهای آخر ترم سرم حسابی شلوغ شده ...ارائه سمینار یک ...نوشتن پروپوزال و تصویب موضوع پایان نامه ... انواع و اقسام سمینارهای کلاسی و امتحان و.......!!

بنابراین فکر کنم عذرم برای به روز نکردن وبلاگ تا مدتی موجه باشه !
فعلا علی الحساب شما ما رو دعا کنین... این یکی دو هفته (حداقل این یک هفته !) به خیر و خوشی و سلامتی بگذره ...انشالله جبران می شود ! و در اولین فرصت اینجا آپ خواهد شد !!

خلاصه التماس دعا
در پناه حق

 



فمعکم معکم لا مع غیرکم...

 

هوالرحمن

السلام عليک يا علی بن موسی الرضا (ع)

 

 

در زیـارت , شور باید داشت , شـــور شوق درک نـــور باید داشت , نــــور

لحـــظه ای اندیشه کن تا کیستی ؟ مــــحرم ایــــن درگـهی یـا نیستی ؟

مــی شناسی صاحب این خـانه را ؟ صـــاحب این خــــانه و کاشـــانه را ؟

از تو می پرسم بگـــو : اهـــل دلی ؟ یا در ایــنجا زائـــر خشت و گــِلی ؟...

 

( محمد علی مجاهدی ( پروانه ))

 

 

سلام

مهمانی چند روزه این بار هم تمام شد و...برگشتیم !

اما عجیب بعد از مهمونی چند ماه پیش می چسبیدا ! خدایا شکرت ! آقا جان ممنون !

حالا دیگه باید کم کم برای ورود به مهمانی همگانی خدواند رحمان رحیم آماده بشیم ...صدای پای رمضان داره میاد ...آماده شدیم ؟!

دلم اصرار می کنه که این دفعه هم از سفرم بنویسم البته از سفر به مهمانی ضامن آهو ...هر چقدر هم بهش میگم که هنوز سفرنامه دیار یار مونده و....به خرجش نمیره !!

خلاصه انگار استعداد ما یه جورایی در زمینه سفرنامه نویسی داره شکوفا میشه دیگه !

 

  • روز 14 شعبان راهی مشهد شدیم ...از راه طبس...شب نیمه شعبان نزدیک غروب رسیدیم به طبس ...امامزاده حسین بن موسی الکاظم که گفته می شد برادر امام رضا(ع) هستن

خلاصه تعارف کردن که امشب رو اینجا بمونین و...!! ما هم , هم خیلی خسته بودیم , هم دیدیم شب نیمه شعبان توی خونه برادر امام بودن بهتره تا توی راه بودن و...چی از این بهتر ! خلاصه تو رودرواسی موندیم !!! و قرار شد شب رو اونجا بگذرونیم و صبح راهی بشیم

ولی خیلی جالب بود جای همگی خالی ...گویا خانواده های شهدای طبس شب های نیمه شعبان همگی سر مزار شهداشون جمع میشن و سفره پهن می کنن و هر کسی به سلیقه خودش شیرینی و میوه و گل و شمع و قرآن و عکس شهیدشون و.... داخل سفره قرار میدن و...این شب عزیز رو با شهداشون جشن می گیرن ...امسال قسمت بود ما هم باشیم !...بعد از نماز چه خبر بود و فقط شیرینی و شکلات و...پخش می شد !

اتاق ما هم در جوار مزار شهدا بود و خلاصه شب نیمه شعبان رو در کنار شهدای طبس و در خانه برادر حضرت به صبح رسوندیم ....

 

       

 

   

 

  • توی مسیر کلی خودمون رو کشتیم تا بعضی همسفرهای گرامی رو مجاب کنیم تا به خاطر اینکه عازم زیارتیم و نیمه شعبانه و...یه سری مولودی ها و تصنیف هایی که به همین منظور جمع آوری کرده بودم رو گوش بدیم و...همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت ! تا اینکه قرار شد رادیو رو روشن کنیم ( همون صدای جمهوری اسلامی !!!) ...نمی دونم چی باید بگم به محض روشن شدن انواع و اقسام آهنگ ها و ترانه ها رو به سمع و نظرمون رسوندن !!...اجرشون با خدا !! :

  زندگی بی دود چقدر قشنگه , تو تهرون .....!!! و.....بماند !

 فقط هنوز تو فکرم صدای جمهوری اسلامی یعنی همین ؟!!

 

  • بالاخره رسیدیم مشهد و قبل از اینکه برای اولین بار عازم حرم بشیم تله پاتی بعضی دوستان اثر کرد !!! البته فراموش نشه که در عصر تکنولوژی و ارتباطات به سر می بریم ...یعنی صدای خاصی, الهامی چیزی در کار نبود ! البته احتمالا تله پاتیه موثر بوده وگرنه همه تکنولوژی ها و....فقط وسیله ان ! خلاصه اینکه قبل از اولین زیارت پیام ها دریافت شد و اگه خدا قبول کنه به یاد دوستان بودیم !

 البته بماند که توی این عصر ارتباطات و...هر چی به خانواده گرامی گفتیم که به تازگی رفتن به کافی نت هم از اعمال مرتبط با زیارت حساب میشه و هر چی حدیث جعل کردیم و....افاقه نکرد و...اشاره کردن که یکی از دلایل این سفر ترک دادن بنده بوده !!! بازم خدا رو شکر نبستنمون به تختی پنجره فولادی جایی !!!

 

  • یادش بخیر چه حس زیبایی بود اولین زیارت ! توی مدینه همه اش به یاد حرم حضرت رضا بودم مخصوصا وقتی غربت شهر پیامبر و اهل بیتشون رو می دیدم ...و اینجا همه اش به یاد مکه و مدینه !!!

 

وقتی وارد پارکینگ زیر حرم شدیم و ..بی اختیار به یاد زیرگذر های مکه افتادیم ...یاد شب اول اعمال و...

توی حرم چشمم که به ضریح افتاد و جمعیتی که نمی شد جداشون کرد و خدامی که چقدر با حوصله و با عطوفت تذکر می دادن و....یاد مدینه افتادم و دلم گرفت ...بغضی توی گلوم گیر کرده بود ...آقا جان میگن شما غریبی چون از شهر جدتون و پدرانتون دورید و...اما همه غربت تو مدینه است ...چه غربتی از این بالاتر که پیامبر در شهر خودش غریب باشه ؟و....گرچه غربت معنای دیگه ای هم داره ...اینکه بین این همه به ظاهر زائر و محب و شیعه می بینید چند تا زائر و شیعه حقیقی هستن و چند تا ...!!!

 

· این بار عجیب برخورد خدام حرم به نظرم دوست داشتنی بود ...دلم می خواست برم از تک تکشون تشکر کنم ! مخصوصا وقتی می دیدم چقدر زیبا و درست تذکر میدن :

       " خانمم گلم به چه اطمینانی بچه ات رو میدی دست هرکسی ...درسته اینجا حرمه اما همه جور آدمی پیدا میشه ...به خدا لزومی نداره حتما بچه ات رو برسونی به ضریح و...آقا می بینن !"

 

          " خانم گلم باور کن امام رضا (ع) از این کارا راضی نیستن ! حجاب واجبه ! زیارت مستحب ! می دونی اگه بری جلو برای رسیدن به ضریح اما موهات , دستات ...پیدا بشه اگه چادر از سرت بیفته و...دل امام رو ناراحت می کنی؟"

 

  "عزیزم حتما لازم نیست که نذرت رو داخل ضریح بندازی ...صندوق نذورات و دفتر نذورات به همین منظور ایجاد شده ....همه این پول ها نهایتا یه جا میره و...."

 

اما جدا با برخی عقاید این مردم چه میشه کرد ؟ عقایدی بی پایه و اساس که اونقدر محکم شده که....

 

· نمی دونم تا حالا این لوستر رو توی حرم دیدید یا نه ؟ موقع تمیز کردن حرم رسیده بودیم و خدام داشتن لوسترها رو تمیز می کردن که چشممون بهش افتاد !

لوستری با 12 شاخه که روی هر کدوم نام یکی از ائمه قرار داره و بعد هر کدوم چند شاخه میشه و...عکسش رو میذارم خیلی زیباست ( دوباره یاد مدینه افتادم !)